قسم

سعید آرمات


 

صدا از بلندگو پخش نشود
حس لاش را به حوا از دست بردن در متن شعری نگوید
هوا که رطوبت پشت تو را از من گرفته بر گردد
و دست اخر حواله چند مغازه که به بوی امدن تو هر روز کرکره هایشان
هی باز بالا بسته پایین بسته باز باز
به چراغ
با از چشم به چشم زدن در مقابل پنجره مقابل کفتری بپرد بالا به متن آبی
از چتر
كه قسمش هميشه خيس است حتي در
ماجرای مرگ و در خشکی بعد از تشییع
این جنازه را یکی بیاید بچنید
تعارف برداشته همه ارادت‌های ما را به این شهید
قسم
که رطوبت پشت همین جدول ها بود حال مرا گرفت و
زبان من
به بوی مکیدن انگشت سبابه او
که راوی - اول شخص بود یعنی مرثیه هم او بود و هم من چراغ ؟
خاموشت نخواستم که با سنگ ات حرف نزده بودم تا حال
گوشه این جدول خیس است از تجربه ای که تو شده‌ای


از بلندگو دارد پخش می شود بلند بلند
اجاره نامه این خاک و مشتی حلوای اغشته به عطر زنانه ای
مغازه های بسته نمی شدند از بو
که رد شدی و خیابان
من معلم اخراجی را به هوایی آورد
یکی بیاید بچیند که حسابی رسیدهام من به تو
خوشا به حال غیاب تو در این نا مکتوب خوشا
به چتری که امده بودم گل سرخ رویشنشانت بدهم خوشا
نشد به کفتر روی پشت بام چترم گفتم

نشد
یعنی قشم به دست - به انگشت ها -به پاها و موهای تو
که دارد می ریزد به فضا از این بلندگو
و مورچه ای که استین را می کشد
برای نشان دادن عکسی از تو
با لیوانی شیر به امید سلامت استخوان‌هایت
 

بازگشت