www.poetrymag.info
مقالهی جعلیی «شرق»
پرهام شهرجردی
اشاره: روزنامهی «شرق» در طی شماره های 353 و 355
مقالاتی منتشر کرد دربارهی شکل ذهنی در شعر. این مقالات که پیشتر در «طلا در مس»
رضا براهنی منتشر شدهاند، این بار، در نسخهای که «شرق» به چاپ رسانده، با نامی
دیگر منتشر شده است. در این یادداشت نشان داده میشود که چهطور نویسنده (؟)ی این
مقالات، عینا" مقالههای «طلا در مس» را به نفع خودش مصادره کرده است.
مجلهی شعر
شباهت ِ
زیادی، ایجاد ِ شبهه میکند. روزنامهی «شرق» در
شمارهی
353 (دوشنبه 9 آذر 1383) یادداشتی از علیرضا فراهانی منتشر کرده زیر عنوان
«دربارهی شکل ذهنیی شعر» که عینا" در زیر میآید:
|
|
|
كلماتى كه در رويا جان مى گيرند
درباره شكل ذهنى شعر
عليرضا فراهانى
هر شعرى داراى دو نوع شكل است. شكل نخست شكلى است كه ظاهر شعر را نشان
مى دهد كه همانا شامل وزن يا عدم وزن، تساوى مصاريع يا كوتاه و بلند آنها،
وجود قافيه به صورت منظم يا نامنظم و يا اصلاً نبود قافيه در شعر و صداها و
حركات ظاهرى كلمات است. هدف اثرگذارى اين شكل حس ديدمانى ما است به اين علت
كه ما شعر را بر كاغذ مشاهده مى كنيم و همچنين حس شنوايى ما به دليل آن كه
شعر را مى شنويم و يا بلند آن را مى خوانيم.
شكل ديگرى هم وجود دارد كه بسيار مهمتر و عميق تر از شكل نخست است و آن
دايره اى بزرگتر و فراخ تر كه بايد به آن شكل ذهنى نام داد. شكل ذهنى فضايى
است كه در آن شعر پا مى گيرد، حركت مى كند و در خود اشيا و احساسات شاعر را
جا مى دهد. در نقطه اى تصاوير سبز مى شوند، قد مى كشند از يكديگر جدا
مى شوند و يا در كنار هم حركت مى كنند و بالاخره در يك نقطه اوج مى گيرند و
به هم پيوند مى خورند و در نهايت خصوصيات ذهنى خود را به وجود مى آورند.
خواننده هوشمند شعر به دنبال آن است تا چگونگى رفتار و برخورد شاعر با اشيا
و حس هاى درونى خود را درك كند و در واقع شكل درونى احساس، انديشه و تخيل
را بررسى نمايد. نحوه برخورد و رفتار شاعر با اشيا و احساس ها به شعر شكل
ذهنى مى دهد و اين چيزى است كه نمى توان آن را با حس شنوايى و بينايى احساس
كنيم و تنها با بصيرتى تاملى مى توان آن را يافت و زير سلطه ذهن شاعر قرار
گرفت.
شكل ذهنى محتواى شعر نيست بلكه نوع حركت محتوا و ارتباطى كه اشيا با يكديگر
در شعر دارند، است. يعنى همان چيزى كه شعر را ساده يا دشوار، مبهم يا روشن
و عميق يا زودگذر مى كند. شاملو در شعرى با نام «طرح» مى گويد:
شب. با گلوى خونين. خوانده ست ديرگاه. دريا نشسته سرد. يك شاخه. در سياهى
جنگل. به سوى نور. فرياد مى كشد.
فرم نوشتن اين شعر بر روى كاغذ و جريان يافتن ريتم موسيقى كلمات در حس
شنوايى ما شكل ظاهرى شعر است. اما نوع نگاه ذهن و زاويه ديد شاملو نسبت به
شبى با گلوى خونين، سرد نشستن دريا و فرياد كشيدن نور در سياهى جنگل و
همچنين شيوه حركت اشيا به دنبال هم در شعر مرتبط با شكل ذهنى شاعر است. اگر
اين ادعا را داشته باشيم كه اين شعر يك پاره است، به آن دليل است كه از
«شب» شروع شدن شعر تا «فرياد مى كشد» طورى شعر كلمات را در خودش ريزش داده
كه هيچ كلمه اى را نمى توان كنار گذاشت. اگر كلمه «خواندن» را حذف كنيم،
ديگر «گلوى خونين» در «شب» كه به «ديرگاه» كشيده شده، نمى تواند هويتى
داشته باشد. از «جنگل» اگر «سياهى» را بگيريد، «فرياد كشيدن نور» ديگر
مفهومى ندارد. شكل ذهنى شعر در لحظه آفرينش از متمركز شدن نيروى خلاقه شاعر
به وجود مى آيد و به همين خاطر است كه هيچ كلمه اى در اين شعر كم يا زياد
نيست و شعر يكدستى مطلق دارد. |
امروز
چهارشنبه است. یازدهم آذرماه ِ یک هزار و سیصد و هشتاد و سه هجری شمسی. ادامهی
«مقالهای» که «شرق» چاپ میکند من را به یاد ِ چیزی می اندازد. چیزی که قبلا" جایی
خوانده ام. دربارهی «شکل ِ ذهنی ِ شعر» یا «شکل ذهنی در شعر» . یاد ِ «طلا در مس»
می افتم. بازش میکنم. چاپ سوم این کتاب زیر ِ دستم است (1358، انتشارات زمان).
کتاب دو بخش دارد (کتاب امروز منتشر نشده، اما انگار باید به تحریریهی «شرق»
معرفیاش کرد)، بخش اول «شعر».
فهرست:
شعر و اشیا
شکل ذهنی در
شعر – از صفحهی 35
صفحهی 35
«طلا در مس» را میآورم:
« شکل ذهنی در
شعر
1
در هر شعر، دو
شکل داریم: شکلی ظاهری که شامل وزن یا بی وزنی، تساوی مصرعها و یا کوتاه و بلندی
آنها، قافیهها – در صورتیکه قافیهای وجود داشته باش – و صداها و حرکات ظاهری
کلمات میشود. در واقع هدف تاثیر این شکل حس بینائی ماست، به دلیل آنکه شعر را بر
روی کاغذ میبینیم، و حس شنوائی ماست، به دلیل آنکه اغلب شعر را
میشنویم، و
یا بلند میخوانیم.
و اما شکل
دیگری هم هست، مهمتر و عمیقتر، با دایرهای گستردهتر و فراختر که باید بدان نام
قالب درونی و یا شکل ذهنی (1) داد. شکل ذهنی عبارت از محیطی است که شعر در آن حرکت
میکند و پیش میرود و اشیا و احساسها را با خود پیش میبرد. در جائی تصاویر
میرویند و میبالند، از هم جدا میشوند و یا در کنار هم حرکت میکنند و راه
میسپرند و بالاخره در جایی نضج و اوج میپذیرند، بههم میپیوندند و ویژهگیهای
ذهنی ِ خود را ایجاد میکنند. خواننده شعر، در بررسی این شکل، با احساس، اندیشه و
تخیل شاعر سر و کار پیدا میکند و میخواهد بفهمد شاعر چگونه رفتاری با اشیا در پیش
گرفته است. طرز برخورد و رفتار شاعر با اشیا و احساسها، به شعر، شکل ِ ذهنی آنرا
میبخشد و این چیزیست که با حس سامعه و باصره نمیتوان شنید و دید، ولی با بصیرتی
درونی میتوان بدان پی برد، آنرا یافت و تحت تاثیر ذهن شاعر قرار گرفت. (2)
منظور از این
شکل ذهنی، محتوی شعر شاعر نیست. بلکه طرز حرکت محتوی است و ارتباطی است که اشیا با
یکدیگر در شعر پیدا میکنند. شکل ذهنی (3) همان چیزی است که به یک شعر یا
یکپارچهگی میدهد و یا آن را از وحدت و استحکام ساقط میکند، همان عاملی است که
شعر را ساده یا دشوار، شفاف یا مبهم، عمیق یا پایاب میسازد. به این «طرح» شاملو
نگاه کنید:
شب
با گلوی
خونین
خواندهست دیرگاه
دریا
نشسته
سرد
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد میکشد.
تقطیع این شعر
بر روی کاغذ و وزن شعر، شکل ظاهری آنست ولی رفتار شاعر نسبت به شب، دریا و شاخهای
که به سوی نور در سیاهی جنگل فریاد میکشد و احساسی که شب و دریا و شاخه از درون
شاعر به عاریه گرفتهاند و طرز حرکت اشیا در شعر، مربوط به قالب درونی و یا شکل
ذهنی است. این شعر یکپارچهگی کامل دارد. از شب شروع شده، در شاخهای که به سوی
نور فریاد میکشد، پایان یافته است. اگر کلمهی «دیرگاه» را بردارید، «خواندن»،
«گلوی خونین» و «شب» نقص پیدا میکنند. «سرد» را بردارید، «دریا» معیوب میشود. از
«جنگل»، «سیاهی» را بگیرید و از «شاخه» «فریاد کشیدن» بهسوی «نور» را، شعر بهکلی
از بین میرود. شکل ذهنی شعر، حاکی از تمرکز کامل تمام نیروی خلاقهی شاعر در
لحظهی آفرینش شعر است و با کمی تعمق معلوم میشود که کلمهای در این شعر کم و زیاد
نیست و نمیتوان به آن دست زد، زیرا کمال مطلق و یکپارچهگی تمام بر آن حکم
میراند. »
شباهت ؟
تصادف؟ اینکه کلمهای را اینجا و آن حرفی را آنجا تغییر دهیم، مثلا" سامعه و
باصره را تبدیل کنیم به بینایی و شنوایی، یا پاورقیها را حذف کنیم و با این کار
مقاله را عقیم کنیم، دست ِ آخرهم نام ِ نویسنده اش را با نامی دیگر، نامی که در
کارِ بزک کردن ِ متن بوده، عوض کنیم، به بازیئی کودکانه میماند. «شرق» در چه
کاری است ؟
ماجرا به این
جا ختم نمیشود. دو روز بعد از چاپ ِ «دربارهی شکل ِ ذهنی در شعر»، بخش ِ دوم و
پایانی هم از راه میرسد.
در
شمارهی 355 (چهارشنبه 11 آذر 1383) بخش ِ دوم این مقاله به چاپ رسیده است. متن
ِ آن هم از این قرار است:
درباره نقش ذهن در شعر
پايكوبى كلمات در ذهن
عليرضا فراهانى
قسمت اول اين مقاله روز دوشنبه منتشر شد، اينك بخش پايانى آن را مى خوانيد.
•••
شكل ذهنى شعر در لحظه آفرينش از متمركز شدن نيروى خلاقه شاعر به وجود مى آيد و به
همين خاطر است كه هيچ كلمه اى در اين شعر كم يا زياد نيست و شعر يكدستى مطلق دارد.
اما به غير از اين شعر كامل اگر نگاهى به شعر «ماهى» شاملو كه در مجموعه باغ آينه
به چاپ رسيده است، داشته باشيم، دقيقاً عكس اين موضوع را شاهد خواهيم بود. شعر ماهى
هيچ گونه نقصانى از لحاظ ظاهرى ندارد ولى شعر از دو قسمت تشكيل شده و گويى شاملو دو
شعر سروده كه هر دو ناقص هستند گرچه هر دو قسمت در شكل ظاهرى شعر با يكديگر در
ارتباط هستند ولى از لحاظ شكل ذهنى همجنس نيستند. در نهايت شكل ذهنى، شاملو گمان
مى برده كه با استفاده از واژه «يقين» شعر به وحدت مى رسد، در حالى كه به علت
متناقض بودن اين واژه شعر از كامل بودن و تاثيرگذارى دور مى شود. اگر بند اول و سوم
شعر «ماهى» را در كنار هم بگذاريم، خواهيم ديد كه اين دو بند از چه تصاوير
فوق العاده شاعرانه اى به وجود آمده است اما تصاويرى كه هيچ يك از انديشه ها و
احساساتش در پايان به نقطه اى مشترك نمى رسند. در واقع اين دو بند در كنار هم يك
نتيجه حسى و فكرى واحد را ندارند. در شعر «باران» از همان مجموعه باغ آينه شاملو
شكل ذهنى را با به تصوير كشيدن اشيا توسط دنياى لفظى محسوس به كمال مى رساند. كلمات
به رقص درمى آيند و با پايكوبى در كنار هم تغزل بزرگ شاملو
در آستانه پر نيلوفر / كه به آسمانى بارانى مى انديشيد
شاملو در اين شعر از واژگانى بهره مى گيرد كه در آنها موسيقى درونى نهفته است و
كلماتى هستند كه انسان با آنها احساس نزديكى مى كند. همچنين يكى ديگر از خصيصه هاى
كامل شدن شكل ذهنى در اين شعر اين است كه هر كلمه بار تفكرى و حسى كلمه قبل را به
دوش مى كشد.
•••
فروغ فرخزاد هم در اشعار مجموعه «تولدى ديگر»، شكل ذهنى كامل خود را با فضاى عاطفى
زنانه خود بروز مى دهد. تصويرهاى گاه كوچك و گاه بزرگ كه غالباً هم بسيار فشرده
هستند كه در آنها انديشه در هاله احساس فرو رفته است و دنياى شاعرانه اى را ارائه
مى دهند كه در آن كلمات يكان يكان از درون فروغ سرريز كرده اند و با قدرت بر سر جاى
خود نشسته اند. در اشعار فروغ شكل ذهنى به طور مستقيم با احساس هاى زنى كه با تجربه
درآميخته شده، ادغام شده و در شعر او هيچ گاه شكل ظاهرى نمى تواند بر شكل درونى
غلبه اى داشته باشد، زيرا براى حرف زدن صداهاى درونى انسان هاى ديگر آمده و همين
دليل كافى است تا شكل ظاهرى براى فروغ مفهومى نداشته باشد، اگر چه شعر او خالى از
ايده آل هاى بيرونى نيست. روح ناخودآگاه فروغ بر تمامى حس ها و اشيا و انديشه هايش
تسلط كامل دارد و اين روح ناخودآگاه از شعر او تجزيه ناپذير است. نظارت و حركت اين
روح موازى با مسير نگاه در چشم هاى فروغ است.
فرخزاد در شعرش سه نفر را به وجود مى آورد:
۱-
كسى كه شاعر او را مى بيند و شعر برايش روايت مى كند. آن كس كسى جز مخاطب نمى تواند
باشد. ولى اولين مخاطب براى فروغ، خود فروغ است. فروغ شعر را براى كسى روايت مى كند
كه در موقعيت او است.
۲-
كسى در شعر او حركت مى كند و در قسمت هايى از وجودش، روحش و تجربياتش را از طريق
كلمه به او مى بخشد.
۳-
كسى كه در آن سوى شعر زندگى مى كند تا بى نهايت. كسى كه دردها و احساسات او را با
پوست، گوشت و استخوان لمس كرده است. شخص سوم شعرهاى فروغ همزادى است كه گاه در شخص
دوم و گاه در شخص اول حلول مى كند و تمامى هويت آنها را زير سلطه خود درمى آورد:
آن سومى كيست كه پيوسته در كنار تو گام برمى دارد؟
همين كه مى شمرم، مى بينم كه فقط من و تو با هم هستيم
كسى كه آن سوى شعرهاى فروغ ايستاده، در واقع همان كسى است كه شكل ذهنى فروغ را
تكميل و كنترل مى كند، آن را به لحظه آفرينش نزديك مى كند و خود آن سوى آن قرار
مى گيرد. فرخزاد شاعرى است كه خود همچون فرمانروايى مقتدر بر جلوخوان شعرش مى ايستد
و شعر را مثل بادبادكى دنبال خود مى كشاند.
در صفحهی 37
«طلا در مس» می خوانیم:
«شکل ذهنی
شعر، حاکی از تمرکز کامل تمام نیروی خلاقهی شاعر در لحظهی آفرینش شعر است و با
کمی تعمق معلوم میشود که کلمهای در این شعر کم و زیاد نیست و نمیتوان به آن دست
زد، زیرا کمال مطلق و یکپارچهگی تمام بر آن حکم میراند. ولی از این شعر کامل
بگذرید و بیایید به شعر «ماهی». این شعر را چندین بار خواندهایم.، هم در کتاب (4)
«شاملو» و هم در مجلات. وزن شعر، همان وزن طرح است و در آن به طور کامل رعایت شده
است. هیچگونه نقصی از نظر ظاهری، در هیچ قسمت به چشم نمیخورد. ولی شعر از دو قسمت
ساخته شده: یکی بند اول و سوم و دیگری بند دوم وچهارم و این دو قسمت چندان ارتباطی
با یکدیگر ندارند. گویی «شاملو» دو شعر ساخته است هر دو ناقص، آنها را با شکلی
ظاهری به یکدیگر مربوط ساخته و چون شکل ذهنی آنها یکی نیست، شعر کمال راستین را
پیدا نکرده است.»
ادامهی
مقالهی (مقاله؟) شرق را در صفحهی 42 «طلا در مس» پی می گیریم:
«در
شعر «باران» از «باغ آینه»ی شاملو، تمام اشیا و احساسها و تصاویر در دنیایی از
جناسهای محسوس لفظی دست به دست هم میدهند و به رقص درمیآیند و از آنجا که شعر
سخت کوتاه است، احساسی که ایجاد میشود، سخت نیرومند است و شاملو را در اوج
غرلسرائی منثور نشان میدهد.»
تا این جا فقط
شعر «باران» شاملو به مصادرهی کسی درنیامده است. گرچه در «طلا در مس» تمام ِ شعر
آمده و در مقالهی جعلیی «شرق» دو سطر، آن هم به این شکل :
در آستانه پر نيلوفر / كه به آسمانى بارانى
مىانديشيد
مقالهی «شرق» پاورقی صفحهی 42 «طلا در مس»
را هم مد نظر داشته، به نفع ِ خودش تسخیرش کرده. در پاورقی آمده:
«گرچه این شعر وزن قراردادی ندارد، ولی
تکرار سطر اول در هر سه پاره (البته با کمی تغییر در سطر اول پارهی سوم) و وجود
نوعی قافیه (دیدم) در آخر این سطرها و تکرار کلمات «آستانه» و «نیلوفر»، در سطر دوم
هر سه پاره و بعضی تکرارهای دیگر، شعر را از موسیقی کامل برخوردار میکنند. موسیقی
در کلام زاییدهی تکرار هجاها، کلمات و یا جملات است و از آنجا که در این شعر،
تکراری دلچسب صورت گرفته است، شعر عاری ازنوعی آهنگ و در واقع وزن، منتها وزنی غیر
عروضی، نیست.»
به بخش ِ بعدی مقالهی «شرق» می رویم.
همزمان، به بخش ِ 2 از «شکل ذهنی در شعر» در «طلا در مس».
در صفحهی 44 «طلا در مس» می خوانیم:
«در اغلب اشعار کتاب «تولدی دیگر» فروغ
فرخزاد و در بعضی از شعرهای بعد از آن کتاب، شکل ذهنی بستهگی کامل با اتمسفر
عاطفی شاعر دارد. تصاویر کوچک و بزرگ که اغلب سخت فشرده هستند، اندیشهها را در
هالهای از احساس فرو میبرند و در همان دنیای مهربان و اندوهگین و صمیمی و راحت،
شاعری را مییابیم که کلمات را یکیک
و با قدرت کامل برای تجربیاتی که یک یک از
دروناش بیرون میریزند، برمیگزیند. به همین دلیل، در اینجا، شکل ذهنی مستقیما"
با حالت عاطفی شاعر رابطه پیدا میکند و اندیشهها که کوتاه ولی عمیق هستند، تردی و
شکنندهگی خاص احساسهای سنجیدهی زنی تجربه دیده را می یابند و فشردهگی بر تمام
حالات عاطفی حاکم میشود. در شعر فروغ فرخزاد، شکل ظاهری، هرگز شکل ذهنی و درونی
را زیر بار کلمات و صداهای اضافی و وزن تحمیلی خورد نمیکند.
فروغ فرخزاد این توقع «ویلیام وردسورث»،
شاعر انگلیسی را که «شاعر، انسانی است که با انسانهای دیگر صحبت میکند»،
برمیآورد.
فروغ فرخزاد
گرچه شاعری آگاه است ولی نوعی روح ناخوآگاهی بر تمام احساسها و اشیا و اندیشههایش
تسلط دارد. گرچه او از شعرش جدا میشود و بدان مثل یک موجود دیگر مینگرد ولی
همیشه قدم به قدم با آن حرکت میکند. گرچه او از دور ناظر حرکت و مسیر شعرش است،
ولی میداند که این شعر مال اوست و از وجود او جدا نیست. گوئی در شعر فروغ فرخزاد
سه نفر وجود دارند. یکی کسی است که مخلوق او خواهد دید و این شخص جز مخاطب، جز
خوانندهی شعر او کس دیگری نیست، ولی خوانندهی شعر، همان فروغ فرخزاد است.
فرخزاد شعرش را برای کسی میگوید که در موقعیت اوست و یا خودش را میتواند در
موقعیت او قرار دهد. آن دو نفر دوم «فرخزاد»ی است که در شعرش حرکت میکند و
قسمتهایی از وجودش را، تجربیات زندهگی و روحاش را، سخاوتمندانه به کلمات
میبخشد. سومی «فروغ فرخزاد»ی است که آن سوی شعرش قرار گرفته است، کسی که زندهگی
کرده است و زندهگی میکند، کسی که برمیگردد و به مخلوقاش نگاه میکند. این شخص
سوم، مثل سایهایست که گاهی در شخص دوم یعنی در وجود شعر از بین میرود و زمانی از
او فاصله میگیرد و کمی آن سوتر قدم برمیدارد، بعد دوباره برمیگردد و شعر را
کنترل میکند و به آن تمامیت میدهد. مثل سایهای که ناگهان آن قدر تیره و پُر
میشود که به صورت ِ خود ِ شخص درمیآید.»
این جا، یعنی در طلا در مس، چند سطری از
الیوت می آید، چند سطر از «سرزمین ِ ویران» که در شرق معلوم نیست از کجا آمده و به
کجا می رود. این سطرها در ابتدای دفتر «گل بر گسترهی ماه» براهنی هم آمده است. بزک
کار مقالهی «شرق» دستی در ترجمهی الیوت نبرده و دو سطر اولاش را عینا" نقل کرده
است.
در طلا در مس، صفحهی 46 آمده:
«مثل سایهای که در حجم و قامت شخص دوم از
بین میرود. «الیوت در سرزمین ویران» چند سطری دارد که بی مناسبت نیست در این جا
نقل بکنیم:
آن سومی کیست که پیوسته در کنار تو گام
برمیدارد؟
همین که می شمرم، می بینم که فقط تو و من با
هم هستیم
ولی موقعی که به جادهی سپید پیش رویم می
نگرم
می بینم که پیوسته کسی دیگر در کنار تو گام
برمیدارد....
این کسی که آن سوی شعر فروغ فرخزاد است به
توقعات شخص نخستین جواب میدهد و حرکات شخص ثانی را کنترل می کند. می داند که شخص
نخستین، آن خوانندهی همدرد و دلسوز، از شعر چه می خواهد و نیز کاملا به این
مساله وقوف دارد که شعر تا چه حد بلند یا کوتاه، تا چه اندازه فشرده و یا ساده باشد
و از کجا به کجا برود. این شخص سوم، شکل ذهنی شعر را کنترل می کند، آن را جلو می
آفریند و آن سوی آن قرار می گیرد. فرخ زاد – مثل سایه ای که جلو آدم قدم برمی دارد-
جلو شعرش راه می رود. »
حسن ِ این مقاله، این نسخه از مقاله در
«شرق»، نسخهی امروزی و به روز شدهی «طلا در مس»، این است که «بادبادک»ی هم به
دست ِ فروغ فرخزاد داده شده تا به دنبال ِ خودش بکشاند.
خوانندهی آگاه، خودش دو مقاله را کنار هم
قرار می دهد و در مییابد که موضوع از چه قرار است. اما موضع ِ «شرق» از چه قرار
است؟ مسوولیت اش چه ؟ این که بعد از چند دهه، مقالهای بازچاپ شود، هیچ اشکالی
ندارد. اما این که در گذر ِ زمان نام ِ نویسندهی مقاله هم تغییر کند، موضوع را
نگران کننده میکند. نگران کننده، و در عین ِ حال مضحک، وقتی که میبینیم که نسخهی
اصلیی این مقاله، سالها پیش، خیلی کاملتر از نسخهی بزک شدهی «شرق» منتشر شده
است. جالب است که در این مقالهی «شرق» هیچ پاورقیئی ندارد. یعنی تمامی این مطالب
یک دفعه به نگارندهاش «الهام» شده، همهی مقاله، حتا سطرهای «الیوت»!
عمدا" شمارههای (1)، (2)، (3)، (4) و... را
در متنی که از «طلا در مس» نقل کردم، آوردهام. یعنی جایی که «شرق» به حذف کردن
رسیده، در «طلا در مس» تکمیل شده است.
راستی «شرق» چه تصوری کرده؟ یا آن که برای
«شرق» قلم می زند؟ قلم بر چه می زند؟ با چه قلم می زند؟ باری، قلمهایی که درپس
رفتن، و در پس رفتن، ازخود ِ گذشته هم عقب تر ماندن، رتبهی نخست را به خود
اختصاص می دهند.