این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

 www.poetrymag.info

  شعری از آفاق شوهانی

 

 

بيا قصه يي برايت چاق كنم، چه قصه اي!

قهوه خانه هم قهوه خانه هاي قديم

تا مي رسيدي چاي جلويت مي گذاشتند

حالا هر چه خر در اين شهر پيدا مي شود بخر

تا قهوه خانه هم كه راهي نيست

همين بغل پارك مي كنيم.

قهوه چي! يك جميله بياور كه روي چاي علف سبز شود

و من وقتي سوار خر مي شوم

به قهوه خانه يي پول مي دهم

كه تو را در آن گم  كرده بودم جميله!

 

حالا براي ديدنِ رقص

آن قدر روي يخ مي خوابم

كه آب شود بهار بيايد

و جميله دامن كوتاه بپوشد

مثل آن روز كه خرم را گم كرده بودم در قهوه خانه

قهوه چي! يك استكان كمر باريك بياور برايم برقصد

لعنت بر اين قهوه خانه

دو شاعر نشسته اند چاي براي شان نمي آورند

جميله! تو هم كه گم شده اي.