قیامی که قیامتِ ادبیات فارسی را قیام می‌کند

پرهام شهرجردی


 

این‌طور بگویم، بی‌تواضع، بی‌تعارف. ما چیزی را نوشتیم که نانوشته بود، چیزی که از نوشته، نانوشته مانده بود. روزی که شبی بود، شهریار کاتبان برایم سطرهای نانوشته‌ای را می‌خواند که از جنسِ ادبیاتِ مرگیده و تکیده‌ی فارسی، از تخیل‌های درمانده و وامانده‌ی ایرانی نبود. چیزی بود که نبود. چیزی که تا آن وقت نبود. و حالا هم نیست. هرچه هست خودِ اوست. باری، از هرمافرودیت حرف می‌زنم. از نویسنده‌گانش. از شاعران‌اش. از آفریده‌گاران‌ و از آفریده‌گان‌اش. باری، همان‌هایی که  هم‌زمان جان‌شان را کفِ دست‌شان، کنارِ قلم‌شان گذاشتند و زیباترین سطرهای ادبیات فارسی را نوشتند. کسانی که خطر کردند، خطر را، خطرناک را، نوشتند.  حالا یاد بگیریم منشاء را، سرچشمه را، اصل را ببینیم. حالا می‌بینیم.

 

چند سال، نه، چند قرن، نه، چند هزاره لازم بود تا این چنین تابلویی در زبانِ فارسی نقشیده شود؟ در زبان فارسی، کشیده شود؟  تاریخ می‌گوید یک بار در سال 1866 گوستاو کوربه دست به قلم(مو) می‌برد، بارِ دیگر، وقتی که ادبیاتِ فارسی تمام می‌شود.

 

ادبیاتی تمام می‌شود، بی‌آن‌که هیچ وقت شروع شده باشد. ادبیاتی که در نطفه، منتفی، منقضی شده بود. ادبیاتی که تمام می‌شود: ادبیاتِ تو، تو، و تو. تویی که در تمام شده‌گی‌ی ادبیات، آغازت را می‌جویی. تو که در حجب و حیای ادبیاتِ تمام شده، مرُده‌گی می‌کنی. تو که لاشه‌ی ادبیات را بر دوش می‌کشی، تو که تماشا می‌کنی، لاشه را، و آن که لاشه را بر دوش می‌کشد، و این زنده‌گی‌ی توست، هستی‌ی توست، هستی‌ی ادبیاتِ توست. تو که در لاشه و لاشه کش، لاشه خواه می‌شوی، و این لذتِ توست، لذتِ ادبیاتِ توست: تمامِ ادبیاتِ تمام شده مالِ توست.

 

برای تابلو نامی انتخاب کرده بود: مبداء، منشاء، آغازِ جهان. باری، جهان از این‌جا آغاز می‌شود. اما تو هیچ‌وقت آغازش نکردی. تو هیچ‌وقت آغاز نکردی، تو آغازگر نبودی. تمام‌کننده هم نبودی. تو یکی بودی که مثل همه هیچ‌کس نبودی. یکی بودی از همین هیچ‌کس‌های دیروز، امروز، فردا. همیشه. شاعر بودی، مثلا"، رُمان می‌نوشتی، مثلا". نقد می‌کردی، مثلا". اما این مثل‌ها هیچ چیزی را پیش نکشید، پس نکشید. منفعل بودن هم شغلی‌ست. فعلی‌ست. همیشه‌گی‌ست.

 

و کسی مثلِ تو، هیچ وقت یاد نگرفت مبداء و منشاء جهان را نگاه کند، تجربه کند، زنده‌گی کند، بنویسد. بنویسد. بنویسد. آغازِ جهان را بنویسد. از آغاز بنویسد. با آغاز، آغاز کند. با آغاز، تمام کند. نه، کسی نگاه کردن نمی‌توانست. کسی مثل تو، دستی روی چشم می‌گذاشت، دست روی دست می‌گذاشت.

 

حالا برمی‌گردم به هرمافرودیتِ یکم. از همان‌جا تکلیفِ ما روشن است:

 

این قصه یک مقاله‌ست نه رُِمان‌ست نه کوسنویسی

 

 یعنی چه؟ قصه‌ای آغاز می‌شود. اما این قصه مقاله‌ست. رُمان نیست. چرا؟ چون نمی‌خواهد در خطِ ادامه‌ی رُمانِ ایرانی قرار بگیرد. نمی‌خواهد رُمان باشد، رُمان نیست اما رُمان را از بیخ و بُن متحول کرده، می‌کند. چندان که  مثلا" رُمان‌نویس‌های فرصت‌طلبِ دستِ هفتم را به رُمان‌نویسی می‌اندازد. به ‌آنها هم می‌رسیم. هرمافرودیت کوسنویسی نبوده و نیست. ظاهر نمی‌تواند باطن شود. ظاهر که باطن نیست. اما در فضای متحجر وقتی که بگویی: کوس، یکی به شدت دچار خودارضایی می‌شود، آن یکی معلم اخلاق می‌شود، آن دیگری هول می‌شود و بی‌اختیار ظاهر را تکرار می‌کند: کوس! یکی هم چنان از خود بیخود می‌شود که شروع می‌کند به کوسنویسی، به رُمان‌نویسی.

 

مقاله‌ست، یعنی نقدی‌ست دقیق و هوشیارانه از رُمانِ فارسی، و رُمانفارسی که هم‌طرازِ فیلمفارسی‌ست، شبهِ رُمان‌هایی که سانسور به خود نمی‌بینند، و در عینِ حالِ چیزی هم به خود نمی‌بینند. فیلمفارسی‌هایی که ساخته نمی‌شوند: رُمان‌هایی در حدِ سناریوی فیلمفارسی. این وضعیتِ بغرنجِ رُمان فارسی هشدار دهنده است. یعنی چیزی بنویسی در حدِ چیزی که سه دهه پیش تماما" تمام شده بود، تمام شده بود پیش از آن‌که شروع شود.  و دیگری، چه می‌نویسد؟

 

مدّتیست، حالم به هم خورده ازبس رُمانِ کیری به خوردِ ذهنم داده‌اند. همه می‌خواهند فلسفه‌بافی کنند که درباره‌ی کوس بنویسند، اما خدایی کوس می‌نویسند. یکی‌شان رُمانی قطورکرده بانام ِبی‌مسمّای افسارِ کاتبان و در آن جوانِ مسلمانی را حدود دو صد صفحه پیِ دختری کلیمی فرستاده آنقدر یکی به نعل و یکی به میخ کوبیده که آدم می‌ماند این همه دنگ و فنگ، آخر برای چی؟ بهتر نبود درهمان چند صفحه‌ی آغازین، نویسنده تختخوابی جمع و جورکرده اجازه دهد پسره‌ی کوس مشنگ، ترتیبات کامل کند و والسّلام!؟ بیخود نیست که بعدِ اینهمه سال چُس‌پراکنی، هنوز نویسنده‌ای که به دردِ فاک بخورد، در فارسی پیدا نمی‌شود!  (هرمافرودیت یکم)

 

هرمافرودیت قیامی‌ست که قیامت ادبیاتِ ایران را قیام می‌کند.  قیامی‌ که قیامتِ ادبیاتِ  ایران را این‌گونه می‌خواهد: ادبیاتی که تمام می‌شود. و حالا، ادبیاتی که آغاز می‌شود.  اما نه، قیام را نمی‌توان دزدید، قیام را نمی‌توان مصادره کرد، قیام دزدیدنی نیست. یا در آن شرکت می‌کنی یا در مقابل‌اش می‌ایستی. حالا سطر به سطر این قیام را می‌نویسیم. حالا به این قیام می‌گوییم که ما را بنویساند. پس ادامه. پسای ادامه.

 

 

بازگشت