طعمه از نگاه تو بر میدارند
این سمتهای در آهویت
وقتی به گرگ آلودهاند درمسیر
چشمها از اندام تو بر میدارند
از تو اما
جز خیالی گرسنه در آروارهها نمیماند
حالا که در فکرها میدوی
و رنگ از اندام روح برمیداری
خوب میدانی
که آروارهها
تنها به تکههای تو فکر میکنند
از تو اما چیزی نمیماند
جز خیالی گرسنه در مسیر
و زیبایی درست همان جاست
وقتی که پنهان میکنی
مثل کسی که در خودش ناپدید میشود
از تو چیزی نمی ماند
جز جای چشم های نیلیات
بر دلی که دریاست
و نهنگها در خودش دارد
/با میل غریب خودکشی در هر سطر
به ساحلی که نیست خیرهام هنوز /
از تو اما
جز خیالی گرسنه درآروارهها
چیزی نمیماند
در مسیر چشم ها