امتحان سخت
الهام ملک‌پور


 

 

 

باران که می‌بارید باران مردهای بدوی که بارید کاپشن آبی چتر خوبی بود سر پناه خوبی بود و مرد گفت که سرد نیست گفت که سردش نیست ولی هوای من سرد بود می‌دانستم اشتباه می تواند باشد آن وقت که رازهای دو نفره تبدیل می‌شوند به رازهای سه نفره دیگر تختی خالی نمی‌ماند بستری شوم شماره هایی دزدیده می شود مثلن شماره ی صورت من هِی می گویم من این جام و باور نمی‌کنند می‌گردند پیدایم نمی کنند باز هم می گردند ولی به من گوش نمی‌دهند دست‌ش را حلقه می‌کند می‌آورد پایین مورچه‌ها توی صفی نمایش زیبایی دارند می‌ایستند لبخند می‌زنند و به آهستگی جایشان را به بعدی می‌دهند باز هم بعدی باز هم بعدی فیلم دیگری می‌بینیم در سینمای خانگی بیست و هفت اینچ ابعادش را حفظ کرده ام ده سانتی متر ترس من است که دارد بخار می‌کند هر حباب شیشه را و اتاق یخ می‌زند از وسط نیمکت رو به روی پنجره بزاق سگ است یقینن پارس می‌کند شنیده می‌شود ولی سوت نگهبان پارک می‌خواهد بگوید بخوابید دوستان این جا امن است و امان است من که دارم یخ می‌زنم خوب است یخ خوب یخ روی قله‌های من یخ روی صورت‌م بچه هِی فریاد می‌زند به من بده می‌خوام من می‌خوام من می‌خوام ولی نمی‌گوید چه چیز را ولی هِی اشک می‌ریزد خودش ناراحت است که می گوید ناراحت می‌شود کافه‌های زیادی در این شهر کافه‌های زیادی می‌توانند بروند مولوی سماور بخرند می‌توانند برای این بچه بستنی سفارش بدهند بستنی شکلاتی و مرد می‌گوید سرد نیست مرد می گوید سرد نبوده است مجبور است برود توی اتاق خودش مجبور است بخوابد توی تخت خودش مجبور می‌شود دهان بانو را بو بکشد او می‌خواهد به او بدهید تا این قدر نگهبان پارک نگوید که هست مرد هست همه چیز هست همیشه هست تا بیاید و چیزهایی را ببرد من ندارم ش من گریه نمی کنم من نمی خواهم نمی گویم می خواهم ولی می دانم چه چیز را به حفره می برم گوشی موبایل م را می فروشم تا یک اسب بخرم بعد دیگر صدا نمی آید که بگوید مال من است که بگوید من می خواهم به این بچه یک بستنی بدهید بگذارید قدم بزند بگذارید من شباهت عجیبی به ادوارد دست قیچی دارم و این مرد من که چیزی نخواستم دنیایی هست که می‌گوید مال من نیست نگهبان پارک می گوید کاپشن های زیپ دار پارس سگ را بلندتر می‌کنند پس یک تابلوی سبز به ما می‌گوید این کاپشن مناسب صدای سگ نیست و مرد می گوید هوا سرد نبوده است آن کلمه قید بود کلمه که می‌خواست بردارد بریزد روی ظرف بستنی بعد هِی موبایل من آنتن نمی‌دهد و حصار می‌کشم صبر می‌کنم بیاید سهم ش را ببرد موبایل م را باید بفروشم تا این بچه هِی اشک نریزد بستنی بخورد و مرد که می‌گوید حتمن گرم شده است هوا آن کلمه قید بود ولی او گفت که مفعول بی واسطه روی چمن نوشته است لطفن اسب نخرید ولی بچه دارد گریه می کند ده سانتی متر راه بی پایانی‌ست کلمه قید بود می‌دانستم اشتباه است باید اسب می‌خریدم باید ولی تابلوی پارک باید یک صندلی پیدا کنم فقط اجازه می‌گیرم بعد حرف می‌زنم بعد کسی را نمی‌بینم بانک مرکزی آگهی تاسیس می‌دهد می‌دانم اشتباه است می‌دانستم که بی‌واسطه نیست ولی گفت هست من هم نوشتم من بادنجان دوست ندارم من بادنجان دوست ندارم تخت نمی‌ماند من را بخواباند بستری می‌شوم در یک تاکسی در بست و رادیو را خاموش می‌کند مردک نمی‌‌خواهم بگویم دوست ندارم دستی را به خانه برمی‌گردانم می شویم و با حوله خشک می‌کنم
 

 

بازگشت