www.poetrymag.info
چشمهایش
رضا شنطیا
چشمهایش آنقدر
سگ داشت
که نمی شد به راحتی از کنارشان گذشت
چشمهایت آنقدر نیلی بود
که موسا نیز
دست
به عصا از آن می گذشت
چشم های تو آنقدر بی گدار به آبی نزد
که سرانجام
چمدان
بزرگ
را بستم
و چشمهایش را باز
کردم...
از کتاب ِ در
دست انتشار ِ « اعضایش »
|