اين خانه
به همراه يک همسر
به سفرهاي دور میرود
و خانهای ديگر آنجاست
در عکسهای گم شده ...
لکلک ها
چهرهی دريا را لک لکی میکنند
و ماهيگير
بزرگترين تور
- دريا را –
با خود نمیبرد
در يک قدمی دوربينهای مداربسته
در يک قدمی دوربينهای مخفی
فرود میآيد
پروانهی کوچک ...
نقاشیهاي خيلي انتزاعي
مردهاي خيلي صميمي
و همسران رئيس جمهور
چند لحظه صبر کنيد
همسران خيلي انتزاعي
و نقاشي هاي مردهاي خيلي رئيس جمهور
حالا مي توانيد لبخند بزنيد
درون اين عکس يادگاري ...
راست میگفت :
چه تشابه زيادي دارد با گل گل
عکاس به فکر فرو میرود
آيا پروانه به فکر فرو رفته است ؟
اين يک آگهي نيست :
اين خانه
به همراه يک همسر
و اثاثه هاي قديمي
به فروش مي رسد
اين حراجي گريههاي شما را میخرد
و به قيمتي گزاف مي فروشد
براي مشهور شدن
به کتابهای آشپزي رجوع کنيد
و براي گم شدن
به نقشههای دقيق
آسان به دست نمیآيد
از ميان هزاران جنگ خونين گذشته است
تا به چهرهی شما برسد
لبخند
اطلاعيهی شاعران کلاسيک :
به يک افلاطون نيازمنديم
سريع و فوري
قاضي به پروندههای قديمي نگاه ميکند
پروندهی رسوايي هاي رئيس جهمور
پروندهی گل هاي مصنوعي گلفروش
پروندهی قصههای طولاني آرايشگر
و يک پروندهی خالی ...
يک کر و لال
به ايست هاي پليس توجه نمي کند
و ضرورتا کشته ميشود ...
براي خوشبختي دو صندلي کافيست :
يک صندلي براي کشيش
و يکي براي خودتان ...
اگر بگويم اين چشمهاي مصنوعي
اين خنده هاي الکترونيکي
شبيه خودم است
اشتباه نکردهام...
در موزهي هنرهاي معاصر
همه شبيه تواند
جز تو که شبيه همهاي
در سينما
تو شبيه همهاي
جز همه که شبيه تو نيست
در سردخانه
همه شبيه همهمه است ...
دليل اين که به دنيا آمدم
يک دعوتنامهي کاغذي بود :
آقاي قرباني
براي اين که از مضمون اين دعوتنامه سر در آوريد
فورا به اين جا بياييد ...
به دلايي که مشخص نيست مثلا
لک لک ها هنوز همان خانه را ميسازند
به همان خانه باز ميگردند
حتي اگر خانهاي در کار نباشد
همه چيز در آن عکس :
پيراهني آويزان در گذشته
رودخانهاي در سکون
و سکون در حرکت ...
براي فردا صبح
بمب ساعتي را دوباره کوک ميکنم
شايد منفجر شود ...
مثل هميشه سر جايش است
مجسمهي مرد سيماني
خيلي دورتر از مجسمهي زن سيماني
در دو سه ميدان آنسوتر
به درختچههاي مصنوعي آب ندهيد
مبادا شکوفه دهند
زيباتر از درختهاي واقعي...
دور و دراز
همه گذشته را پشت سر ميگذارد
و از راه ميرسد اکنون
دور و دراز
مثل گردن کشيده ي لک لک ها
و در فنجان قهوهام
متوقف ميشود ...
چهرهاي ناشناس
در همهي عکسهاي يک نفره ام
لبخند ميزند ...
طعم اين شراب
به خاطر تاکستان هاي تو ست
يا تاکستان هاي تو
به خاطر طعم اين شراب ؟
براي خانهي کهنه مستاجري پيدا نميشود
همه در همهمه
به رفتن فکر ميکنند و نيامدن ...
براي خوشبختي کافيست :
يک صندلي الکتريکي براي کشيش
و يک کاناپه براي خودتان ...
از همهي گل ها يکي را انتخاب کردهام
آن گل که شبيه نام توست ...
قطار به آرامي رد شد
از کنار شهري که تو را
سالها پيش جا گذشت ...