علی عبدالرضایی: لطفن مرا بر سر در ِ مغازههای بُنجول فروشی تابلو نکنید!


 

آن وقت‌ها که بودم به چشم نمی‌آمدم، حالا که نیستم توی چشم می‌زنم شدید! لابد دیگر باید حالم از خودم که اسمی ناگهان شهیر دارد از جنسی چنین پوپولیستی بهم بخورد نه!؟ یعنی من این‌همه اهل و سهل شده‌ام که حاضرم حتا در یک شاعردوانی‌ِچشمی – چشمه‌ای سیاه لشگری کنم؟ شما که می‌توانید مرا که پنج سالی‌ست عازم ِماندن در همین لندن هستم، وسطِ بالماسکه‌های تهرونی تخیّل کنید، نی را چرا به نینوا نمی‌برید؟ دریک خبرسازی‌ِ عربی که سهون فارسی‌ست اهل‌ام کرده‌اید و در هفتان چنان وقیحانه لینکش کرده‌اید که بعید می‌دانم آب در آبعلی تکان بخورد! این اگر رفتارزنی نباشد خود ِخودِ نامردی ست لطفن مرا بر سر در ِمغازه‌های بُنجول فروشی‌تان تابلو نکنید!
خسته‌ام کردند! کارم شده این سال‌ها پیغام و پسغام‌گری به نشریاتِ مادر - پدر نداری که در تهران و شهرستان‌ها سبز می‌شوند و هی اسمم را بالای تیکه پاره‌های شعرم تیتر می‌کنند آخه بابام جان! چرا مرا معاف نمی‌کنید و بها نمی‌دهید به شعری که اعتصاب کرده‌ست؟
برعکس ماندن که تعریف می‌شود درشعرم، بودن اتحاد من است در جسم، من این را آورده‌ام از آن‌جا که این‌جا سر نگهداری کند از شعرم.

پس برای اولین و آخرین وقت می‌نویسم تا هر که دوستی می‌کند با شعرم بداند از وقتی که سانسور شینما را در بدوِ تولد سر زد و شعرم از ایران فرار کرد، مرا هم با خود آورده ست!
در این فاصله از شعر بگیر تا حتا سطرِ یکی از علی‌های عبدالرضایی در داخل درز نکرد. در خارجه هم جز در مجله شعر شهرجردی که آخرین و تنها تریبونِ من است اگر مرا جایی دیدید می‌بینید خواهید دید، باور نکنید!
 


علی عبدالرضایی
 

بازگشت