www.poetrymag.info
کیو کیو – بنگ بنگ
رضا شنطیا

تابلویی که خودم
با همین دست ها
از شب
می ترسیم کرده ام را
با همین دست ها
به گردن آسمان
انداختم
و با همین دست ها
فرمان به آتش دادم
شبی که من کشیده
بودم
آبستن بود
و تا خود صبح
از ستاره هایش خون
می رفت
کسی روی در زندگی
زخمهایی هستِ من
نمک می پاشید بروید گفتم!
با سایه ام حرف می
زنم حتما
و قانعش می کنم
قطعا
که زخم
نمک
زندگی ست.
کسی روی در زندگی
ام زخم
می پانشید لطفا!
داشتم انگشتهایم
را از روی شانه ی تو بر می داشتم
داشتم انگشتهایم
را که از روی شانه ی تو برداشته بودم بار می زدم
داشتم انگشتهایم
را که از روی شانه ی تو برداشته و بار زده بودم می کشیدم
داشتم به ماه
فکر نمی کردم
دارم تابلویی را که
از شب گذشته نمی ترسیم کرده ام
با دست نگه نداریدِ تو
دود می کنم...
|