بعدی‌ترین هرمافرودیت

یا
حساب کونی جماعت از گی جداست

شهروف بيلاخوف




Photo: Anna Mazzucco

 
کون ِاوّل چون دهد از فاق کج
کون گشادی می کند درباغ لج
بی خیال ِمال ِدنیا می شود
تا ثریّا می رود اخلاق کج

اهورا اهریمن

تو با شهلی زندگی نمی‌کردی، تا چاهی بِکَنی که دیگر نتوانی قدم کنی، فقط می‌کردی! چهره‌ای را هم که می‌خواستی دربیاوری، دیگر بلد نبودی بکشی. پس جا کشیدی! جاکش شدی و جاش خوابیدی که جاش بیاید وجایی درجاکشی اشتغال کند.

کشید!

کشت و کرد و خورد اما بکارتِ کونش توی این هیروویری مُرد!

پیش ازآنکه رنگش کنم باید مداد می‌آورد وآوردن که آمد، کاروبارت گرفت. شدی همان کونی که درنوجوانی بودی. هرروزصبح که ازخواب پا می‌شدی، پیش ازآنکه تا مدرسه رفتن کنی، سه نصفه ساعت توی آینه وقت می‌بردی. می‌خواستی دخترکُشی خواستنی باشی. اما همانی بودی که بعدها بهش گفتند لاشی !

پانزده سالگی‌ت که اوراق شد، کونت مثل تونل کندوان شلوغ بود . دایم آرزو می‌کردی دوتا داشتی که با دوّمی‌ش فقط به شهری می‌دادی! غلط نکنم کونت مو نمی‌زد با کندو، ازفرطِ فراخی تا سولوقونش می‌دیدی زن‌بوربه کن می‌رسید و اسکار پا نمی‌داد به عباس و جایزه ازکف می‌داد! آنروزها هنوز ريزش نکرده بود کندوان درموهاش ودهات به تهرون رون نیاورده بود و زیرِ بارون از پشت مثل ژله که آدم وقتی می‌‌خورد دلش می‌خواست هرچه ديرترفرو برود، بودی. از کنارهرکه رد می‌شدی مدادش می‌افتاد وتا خم می‌شدی واويلا، مثل‌ِ بانک ِ کشاورزی هرچه دست بود، حساب ِکونت را با کیر ببخشید! بیل پس‌اندازمی‌کرد.همه حق داشتند انگشتها را يکی يکی توی آن سوراخ ِ حاجت امتحان کرده بعد که خوش حسابی پیدا می‌شد، بی حساب و کتابی خایه می‌گذاشت توش . توهم کم مايه نگذاشتی. می‌گذاشتی در انتخاب ِ سرنوشت، انگشتهای همه آزادی کند. آن سوراخ متعلق به صندوق ِ اخذ ِ رأی ِ يکی ازحوزه‌های انتخابات ِ رياستِ کون‌دهی بود که در دروازه غارت مثل کيف ِ پولی جا مانده بود و همه رأی‌شان را می انداختند آن توُ، توت پُر ازتُف بود و وقتِ راه رفتن که راه نمی‌دادی، انگشت‌ها همه حمله حما می‌کردند.

فکرمی‌کنی وقتی آن دستهای رنگ پریده‌ی سرد را مثل ِ دستگيره‌ی يخچال می‌کشيدند به گوشه‌ی مدرسه و ازهرجات که می‌خواستند گلی می‌چيدند ، چه احساسی داشتی هان! ؟

 

تو احساس ِهمان شلوار ِلی را داشتی که اولين بارش بود آب تنی را توی لباسشویی تجربه می‌کرد و وقتی دوباره پات کردی دوست داشت چنان بچسبد به رون وکونت که احساس کنی يک پا ديويد بکهامی!

 

کسی تو را اذيت نمی‌کرد، بلکه می‌کرد! ازهرگوشه‌ی مدرسه خاطره داشتی : زیرِ میز، تهِ‌ کلاس، توالت، حياط خلوت ِ پشتی، روی درخت، توی راهرو... پای آبخوری هم که خم می‌شدی کاظم تو را می‌کرد، ناظم تو را می‌کرد، امیر تو را می‌کرد، مدير تو را می‌کرد و یک روز که دیر کردی معلم ِ پرورشی هم بعله… کرد! بالاخره به هر که دست دادی زير ِدست و پاش افتادی. يک بارکه شهری پشتِ آن دیوار ِ پشتِ مدرسه روت رفت و درآورد اسپریِ ضدّ حشراتش را چون حَشری بودی، کیفور شدی. آرام دکمه‌های شلوارت را باز کرد. مثل هيزم‌شکنی که پارچه روی چوبِ نراد می‌کشد با نوک ِانگشت ِاشاره‌ی دست ِ راست، فشار که چه عرض کنم، کاوشی روی قمبل ِباستانی‌ت صورت داد و درلايه‌های سوزاکی ش، کوزه‌ی دَهن گشادش، موزه‌ی آثار باستانی ِ کمپانی ِ سوزوکی شد . پائين‌تر که رفت به خط ِ زيرِ قمبلت رسيد و آنجا اتوبانی بازکرد تا همه‌ی کانتینرهای چاق هرچه خواستند ازکیش قاچاق کنند وهرچه در پیش دارند پیش ِتوآورند! طاق ِ کسرای کونت فقط سامانی را کم داشت که آن هم به آسانی آمد و پهلوانی توی کون ساسان ببخشید! اصلن همان گذاشت وشراب که سرخی کرد همجنس‌ها آنقدر گرا دادند که ساقی ببخشید شهلی هرچه سینه‌ی بُنجول وآویزون شو داده بود، به خوردِ تماشاچی نرفت وکسی باور نکرد که این سِنده روزی پستان بوده پس بی‌خیال شد و توی زباله ریخت تا دست از سر ِ این کونی ِ مریض برداری وبگذاری توی کوسش که دیگر به درد کردن نمی‌خورد ومجبورت کرد، چند سر اسب ببندی در آخورش تا دست از سرت بردارد وحال وهوول ِ خرَکی با کیر ِ قاطرامتحان کند. سلیطه وقتی که آتشی مرد، اسب سفید وحشی را محکم درآغوش فشرد وانگارکه دارد نارنگی می‌چلاند، دلش چنان آب شد و مثل آدم برفی ريخت روی زمين طوری که از نارنگی فقط هويجش ماند وهردوسیبش که خیلی گلابی نبود، خیار شد! به خیالم بعد پيچشی به عضلاتِ هرسه سوراخش داد و دستت دور ِ کیرم غلاف شد . « شکمت رو دوست دارم ! » کوچکترين انگشتم را مثل ِمُشتم که توی کونت بود، گذاشتم روی نافت. احساس ِبسکتباليستی را داشتی که از حلقه آویزان شده بود. تو NBA راحس کرده بودی وشهروندِ رام ِگاوداری شدی، غبغب‌ات را که لیسیدم، ياد ِمايکل جردن افتادی . بعد دستت را آرام بردی توی شلوارم که توپ ِبسکتبالم را دربياوری، درآمد . اما چه توپی! توپ نگو چوب بگو! گرفتی دستت. شوتش کردی به زمين ِ بیسبالت، هوایی که شد از هاوایی سردرآورد واقيانوس ِ آرام رو آروم آروم نوشید ولُپّات که باد کرد آرام تُف کردی در ِ سوراخ ِکونی که قُمبُل کردی و کاش زاپاسی داشتی که با آن فقط به شهری می‌دادی ونمی‌ذاشتی اصحابِ در تاريخ خوابيده‌ی کهف هم جای بچه‌بازی همجنس‌نوازی کرده، کون دادن به سبکِ سامورایی را به ثبت برسانند در ثبات ِاقتصادی و اجتماعی ِکون، و حشره کش را چنان توی سوراخت نمایند که آخت درآید و شاعر بفرماید :


آخرازکون دادن وکردن چه سود
آدمی تا بوده جزکونی نبود!

نرخ ِکون ِ رو به ارزونی تويی
عالم اينجا مدرسه، کونی تويی
از گزند ِ پيف پاف و اسپرِی
درامان مانده‌ست سوراخ ِ تو کِی ؟
بانک ِ ما بانک ِ کشاورزی‌ست جوون!
آدمی که خر نباشد نيست کون!

ازعلی‌هایم تقاضا می‌کنی ؟
زیرِ ورزا آخ ! ماماا.. می کنی؟
هر کجا هستی به هرجا می‌روی
چون که هرجایی‌ستی گا می‌روی
بشنو از من باقی ِ این ماجرا
تا که دريابی سه سوراخ ِ دعا ...
جنس تا همجنس‌گایی می‌کند
می‌شود پا چند تایی می‌کند
می‌گراید سمتِ بازوآب با بازی کند
بچه بازی می‌کنی؟
اهل ِبازی نیستی ای بی گرا! کون می‌دهی
کون بودی!
چون بودی تا دشمن دیدی ریدی!؟
رفتی سربازی. بردندت جنگ.
تفنگ دستت دادند . گفتند بجنگ !

 

آنجا بود که بايد به جای کيرهايی که در خاطراتت سرتکان می‌دادند ، تفنگی قشنگ دست می‌گرفتی و جان برکف سمتِ جلق می‌رفتی. پس کفِ دستت را تِی کشیدی، توی کونت دست کی کشیدی که آن تفنگِ قشنگ را توش جا کردی واز فرطِ بی ناموسی به عثمانی دادی؟ توجاسوس نبودی حتی ساس نبودی سوسک بودی وباید دشمنی را می‌کشتی که توی سنگر ریخته بود واز کون به آنها می‌آویختی. ولی آنها که بودند؟ چرا با گوز نمی مردند؟ اصلن چرا با تو می‌جنگیدند ؟ چرا با گوز نمی‌جنگيدند ؟ مگر خودشان زن وهرچه نداشتند؟ بچه نداشتند؟

تو بی خایه بودی ولی دارای يک فروند همسروچند فرزند ِغیرِقانونی بودی .گرچه با تمام ِ اين حرفها بازهم يک کونی بودی اما آن روز که داشتند کونت را پاره می‌کردند ، خمپاره‌ای افتاد وهلاک شدی. تو آدم ِ کثيفی بودی حالا پاک شدی.
به هرحال زندگی هرکسی را جوری خاک می‌کند. با توهم که خیلی پسر جورکردی، بدجور فاک می‌کند.
حالا پسرت با کیری به این گُنده‌گی،در حال ِزندگی‌ست.
درس می‌خواند .
بزرگ می‌شود .
وچیزی شبیه ِ گرگ گرگ گرگ می‌شود
پدرش توی سنگر سلمونی بود
پدرش خایه نداشت کونی بود.
کونی پرمایه داشت که از بس با کیر جنگيده بود
گندیده بود
پدرش خیلی کار کرده بود ولی هيچ‌کاره بود.
پدرش آواره بود.
پدرش کون پاره بود
امّا
امّا
او به پدرش افتخار می‌کند!
بیخود نیست که هنوز دارد
                        روی کونش کارمی‌کند!

 

بازگشت