www.poetrymag.info
در کدام «سو»ی برهنگی؟
ملیحه تیره گل
آنسوی برهنگی/
Beyond Nudity
(مجموعهی شعر،
فارسی و انگلیسی)
منصور خاکسار
ترجمهی فرخنده افروخته
کالیفرنیا: نشر هزاره، 1379 (2000)
«آنسوی
برهنگی»، نام یازدهمین مجموعه شعر منصور خاکسار است. شعرهای این دفتر را «فرخنده
افروخته» به انگلیسی ترجمه کرده و در مجلدی دو زبانه با نام «Beyond
Nudity»، به وسیلهی
انتشارات هزاره به
دست چاپ و انتشار سپرده است.
مأخذ مورد استفاده
در این مقاله، همین مجلد دو زبانه است.
عکسهایی از عکاس سرشناس امریکایی،
«پل مارتین»، شعرهای این کتاب را همراهی میکنند. «پل مارتین» ترجمهی انگلیسیی
شعرها را خوانده و بر اساس حس و دریافتی که از کل منظومه به دست آورده، عکسهای
تازهای گرفته، یا از میـان عکسهـای پیشین خـود برخی را برای این کتاب برگزیده
است. مجموعهی این عکسها، با فضا و ذهنیت موجود در شعر، به گونهای شگفتانگیز
هماهنگ هستند: رویههایی تنها و دورافتاده، با زیستی کویری، از کوهها و تپه
ماهورهایی که با
حضوری خشک و خاموش، بر گذشتههای فراموششدهی دریاییی خود شهادت میدهند؛ و
نقطهی عزیمت منظومهی خاکسار هم، گذشتههای فراموششدهی دریاییی «عشق» است، که
موومانهای آن در تالابها و مردابهای روزگاران از نفس افتاده است. بین پارههای
این منظومه و عکسها، دیالوگی برقرار است، که هیچیک را از حضور دیگری بیخبر
نمیگذارد. یعنی هر دوی این پدیدههای هنری، تصویرگر یک مثلث واحد هستند: طبیعتِ
بیرونیی جهان، طبیعتِ درونی و ناشناختهی جهان، وانسانی که به زور «قدرت» از
درونهی این عین و ذهن، مطرود مانده است؛ عکسها، قدرت طبیعت را به رخ میکشند، و
شعر، قدرت قهار خودکامگی را. در عکسها، جلوههای طبیعی، تسلیم روابطِ ماهویی
خودِ طبیعت به نظر میرسند، و در منظومهی خاکسار، انسان، در برابر روابط عرَضیی
حاکم بر خود، که ماهیت وجودیی او یعنی «عشق» را نفی میکند، ایستاده، و «عشق» را
به مثابه نخستین و واپسین درمان انزوا و گمشدگیی خود، فریاد میزند.
هدف مقالهی حاضر، بازبینیی این
«فریاد» است در گذار از رهگذرهای هستیشناختی، معرفتشناختی، و روانشناختیی
«آنسوی برهنگی»، و از چشمانداز تأویل. و از آن رو که تأویل مدرن، بر تنوع و
بیپایانگیی معناهای متن تکیه دارد، طبیعتاٌ، دریافتهای عنوان شده در این نوشته،
همهی قرائتهای ممکن از متن مورد بررسی را دربرنمیگیرد، و معناهای دیگر را انکار
نمیکند.
درست مثل آبشاری که هر ملکولش آب
است، نه تنها کل منظومهی«آنسوی برهنگی»، بلکه هر پارهی مستقل آن، از جنس «عشق»
است. عشقی که به زعم شاعر، جانمایه یا خردِ هستیی انسان برشمرده میشود. خاکسار
برای تعین بخشیدن به این «جانمایه»، از اسطورهی «خسرو و شیرین» اثر نظامی سود جسته
است؛ با این امید که
از این اسطوره، صورت
و ماهیتی تازه ارائه دهد:
چلیپایی/ سرافراختهی هفت پردهی
عشق/ که از صدای قدیمیی خود رهیده/
و شیرین را به نظرگاهی تازه
فراخوانده است. (ص 49)
اما«شیرین» این منظومه کیست، و از
چه «نظرگاهی تازه» است؟ بررسیی جوشش پرالتهابی که بر جان منظومه پیچ میخورد، و
دیدن مسیر حرکت آن، شاید که ما را در رساندن به پاسخهای احتمالی یاری دهد. این
جوشش، در عین حال که فاعل و مفعول شناسایی را مداوماٌ با یکدیگر اینهمان میکند،
کل این مجموعهی دو تایی را نیز از لحظهلحظهی زمان/ مکانهای گذشته و حال و
آیندهی یک مثلث عبور میدهد. به این معنی که فاعل شناسایی (منصور خاکسار)، آمیخته
با، و گاه حل شده در، مفعول شناسایی (عشق)، هر سه بُعد مثلث «شیرین و خسرو و فرهاد»
را در زمان/مکانهای مختلف میپیماید، تا هر سه جهانِ «بود»، «هست»، و «باید
باشد» را به تصـویر کشـد. بدین ترتیب است کـه حـدیث زخمخوردهی عشقِ اسطـورهای،
از زمان خود حرکت میکند؛ به امروزی هنوز زخمی میرسد؛ و مقصدش، فرداهای بهبودی
است. به برکت سیلان بیوقفهی این جوشش است که منظومهی «آنسوی برهنگی»، با
نمایشی از دیدار و جدایی و «حضور وغیابِ»[1]
عاشق و معشوق، همزمان، هم شیونی است
بر غیبت عشق، و هم سایهای است از حضور آن، که در حال حاضر «در افقی ناخوش»
مشاهدهگر این شیون است بر غیبت خود.
در پیچ و تاب شاعر است، البته، که
شعر حضور مییابد؛ اما در پیچش شعر، شاعر غایب است. چرا که در سراسر این شعر بلند،
از تمام ضمیرهای شخصی استفاده شده به جز ضمیر «من» یا شناسهی فعلیی آن. منتها
شـاعر در بزنگاههای شعـر، در هیئت «شاهـدی فانوس به دست» حضور خود را اعلام
میکند. من در اینجا میکوشم تا لحظههایی از شعر را بازگو کنم، که ضمن پیگیریی
هدف مقاله، در مجموع بتوانند ابسترکت بالا را هم عینیت بخشند.
این کیست...؟/ با منظومهای که هر
روز/ میگسترد/ تیسفون را/ به جنون میکشد/
و صدای بومیاش/ پنچ حنجرهی انسانِ
خاک را/ مینوازد/
کدام تدبیر/ زخمی بر این شوریده
میزند؟
که راهزنَش/ جز انکار عشق/ قلم
برنمیدارد/
اوراقی که بیچرا گسسته است/
تا آن بخت موروثی/ از پستوی تخت/
خود را بیازماید/
این گام که سایه به نخلها میساید/
خاراترین قله را/ فروریخته است. (ص 87)
انگار «فرهادِ عاشق» از ساحت تراژیک
به حجم حماسه درآمده، و دربارهی شاعر این مجموعه سخن میگوید. یا انگار شاعر، تکرر
«فرهاد»ی است که تسلیم را برنمیتابد. انگار که «فرهاد/شاعر/عاشقِ» هر پنج
قارهی زمین است که بر قلهی هستی گام میزند، و آن «بخت موروثیی نشسته بر تخت» را
به مبارزه فرامیخواند. انگار این صدای همهی عاشقانِ همهی زمانهاست که در برابر
همهی «راهزنان و منکران عشق» ایستاده، و حضور خود را از دورستهای مهآلود هستی به
امروز میرساند. طنین مکرر این صدای پیچیده در کوهستان تـاریخ، زمان را نادیـده
میانگارد، نفیی «راهـزنان» را نفی میکنـد، و با جـوهـر خـود، از سپیدهدم انسان
تا بینهایتِ او را در خطی سمفونیک، و پرفراز و فرود از مهر و خشم، از امید و یأس،
و از تلخی و شیرینی به دید میآورد؛ خطی رازگونه، که شاعر این منظومه در نقطهای از
آن یکی از «فرهاد»هاست، و «فرهاد» در هر نقطهی آن، همانا عاشقی از عاشقان جهان. و
این گونه است که «آنسوی برهنگی»، چشماندازی میگشاید به شناخت شناسیی عرفان نو؛
عرفانی که با بها دادن به «تن»، میکوشد تا مرز خود را با عرفان سنتی مشخص کند.
هنوز.../ چه انبوهی/ در گیرِ
تجربهی شیریناند/
آن گاه که جامه را/ به روشنی از خود
برگرفت/ تا جهان/ عشقورزیاش را/
برهنه/ تماشا کند (ص 25)
نه تنها در این بازگفت، بلکه در
بسیاری از پارههای شعر، میبینیم که به زندگیی تنانه و گیتیانه بها داده شده، و
شاهد این تلاش هستیم که «انسانِ» بینقاب، انسان مختار و رها از پوششهای جمعی، به
عنوان حجت وجـودیی «جهـان»، بر قله بنشیند. اما در تحلیـل نهایی، تکـرار
«تجـربهی شیـرین»، یعنی «عشـق» را هم میبینیم، که به عنوان نخ ارتباطیی وحدت
انسان و جهان عمل کرده است. و همین جاست که در تبارشناسیی اندیشهی فلسفیی شعر،
هستیشناسیی عرفان سنتی سربرمیکند:
سه برگ زخمی از صدای تاریخ/ که تا
ناکجا/ مفاهیم آزادش را میگسترد/
سه دانه گوهر جادو/ سه پیچک همواره
سبز/
بر لوحهای که نام پرندگان را/ رقم
میزند/ و از سه رکن جهان میوزد/
تا «ع»/ «ش»/ «ق»/ را/ در انسان/
که سوی آخر این رکن است/ مکرر کند
(ص 43)
«لوحِ» عرفانی در این جا نیز
«محفوظ» میماند؛ لوحهای که «نام» بر آن رقم خورده است؛ و «رقمزننده»ی محاط به سه
رکن جهان، همانا «عشق» است، و «انسان»، ضمن این که «سوی آخر» یا آخرین رکن از ارکان
جهان برشمرده میشود، وسیلهای است برای ادامه و تکرار این «اصل». به بیانی دیگر،
«عشق» به جای «ذات نخستین» یا «ایدهی مطلق» نشسته است، و انسان را در خود مستیحل
کرده است. در این شناخت شناسی، عاشق و معشوق، نه به عنوان دو فرد انسانی، بلکه
وسیلهی تعین ایده یا همانا «عشق» هستند:
ببین شیرین!/ این دست توست/ کز
آستین فرهاد/ بیرون میآید (ص 33)
یعنی «شیرین» و «فرهاد»، جامهی
فردیتِ حقیقی، و حتا جسمیت انسانی را وامینهند و درون کلیتی جا میگیرند که در
عرفان سنتی نیز با نام «عشق»، و به عنوان مبنای هستی، شناسایی میشد. اوج این نگاه
عرفانی زمانی سر برمیکند که «فرهاد»، «آینهی روبهرو»یش را فرمان شکستن میگیرد:
آی... کوهکن/ بشکن...!/ این آینه
را/ که روبهرویت به زشتی آویخته است/
و زندگی را/ به سفسطهی تقویمها
میسپُرَد/
که این صدا/ با عشق بیگانه است/
افقی ناخوش/ که در رؤیای خفتگان
میخزد/ و کفنها را شب و روز تازه میکند (ص 21)
البته در اینجا، سرزنش شاعر
مستقیماٌ متوجه عشقستیزان است، و صفتهای خودبینی و خودکامگی را در برابر عشق
نکوهش میکند. اما با شکستنِ «آینهی روبهرو»، خواسته یا ناخواسته، مفهوم فلسفیی
دیدار با «خود» نیز ممنوع میشود. همچنین، با عبارت «سفسطهی تقویم»، زمان معین،
بار منفی میگیرد. در نتیجه، فرد معین در زمان معین، همان «صدایی» میشود که همواره
با عشق «بیگانه» است، و افق ناخوش را در ذهنیت «خفتگان» میخزاند. در حالی که در
جای دیگر منظومه، «آینهی سقف» یا آینهی محاط (یا همان آینهی قاف)، از جنس «عشق»
برشمرده میشود و ارج میبیند:
سقف بزرگی از آینه/ به رنگ چشم
شیرین/ چنگی هزار چنگ/ و غزلی پایانناپذیر/
که بر لبهای پنهان جهان میشکفد/ و
منظرهای مهربانتر از/ حافظهی امروز/ اختیار میکند/
چه نام شیرینی دارد/ این کرشمه
(ص151)
آیا اینهمان کردن نیازهای حیاتیی
انسان (مانند آزادی و عشق) با «ایده»، فروکاستن منزلت انسان است یا فراکشیدنِ آن؟
باید بیدرنگ اعتراف کنم که من جرأت پاسخگویی به این پرسش را در خود نمیبینم. اما
این را میدانم که حرکت دادنِ هستیی اسطوره از زمان خود و کشاندن آن به امروز، خطر
گم شدن «فردیت» (و بهطور کلی، هر نوع «جزئیت») در اثر ادبی را به همراه میآورد.
حتا اگر این حرکت، بر تلاش خودآگاهانه یا ناخودآگانهی آفرینشگر برای دگرگون کردن
بینشِ اسطورهای متمرکز باشد، باز، کل پدیده، برای حفظ هویت خود به ناگزیر چیزی از
خود را به امروز میآورد و به لایههای زیرین اثر تسری میدهد. انگار، با حمل
«گذشته» به امروز، در برابر «امروزی شدن» مقاومت میکند.
البته بسیاری از نویسندگانِ بزرگ
جهان، از بنمایههای اسطورهای در آثارشان استفاده کردهاند، و اکثر آنها هم در
دگرگون کردنِ بخشی از بدنهی اسطوره، موفق بودهاند. اما به باور من، در جلوگیری
از حضور بینش اسطورهای در اثرشان موفق نبودهاند. به عنوان نمونه در قلمرو داستان
میتوان از «اولیس» جیمز جویس، و در قلمرو شعر از «سرزمین هرز» ت.اس. الیوت یاد
کرد. هر دوی این نویسندگان، اسطورهها را بازاندیشی کردهاند، بازتاب اینزمانیی
بخش یا بخشهایی از نمادهای آن را با طنزی گاه نهفته و گاه آشکار به زیر سئوال
بردهاند. اما در خوانش من، نمودی از نمودهای جهانبینیی اسطورهای در لایههای
زیرین هر دو اثر سوسو میزند. (در سرزمین هرز بسیار پررنگ، و در اولیس کمرنگتر).
این حضور را حتا در آثار سیلویا پلات، که اسطوره با بنمایههای زندگیی امروزی
آمیزشی آشکار دارد، میتوان رد یابی کرد.
در قرائت من از اثر نظامی، گرچه در
تحلیل نهایی، جسمیت به ابزاری تبدیل میشود تا «ایده»ی موجود در هستیشناسیی عرفان
قد علم کند، اما در همان بخشهای گیتیانهی اثر او، توش و توانِ «تعیّنبخشی»، به
آن اندازه هست که دست کم «شیرین» به عنوان یک «زن»، و «خسرو» به عنوان یک «مرد»
شناسایی شوند و رابطهی تنانهی بین این دو جلوههای عینی یابد. در شناخت شناسیی
نظامی این «فرهاد» است که به عنوان یک «ایده»، وظیفهی طرد کردنِ جنس این «رابطه»
را به عهده میگیرد. منصور خاکسار توازن مثلث «خسرو و شیرین و فرهاد» را به هم
میزند، و «خسرو»ی خودکامه را در برابر «شیرین و فرهاد» قرار میدهد، تا
عشقستیزیی قدرت را ممثل کند؛ و در رسیدن به این هدف نیز کاملاٌ موفق است. اما در
این رهگذر پر پیچ و تاب و خیس از عرقریزان روحی، «شیرین» و «خسرو» هم به جایگاه
«فرهاد»، یعنی به قلمرو «ایده» رانده شدهاند. در نتیجه، بینش«کلیتگرا»ی اسطوره
محفوظ مانده است.
با این وصف، شگفتزده میشویم زمانی
که پارههایی از شعر، منطق هستیشناختیی اسطوره را پیروزمندانه به مبارزه میطلبد:
این بنا را/ دست که باید خراب کند؟/
شیرین!/
وقتی که تو بیپروا/ از خار و خاره
میگذری/ و زنهاری نمیپذیری از کس/
تا عشق در ویرانی شتاب کند./
شاهدی/ بر قله/ فانوس برمیگیرد/ و
چهرهاش/ در موج مه/ برافروخته است./
ای شب زنگی/ با عشق بازی مکن/
که ساعت بزرگ/ اکنون بر آخرین اتفاق
تاریخ/ چشم دوخته است/
و چشم جهانی یکدله با اوست/ تا این
عقاب/ قله را تصرف کند/ و بند بند این بنا را بلرزاند/
گامی پرصلابت از نزدیک/ تا ضربهی
موعود/ و ثبت نطفه—خونی/ بر خاک. (صص 29 تا 31)
در این بخش از شعر، دو شناخت شناسی
با هم دیالوگ دارند، که دومی، اولی را نفی میکند. در 17 خط نخست این بند، قرار است
«بنا»ی «عشقستیزی» به دست «عشق» ویران شود، تا تعالیی انسان در جهان تحقق یابد.
اما تحقق این وعده، با چشم دوختن به «آخرین اتفاق تاریخ»، انگار پایان تاریخ را هم
شادمانه گزارش میدهد. در همین جاست که من خواننده از خود میپرسم: آیا با ویرانیی
تفکر عشقستیز، «نیروانا»، یا «آنتروپی»ی تکامل یافته در انتظار انسان خواهد بود؟
آیا میعادگاه شعر اینجاست؟ آیا «برودت» و«پایان»، آرمانسرای شاعر را رقم میزند؟
اما شعر در اینجا توقف نمیکند، و
در خطهای بعدی، بر انتظار ویرانی (به معنای نابودی) خط بطلان میکشد. میبینیم که
آرزوی «تصرف قله» با سنتزِ «ثبت نطفه—خونی بر خاک» همایند است. یعنی، با این که چشم
جهان در انتظار ویرانیی پدیدهی کهنه است، پدیدهی نو هم دارد از دل آن میروید.
در پایانبندیی این قطعه، به مدرنترین گرایش فلسفی، یعنی به شناخت شناسیی
دیالکتیک تکوینی میرسیم؛[2]
به گرایشی که، نابودیی کل پدیدهی کهنه را پیشزمینه و شرط لازم برای بروز
پدیدهی نو تلقی نمیکند، و نمیگوید که: اول ویران کنیم تا بعد بسازیم. شعر، اینک
ما را به این نقطه رسانده که، تاریخ، نیروانا، آخرالزمان، یا آنتروپیی تکامل
یافته، همانا پایان کشمکش بین «اضداد» است. به بیانی دیگر، شعر، کشمکش بین اضداد را
به عنوان نیروی زاینده و فرابرندهی هستی، شناسایی کرده است. با این تأویل است که
نیروی شر، جزئی از زندگی میشود و نه «نیم—کلی»، که در ورای هستی، بر زندگیی انسان
اِعمال میشود. و در همین جاست که «خیر و شرِ» اسطوره در «آنسوی برهنگی» رنگ
میبازد. یعنی اسطوره، کشان کشان، به «امروز» تن میدهد.
با این وصف، از آن رو که نگاه
سراسریی شعر، از درون اسطوره به زندگی گذر دارد، نگاه کلیبین اسطوره بر اثر چیره
میماند. نگاهی از کل به جزء؛ نگاهی که به دستکاریی شاعر منظومه فقط تا آن جا تن
میدهد که ثنویت را زیر سئوال ببرد، تضاد را از بیرون به درون پدیدههای هستی راه
دهد؛ و انسان را در محور کائنات بنشاند. اما در نهایت، برای حفظ اصالتِ دیروزین
خود، از نشاندن «فرد» بر محوری متکثر، یعنی از این که کاملاٌ امروزین شود، سرپیچی
میکند.
در حالی که امروز ( یا به گفتهی
شاعر، «نظرگاه تازه»)، به عنوان بازده صدها سال تلاش افتان و خیزان بشر برای رهایی
از سلسله مراتب، «فرد»، واحد هستیی انسان برشمرده میشود. و از این چشمانداز، هر
فرد یا هر چیز، در هر تجربه، میتواند فردی یا چیزی باشد سوای آن چه که در
تجربههای پیشین بوده است. و این، یعنی حرکت؛ یعنی تاریخ. در حالی که «هدف اسطوره،
انجماد جهان است در سلسله مراتب.»[3]
اما به راستی هیچ نشانی از فردیت در
«آنسوی برهنگی» یافت نمیشود؟
اگر در برابر تئوریی «غیاب مؤلف»[4]
به «حضور مؤلف» در اثر باور داشته باشیم (که من باور دارم)، شاید با کاوشی
روانشناختی در سراسر «آنسوی برهنگی» بتوانیم برای پرسش بالا به پاسخی احتمالی دست
یابیم. البته با این توضیح که، این گونه کاوشها در اثر ادبی، از حد پیشنهاد فراتر
نمیروند. به ویژه که به حکم مجال محدود، «کاویدن» در مقالهی حاضر، فقط در
«اشاره» متبلور شده است.
در سراسر این منظومه، «خسرو» را
داریم با تجمل و قدرت و نیرنگش؛ «فرهاد» را با وجودی سرشار از عشق، که از همهی
داراییهای مادیی جهان، تیشهای دارد تا با آن، عشق خود را متحقق کند؛ و «شیرین»
را که در نهایت، جذب قدرت میشود. «فرهاد»، نهایتاٌ از دست دادن را، فقدان را،
تجربه میکند. اما در عشق بیقید و شرط او خللی وارد نمیآید. این عشق آزاد و
نامشروط، ضمن این که نیروی تراشیدن کوه را فراهم میآورد، در فرایند نبرد با «قدرت»
هم سر پا باقی میماند. اما در فرایند شکست، وجود «کوه کن» را به خاک میاندازد، و
خود به «اثیر» تبدیل میشود. به عبارت دیگر، برای «فرهاد»، تا رسیدن به هدف،
«شیرین»ی در کار نیست، بلکه«شیرین»، عینیت را واگذارده و به «عشق» در ابعاد یک
«ایده»، بدل شده است.
این عشق دقیقاٌ از همان جنسی است که
شاعر این منظومه را واداشت تا از نوجوانی به خاطر یک«ایده»، لذتهای معمولیی
زندگی را وانهد، جان را در کنار تفنگ بر کف بگیرد، و به «کندنِ» چیزی گرانتر از
«کوه» روی آورد. منتها در این جا، ایده، همانا عشق به مردم، عشق به آزادی، و عشق به
عدالت اجتماعی است، و «کوه کندن»، همانا مبارزهی توانفرسایی است که نهایتاٌ «کوه»
را تراشید، اما خود نیز به ضرب قدرت بر خاک افتاد:
شیرین جان!/ ماه را از بوم خود/ حذف
نکن/ و شب را/ روشنتر بنشان/
که این محاق/ بر دست و دهان ما/
ماندنی شده است/
میبینی/ هنوز.../ چشم روز/ خیس از
این پیراهن به خون درآمیخته است (ص 125)
از این منظر، منظومهی «آنسوی
برهنگی» انفجاری درونی، یا مذابهای طاغی است که در اعماق ذهنیت شاعر به خود
میپیچد؛ بی آن که جز ابلاغ همان «ایده» (عشق بی قید وشرط نسبت به انسان، به همگان،
به کل)، مفری برای خروج پیدا کند. با این قرائت است که مفهوم نمادینِ «برهنگی» که
در روانشناسی با «فردیت» گره خورده، در پساپشت آن «ایدهی کلی» باقی میماند و
قرارگاهی میشود برای تلاقیی معرفت شناسی و روانشناسیی شاعر در این شعر.
بازتاب مادیی این «کل» در شعر،
زبانی است فاخر و پرآرایه، که حرکت آن، بنا به توفیق یا شکست شاعر در شکستنِ جوهر
اسطوره در هر قطعه، نوسان میپذیرد. در اندک شماری از پارههای شعر، زبان به حدی از
انتزاع میرسد که به هیچ معنایی رکاب نمیدهد، و رابطهی مفاهیم خطهای پیشین و
پسین را قطع میکند. تا این ویژگی را نشان دهم، پارهی زیر را به دو بخش تقسیم
کردهام:
(1) شب و شیرین/ و تالاری که/
کامجویانه/ در عود و مجمر میسوزد/
(2) سرانگشت کیست این؟/ که
دیدنیتر/ کمانه میشود/ و نخوتاش پلک زخمیی ماه را درنمییابد!/
آب و هوا/ گویی به هم برآمدهاند/ و
کوه به دانهی پوکی پیوسته است/
که بر تهیگاه زخمیاش/ شباشب
میروید/ و رخنهی تیشهی فرهاد را/ برنمیتابد! (صص 9-108)
در بخش شمارهی یک، با همهی
کوتاهی، جهان دارد میرود. یعنی چیزی دارد در زمان اتفاق میافتد و فضا آکنده است
از کنش انسانی. چرا که در این بخش، «زبان» امری ثانوی نیست و از «موضوع» جدا و
مجرد نمانده است. اما در بخش شمارهی دو، جهان در انجماد زبان از حرکت بازمیماند.
با این که فعلهای این بخش، از تلاش شاعر در نشان دادن حرکت حکایت دارند، تنها تک
تصویرهای قابشده را به معرض دید میگذارند. چرا که زبان در این بخش از شعر،
«زبان—موضوع» نیست، بلکه زبانی است که از موضوع تبعیت میکند. البته تعداد این گونه
پارهها در «آنسوی برهنگی» اندک است، و ما در اکثر پارههای این منظومه، با زبانی
کنشگر و پرتپش سر و کار داریم که در مسیر حرکت خود مرتباٌ دارد واقعیتهای
ناخواسته را به نفع آرزوی شاعر دگرگون میکند. مثل قطعهی زیر، که ما خودِ «فرهاد»
هستیم، بیصبرانه نزدیک شدن «شیرین» را، سوار بر اسب، از دور دست کوه، به تماشا
نشستهایم، از دوریی راه تنگ حوصله شدهایم، و مشتاقانه میپرسیم پس کِی میرسد:
سوسوی بادپایی از دور/ چونان خرامی
ناممکن/ در گردش نگاهی میچرخد/
و کوه/ در مداری/ از رنگ و نور/ به
گل/ بدل میشود
چه طول و عرض حجیمی دارد/ این عبور/
و چه تنگ حوصله میشود/ عاشق/
تا این توسن از شتابش بکاهد/ و
سایه/ همان شود/ که دیر زمانی حواس او را/ معطر کرده است. (صص6-45)
همهی پدیدههای موجود در این پاره
از منظومه، در حال شدن هستند. فعلها یا در حال وقوع هستند، یا در شُرُف وقوع، یا
از گذشته شروع شدهاند و هنوز ادامه دارند. در مسیر این حرکت است که تمام
ناهمخوانیهای مفهومی با یکدیگر هماهنگ و همنشین میشوند. یعنی، «سوسو» از کنار
«باد پا» بلند میشود و در کنار «نگاه» و «سایه» مینشیند؛ «باد پا» به «طول و عرض
حجیم» گره میخورد؛ «خرام ناممکن» به «شتاب» میپیوندد؛ حوصلهی«تنگ» به طول و عرض
«حجیم» میرسد؛ «دیر زمان» با «تنگ حوصله» ملاقات میکند؛ تـا همه با هـم و در
نزدیک/دورِ یکدیگر، حـس زیباییشنـاختیی ما را معطـر کننـد؛ و در ملاقـات با
پـارههای اینچنانیی سراسر منظومه، در ما همان شوری را برانگیزند که با جهان
حماسی/تراژیکِ «آنسوی برهنگی» گفت و گو دارد.
در ترجمهی آزادِ خانم افروخته از
«آنسوی برهنگی» اما، این «گفتوگو» تا حدی از نفس افتاده است. در برخی از موارد،
زنجیرهی مفهومی بریده است، و در برخی موارد، دلالتهای ضمنیی زبان منتقل نشده
است. در چند جا نیز مترجم، جمله را با خوانش ویژهی خود به زبان مقصد منتقل کرده
است. مثلاٌ
در
ترجمهی «شیرین را بگویید/ از پس پرده خوش بهدرآید» (صص 9-98)، واژهی «خوش» به
عنوان صفتِ «پرده» منعکس شده و نه به عنوان قیدی برای فعل «به درآمدن»:
“Tell Shirin
to remove the sweet curtain”.
یا واژهی «عطر» به تنهایی کافی به نظر نرسیده و مترجم آن را به «عطر خوش حنا»:
“Hanna’s happy fragrance”
ترجمه کرده است. با این همه، روایت انگلیسیی «آنسوی برهنگی» چنان موفق بوده که «پل
مارتین» و عکسهایش را، درخور با جان منظومه، به شعر فارسی فراخوانده است.
بازنویسی
اکتبر 2004
یادداشتها:
[1]
-
عبارت «حضور و غیاب» را از «میسن
کولی»
“Mason
Kooly”
در تفسیر آثار عاشقانهی رولان بارت، و از ترجمهی زیبای خشایار دیهیمی از این
اثر، وام گرفتهام. نگاه کنید به: میسن کولی. رولان بارت، ترجمهی خشایار
دیهیمی، تهران: انتشارات کهکشان، 1376، ص 69.
[2]
-
در مورد تفسیر تکوینی از منطق
دیالکتیک، نگاه کنید به: مقالهی «ساختگراییی تکوینی و لوسین گلدمن» نوشتهی
«یون پاسکادی»، در کتاب جامعه، فرهنگ، ادبیات: لوسین گلدمن، گردآوری و
ترجمهی محمدجعفر پوینده، تهران: نشر چشمه، 1376، صص69- 53.
[3]
-
نگاه کنید به: رولان بارت. «نقد و
حقیقت»، ترجمهی شیرین دقیقیان، تهران: نشر مرکز، 1377، ص 71.
[4]
-
به جای عبارت «مرگ مؤلف»،
عبارت «غیاب مؤلف» را از پیشنهاد محمود فلکی وام گرفتهام.