این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

  شعری از داریوش طالقانی    

 

وقتت را مي‌جنباندي در آن مرز تشنه از نازكي

عتيق كرده بودي از دست   مي‌كشيدي   كشيده مي‌شدي

مي‌نشستي بر صورتت     نگاه كه مي‌كردي

براي لحظه‌اي داشتن كه با خود آورده بودي همراه

رمزي مي‌جنباندي    در طاق دستهاي خالي

تا به نزديكترين حالت وجود فاصله با تو    برسند

مي‌كشيدي     اما نمي‌بريدي هيچ حوصله‌اي

از فاعل محضت هميشه فاصله‌اي مي‌ماند   كه مي‌ديدي

مي‌رفتي      تا هر چه بر صورتت باشد

حتي تا يك نگاهي تشنه‌اي كه مي‌كشيدي

پيشاني آورده بودي فقط       به تاراج

و بختي هم يار تو از در درآمده بود شايد

محيط كردي زمين مهماني را به بلبشوي توي صورتت

وقت از قيافه‌ي خاموشت مي‌ريخت بر زمين

رويي پوشيده از نگاههاي ريز شده مي‌گريخت در هوا

 

قدم بر صنع مكلفي گذاشتي در هواي جامد اتاق

تا تمامي اشياي مانده    بر رقت صورتهاشان آمدند

بالاي گرد و خاك    خودي افراشتي

و در ميان آن همه منحني‌هاي لرزان گوشتي

باختت را     با رگهاي سياه گشاده مي‌بردي

مي‌جنبيدي از تماميت شي خالصي كه مي‌آمدي

مي‌خواستي از هم بپاشي و دورتر از دور بريزي

 

قديس بودي يا در كمين من

دودي يا تگرگي

در اندرزهاي كاغذي افروخته

كه مرز تو در نهايت يك دايره مي‌ريخت

و در دراندن صورتت حتا تصرفي كو

 

پرتابمان كردي در گوشه‌هايمان

چرخيدن از دوارمان نكاست

آوردي بطن اشيا را به رثاي آمدنت

سمتي را مشغول خودت كردي

خالي‌تر از خودت

 

با نگاههاي ريزنده   در هواهاي سيراب

با انبوه پلكهاي ريشه در خاطرات خاك

با پاهاي هواكشان     جفت سينه‌هايمان

خوني دعاخوان بر متون انداخته ريختي

نه رويي بر رويي نشانه كردي

نه عطفي بر سينه‌اي كشيدي

صاحبي آورده بودي براي احشاي من

و هر مصراع ماليده به ديوارهايم

كشيدند رگ به روي رگ

معناي مطالبه در تو اطوار غارت گرفته بود

 

آن جاي جايي در طاق بودي

خالي از هر آنها چه نور مي‌كشيد

آوازه‌ي پيشاني‌ات را شنيده بودم

الهي صورت گرفته بر مركز طراوت خود نشسته

مثل تفسيري بر فصول عتيق گذشته

مي‌آموختي از زباني كه مي‌آموختي

حاشا     در اصل كلمه مي‌آويختي

روحي مي‌چرخاندي  درون محفظه‌اي

مثل خوني    كه قاعده‌ي خاكيان است

صداي تو بي‌سر مي‌ماند

لبهاي ارتعاش تو آب آب مي‌آمدند

 

مرا با خود مي‌بردي تا مردمك لخته‌لخته‌ات

نگاه من حرامي بود و تو بر خاك دار مي‌رقصيدي

دايره در دايره     طاق در طاق

جلد سفيد لرزاني مي‌جنباندي در هواي گوريده

تاريخ از ميان رانهاي پوست تو بي‌حوصله مي‌گذشت

سالهاي تو مي‌رفتند مي‌كشيدند

سالهايت را با خون خود مي‌بردي

تا يك ستون صامت وحشي حالا

 

اين اتفاق آغازش استثناء

رازي زاييدي در آن كلام نزديك به صامت

كلمه در كلمه در كلمات سفيدت محو مي‌شدند

وقتي كه    حرفهايت در دهانت نوشته مي‌شدند