| داخلی سه
آسمان پائین میافتد بعد پردهها نفس نفس حملههای سرخپوستی در تک رویهای روح قدیمی تمام منظره تخت میشود روح قدیمی به دیدهبانی ادامه میدهد زخم میخورد جادوگر قبیله روی موهایش زندگی میریزد . . . نعل اسب روی تخت طویله تخت تن میخ کشیده به خود میپیچد و صداهای غیر ارادی از خود ساطع میکند نیمرخم طوری در زاویهی تخت میافتد از مماس منفرجه تا پاها که چسپیده به شیشه تیر خلاص تخت تخت به طور معجزهآسایی به دستها زنجیر شده روح قدیمی به بیماری راه رفتن محکوم میشود به هیچ جا وصل نیست از تمام جهتها به بیرون لیز میخورد تمام افکارم حول تخت منفجره میشود تخت روی من افقی ست ن ف س هام بالا نمیآید . . . حالا از عهدهی نقش نفس نفس بر میگردد میخهای استخوانی ته تخت همه را به تشکر وا میدارد برای برداشتن گل روی صحنه خم میشود لباسهایش چروک میشود نفس نفس همه روی صورتم دست لای موهام گیر میکند سطح بالایی سرم تخت شده نیمرخم از زاویهی تخت بعضیها رسما تشکر میکنند شخصا لذت میبرند شخصا نمیتوانم لذت ببرم به اتاق بر میگردم توی آسمان چیزی باقی نمانده فقط بدن درد و زخمها را که از لباس خارج میکردند در یاد دارم. هجدهم/ خرداد/ هشتاد دو شش
|
![]() |