| بدون نام به نام پدری!
(یا بیماریهای زنان را به
زنان ارجاع ندهید)
چیز زیادی دست نداد. اقتصاد تعطیل ته جیبی دست كمتری میدهد میفرماید: در خود به گوشت خوری میافتند در پر خطر منتظر حیرت انگیز بزرگ! نظم عمودی با خط كشی در دست بدن درونی را میمالد. زندگی سگی دوست داشتنیست! یاری با! عارضهی نرینه، بری نامیدن بیماری حاد مادینگی افشا نشده (بیماری كه بیشتر عارض زنان میشود، از رحم نشأت میگیرد و مغز را تخمی میكند) دور شدن چه ارتباطی با آتش داشت؟ تیر در من پیله كرده بد جور زیاد در باغ نبود در مراتع مهرههای پشت كسی بالا میید ینگونه بود آغاز تخریب و تولد خدیان. در عرض اندامی افقی نواحی كشف نشده حاد كشیدگیهای آویی پاها هنوز كمند. طبیعت ژنی ویروسها راههای متوالی را غیر طبیعی جلوه میدهند. و توحش از یاد رفته ناخن مصنوعی لاك زده میخواهد ابهام تمام عكس را پر كرده در نهایت به تولید انبوه رسید اقساط عقب افتاده را یك تنه جا داد (ین فكرها توالید اعصاب چند شاخهیست هنگام كار فكر میكند بید بیشتر كار كند، فكر میكند دارد فكر میكند فكر كردن به امر فكر كردن معمی مقدسی ست.) آواهای دیگر جیگزین میشوند. با ین حال پاهای كمتری متراكمند بشمار یك! در اجری یاری بیی! اقامت اجباری كسی به معنی اشد كلمه زخمیام میكند تنها ابزارش فكر كردن به مردی است (در ردهی مهره داران) از فرط متوهم خدی دستسازی شده با زبان به دست بیید زوزههای غیر ارادی جفتگیری، زنانگی در كار افتاده به بحران مادگی میپیوندد. منتظر ادامه دهندگیها، رویتی از ناشی شدن است. حاد سگ اعتراف گونهی در شدیدا مشهود در نهایت به گری پا دادن اك... دو... دو... دو... به سه سانتی مزمنی میتراوشم از ما قبل تنفسهای ته گلویی جیغهای تیغ تیغی با تمام ابهامات روی عكس دوش فنگ در اجرا و اقساط عقب افتاده از عقب انداختگیها زنی كامل ساخت روی زمین جی خشك دیگری نمانده موهای دم اسبی بعد از سه سانتی بلاتكلیفی میدان مشق تمدن رو به زوال را اقتصادیتر مینمید الهههای از ته تراشیده هنوز چیز زیادی دستگیرم نشده تیك تاك از زمان پس افتاد نواحی ممنوعه در بسترهای یدئولوژیك خنثی میشوند در نهایت تولید! تیر را با هرچه میشود خلاص كنند. فرمان آتش از آتش باقیمانده ناشی شد موهایش را بری كسی در شكمش فروخت از اول كه سه سانتی نبودم ستونهای رو به جوخه هرچند مادر هنوز در خاطرم هست حاد تن بستگیهای در حال تعدیل به نقاط مشتركی حواله شد تا پسری كه در قاعدهگیها در تیر گرفتگیهای جوخهی اعدام از جلو، سال بعد سرباز میشود از من یحتمل مردی بسازد بری بعد تا جمعهها را به كوه و استخر بزنم و زنی مهرههایم را از پشت ببوسد بیشتر از هوا از آتش آب میخورم و گوشت. حس لامسه كار زیادی پیش نبرد كه به جیی معلق بماند مصادف با رفتنش دم اسبی را از ته خواهم تراشید به آتش پنهان در قبیلهی سرخ سوگند از یاد میبرم. فرمان آتش نه دامن بزنم! ینجا مرد لازمی اورژانسی ست طاقت تراشیدن ندارد فرستنده به گری شصت درجه ارجاع میشود جیی از شمال كه ما به ازا بیرونی نداشته باشد هر چند مادر تیر كشیدن را در من درد داشت سه سانتیهای كنده در جیغهای تو دماغی تلفیقی سنتی از كار در میید زندگی در شریط سخت، بعد از تیر شروع میشود. حاد تن بستگیهام به وابستگیهای مغزی برمیگردد. اقساط سه سانتی به قبیلهی بیآتش و تا برگردد موهای سه سانتیام، بری خود زن سرخپوست كاملی شده. فردا در روز بزرگی مصادف نیست بری خواب رفتن بخوابد. میخوابم. سربازی از فرانسه هم سردتر است دورتر است فردا سه شنبه یست كه طبق پیش بینی سالنامهی نجومی شهر را به آتش میبندند تیر كشیدن تا دو سال مشمول من است. آمین! دوشنبه/ بیست و یك/ اسفند/ هشتاد و پنج 13 مارس2007
|
![]() |