www.poetrymag.info
سه شعر از مهری یلفانی
زخمه های درد
ترانه ها بوی قساوت دارند
و زخمه های درد
به شکار لحظه های هشیاری رفته اند
امید – با بال هایی به بلندای عشق
از دیوارها می گذرد
کودکی که آسمان را
در خاطره مادر تصویر
می کند
طروات بها ر را
درون میله ها برده است.
هزاران سرود در آستانه پرواز
ره به بیکرانگی می جویند
تا ان که تن در مرداب می شوید
شرمسار بودن خویش باشد.
کرکسان کینه کور خویش را
نثار شکوفه ها می کنند
که دیری است بهار را در خاطره خود جستجو
می کنند
و نمی یابند.
درخت راز نسیم را
از دیوارها عبور می دهد
و پرنده
عشق به لابه می برد.
آن که از سایه گریخت
شاید فسانه بود
قصه آن که زخم شلاق را
بر استخوان خویش نشاند
تا کبوتر ایمان
به افق های باز پرواز کند.
شاید آن که از سایه گریخت
و با آفتاب پیمان بست
و گلوله را آشنای تن خود کرد
به میهمانی طوفان می رفت
تا باران عشق را به صحرا ببرد.
و ما ...
در این سوی دیوار
قصه ها را شنیدیم
و در ذهن خود به حقیقت شک کردیم
تا خواب هایمان آشفته نشود
و نان در سفره مان
رنگ شرم نگیرد
و هرچه را که نسیم
از سپیده دم خون و پرواز و پرنده آورد
به باد سپردیم
و پیراهنی از ندانستن
بر وجدان خود پوشاندیم
تا قساوت را باور نکنیم.
26 نوامبر 1997
روز
برای شکوفه که مدت شش ماه زندگی درتابوت
ها
را دوام آورد
نشسته در پهنه سکوت
و دیوارها - تابوت
خفقان عشق
ترا به سوی خندق نیستی
سوق می دهد.
رها شده از خود
اسیر چشم ها – کینه ها
که از پله های روز بالا می آیند
و ترا به سوی بی وجودی
به سوی تهی بی پایانی
به سوی بادهای گزنده
سوق می دهند.
نشسته در میان هیاهوی مبهم تعفن
و دست هایی زخمی از دشنه های بیزاری
پوستت را به زهر وسوسه می آلاید.
و تو
نه خود – که رویایی سرگردان
میان نسیم و زوزه
کور توحش
لحظه های دردناک زیستن را
به خاطره تاریخ می سپاری
تا به نسل خود – گم شده در برهوت بی
پناهی
رنگین کمانی از عشق هدیه کنی.
17 نوامبر 1997
|