این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

«هیچ رودخانه­ای به سرچشمه­­ی خود بازنمی­گردد»

«ساعت» در یک نگاه

ملیحه تیره گل

 

 

 

 وتنهایی که  صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد نمی‌میرد

در حال ِتازه جهان از تازه می‌گیرد     که از بین رفته بود

همیشه مچ     ما را گرفته بود

بزرگتری که دور ِ تند می چرخید  تو بودی

 عقربه ها بر میز کار می کردیم

 گیج می‌خوردیم

من از کوچکترم تکان نمی‌خوردم

و روی  سنگین راه می‌بردم

سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد

 دنبال تو من باز بوده‌ام 

بازم

در هر سه ساعتی که  روی تو من می‌افتیم

 خدا خدا می‌کنم

 باطری روی دست ما باد و ما باطل

که من توی توروی من تو در تو

تو هر توهای جهان ِ منی

در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب مانده

 چند ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم

 که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟

 منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام

بعد از هنوز و قبل از تو با توام

در ساعتِ همیشه  و ده دقیقه از تو عقب مانده

چرا برم داشتی وبر روم افتادی

و از یک دقیقه بیشتر کم دادی؟

 

روم   کم شد!

 

 

پرهامیان عزیز

من در تحلیل متن ادبی، به تئوری­ی «مرگ مؤلف» معتقد نیستم، و  بر این باورم که همه­ی متن­هایی که به­وسیله­ی یک نویسنده­ی معین خلق شده، چه در قلمرو شعر باشند و چه در قلمرو داستان، گوشه­هایی پنهان و آشکار از تک شعر بزرگِ زندگی­ی او هستند، که در فراز و فرودهای نگاه او به زندگی هستی یافته­اند. در نتیجه اگر رویکرد تحلیل، دیدگاهی فلسفی داشته باشد، حضور نام آفریننده در کنار آفریده­ی ادبی را از جمله الزامات کار برآورد می­کنم؛  نه به خاطر استفاده از اطلاعات مربوط به زندگی­نامه­ی نویسنده، بلکه به سبب دریافت بهتر از بن­مایه­ و درون­مایه­ها­ی اثر مورد تحلیل ، که ممکن است با جلوه­های دگرگونه و رشدیابنده، در تک تک آثار او قابل ردیابی باشند. راستی چه اشکالی ایجاد می­شود اگر نام شاعر را بدانیم؟ بالأخره ما هم باید بی­نظری در نقد  و مدارا در پذیرش نظر مخالف را تمرین کنیم. پس کی و کجا تمرین کنیم؟ با این همه، شعر «ساعت»، صدایم را درآورده، و به حرفم آورده، گر­چه خیلی کوتاه:

 

 

بن­مایه­ی شعرِ «ساعت»، یک کهن- کلان- روایت است. « کهن» است؛ چرا که مفهوم «زمان»، از زمانِ بی­تاریخِ زروان همواره دغدغه­ی نوع انسان، یا دست کم، انسان ایرانی بوده است. «کلان» است؛ زیرا که بنیاد­ هستی­شناسی­ی انسان ایرانی، در مناسبات مربوط به «زمان» دلالت پذیرفته؛ و این هستی­شناسی به نوبه­ی خود در طول تاریخ، معرفت شناسی­ی ایرانی را در بسیاری از وجوه زندگی رقم زده است. قدمت بن­مایه، بنا به مصداق «زیر آسمان آبی هیچ ­چیز تازه ­نیست»، الزاماٌ تعیین کننده­ی پیری یا جوانی­ی شعر نمی­تواند باشد. چرا که،  پیری یا جوانی­ی شعر، به شیوه­ی دخل تصرف شاعر در پدیده­ی کهن بستگی دارد. و سخن با بن­مایه­ی«کلان روایت» هم به خودی خود به معنای «کلان پذیری» نیست، و رد یا پذیرش «کلان»، با میزان شکستگی­ی روایت در نگاهِ شعر، بستگی­ی مستقیم دارد. و اما مهم­ترین درون­مایه­ی شعر، همانا دویدن عاشق به دنبال معشوقی است دست­نیافتنی، که در جای خود، کلان روایتی است در شناخت­شناسی­ی شعر و ادبیاتِ رسمی­ی ما (رسمی را در برابر ادبیات فلکلور آورده­ام).

 

 

نحو نیمه شکسته­ی زبان شعر، البته ابداع شعرِ «ساعت» نیست، اما فرازبانِ شعر (آن غول زیبایی که از منش ایمایی­ی زبان تنوره می­کشد)، تازه است؛ چرا که در به عرصه رساندن شکل تازه­ای از بن­مایه­ای کهن، موفق است. ابزاری که کارکرد آن­، شکل تازه را عینیت بخشیده، همانا ساختار شعر است؛ یعنی روندی که شعر را در زبان/ فرم حادث کرده است.

 

ساختار شعر «ساعت»، متشکل از درون­مایه­های ذهنی­ی کوچک­تری (مانند عشق، عشقبازی، تنهایی، تهدید مداوم عنصری خارج از «من» و ...) است که به شکل مدور، ابتدا و انتهای کلان پدیده­ای را که انسان به نام «زمان» شناسایی کرده است، به­هم متصل می­کند؛ و در ضمنِ نشان دادن این دایره، با اعتراض به مفاهیمی مانند تنهایی و عدم امکان برقراری­ی رابطه زیر نفوذ مانعی محتوم، می­کوشد  که در خطِ  پیرامون، گسست ایجاد کند. دو خطِ  «چند ساعت و من دقیقه باید ار من جلو بزنم/ که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟»، و ترکیب «حالِ تازه»، که دریچه­های «امکان» را گشوده­اند، نمونه­های تلاش شعر هستند برای ایجاد گسل در خط پیرامون. اما، با انرژی­ی «عدم امکان»ی که از بقیه­ی شعر فرامی­تابد، گسل­های احتمالی فقط  نقطه­چین می­شوند، و «دایره» دایره باقی می­ماند؛ یعنی «دورِ» باطل، باطل نمی­شود.  در برابر این محتومیت است که منِ شعر برای تداوم عشقبازی با معشوقش، «ابطالِ» خود و معشوق را آرزو می­کند. بنا براین خوانش، مفهوم عشق و رسیدن به معشوق، نهایتاٌ از همان معرفت شناسی­ای سر برمی­کند، که مبنای  شناخت در ادبیات کلاسیک ما بود: توِ معشوق بِدو و منِ عاشق به دنبالت! و باز بر اساس همین خوانش است که می­گویم: این شعر، شکل تازه­ای از بن­مایه­ای کهن را عرضه کرده است، بدون آن که در سرشت بن­مایه مداخله کرده باشد. به بیانی دیگر، شعر «ساعت»، نه به جان و روان  روایتِ کهن دست برده است و نه به کلانیّت آن. در نتیجه، همه­ی رودخانه­های شعر به سرچشمه­ی فرهنگی­ی خود بازگشته­اند. و شگفتا که حتا  پرهیبی از ثنویتِ هستی­شناختی را در دورترین سواد ذهنیت شعر می­بینیم، که تنها با جمله­ی «سرآخر سر دیوار که آونگ دارمان زد» کم­رنگ می­شود­. در حالی که خط­ها و عبارتی که از شعر بازگو کردم، پتانسیل «شدن» یا دست­کاری­ی شاعر به این کلانیت و کهنیت را در خود نهفته دارند.   

 

 البته امکان قرائت دیگری هم از لایه­های معنایی­ی شعر بیرون می­زند: حس دوپارگی­ی «منِ» شعر، تلاش برای رسیدن به یگانگی با خود،  وعدم امکان در تحقق این آرزو.  جمله­های «منی که پیش از پس از تو با تو بوده­ام»  و «چرا برم داشتی و بر روم افتادی/ و از یک دقیقه بیش­تر کم دادی»، به عنوان  پشتوانه­ها­ی قوی، این خوانش را تأیید می­کنند. و طرفه این است که ( مانند مخملی که از زوایای متفاوت، در چشم بیننده خواب و بیدار می­شود)، سراسر شعر نیز، این چشم­انداز را می­پذیرد، و با مختصات آن همراهی می­کند. از آن جا که ورود به این خوانش نیازمند بازکردن مبانی­ی روان­شناختی است، بحث را در این جا کوتاه می­کنم. اما در این زمینه اشاره­وار بگویم که «تو» می­تواند «من دیگر» یا «همتای» منِ شعر باشد، که گاه «من» را رها می­کند و گاه مانند بختکی به «روی» من «می­افتد».  اما در همه­ی نمونه­هایی که این بن­مایه در ادبیات جهان دارد، میل به یگانه شدن با «خود»، یا با ابزار حذفِ «همتا»، یا به وسیله­ی جفت شدنِ «من» و «همتا» عینیت یافته است.

 

شعر «ساعت» در هر دو خوانش،  جلوه­های بسیار نیرومندی از تفکر پست­مدرن (آن جور که این ایسمِ صد شاخه به چشم من می­آید) را به تماشا می­گذارد، که در خوانش نخستِ من، به صورت محتومیت و کنش­پذیری  خود را نشان می­دهد، و در خوانش دوم، به صورت دو پارگی و جدا شدن از «خویشتنِ» آشنا. و همه­ی این جلوه­ها، در بسیاری از آثار ادبی­ی مد روز جهان، حرف اول را می­زنند.

هم شاعر «ساعت» سبز باشد و هم شما پرهامیان