بهار
ابوالفضل پاشا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرد شهرستانى روزنامه مى‌فروشد

به چراغ‌قرمز رسيده‌ايم

فرياد مى‌زند از چراغى كه سبز شود مى‌ترسم

مى‌خرم

همه‌اش چند روزنامه تا سال ِ نو مانده است؟

در فكرم زنم لباس مى‌خواهد مى‌خرم

در فكرم زنم براى بچه‌ها در فكرم كه باز هم چراغ‌قرمز!

زن ِ كولى اسفند دود مى‌كند

روزنامه را ورق مى‌زنم

چيزى تا بهار نمانده است

در فكرم زنم براى بچه‌ها لباس مى‌خواهد

بوى اسفند مى‌‍‌آيد

بس كن زن!

فرياد مى‌زنم از بهارى كه سبز شود مى‌ترسم

زن اسفند را تمام مى‌كند

بهار مى‌آيد

 

 

بازگشت