هرمافرودیت ۱٣

یا
کردن که دیگر مِنّ ومِن کردن ندارد

شهروز شهرزاده


 

                            حتی سرکار ِخانم دریا

                                                          در جنوبی‌ترین جای جناب ِاسپانیا

                                                                          که مجتمع ِ آب و آبی‌هاست

                                                                          سطلی پر از روغن ِحیوانی‌ست

                                                               که در تابه‌ای ریخته باشند و آفتابِ عمود

                                                         آتش ِ فاق کوتاهی      

                                                                     که آدم‌های در حال ِ آب‌تنی را سرخ می‌کند

 

                                                 نباید به دوستی ِ این دست‌های آبَکی اعتماد کرد

                                                 هیچ خوبی به اندازه‌ی کافی خوب نیست

                                مثل یک شوخی ِ دَم پا گشاد

                                 کمک  

                                                          دستی ست دور

                                                                              که از گوری تهی درآمد و دارد

                                                                                                             بیا بیا می‌کند

  

                                                                                                                 شهریار کاتبان

 

 

پردهی دویّود

 

 

سرانجام ِمن لیلاست. یک لیلا که آخرین لیلای همه‌ی دنیاست . همان که هرچه خودش را جر بدهد، نشوم .تستِ خودِ خودم باشد، سلیقه‌ام را کُپ زده باشند و گذاشته باشند سر ِصورتش. نه که اسمش لیلا نباشد نه! منظورم خودِ خودِ لیلاست! چه سالها که از رویش پریدم و چقدر لیلا که زیرشان کردم و هرگزنبوده اند.

بغل دستم بود، ندیده بودمش. تست خودِ خودم بود. کردنی، خوشگل، پررو و حتی بیشتر از باهوش‌ترین زن ِدنیا بیشتر!

حالا بگذریم که زن ها اغلب عاری از چیز کثیفی با نام مستعار ِ هوش هستند اما بود خیلی با!

 به یارو وقتی که پاسخ می‌داد، عشوه نداشت. انگار سر ِآن سوراخ ِتنگش کیری کارگذاشته بود و یک کاره می‌خواست در ِ کون ِ آن مرتیکه‌ی نرّه خر بگذارد.

وای چقدر لیلا بود!

 لیلا لیلا ای تنگ‌ترین کوس ِهمه‌ی دنیا!  تو آنجا بغل دستم باشی و من بر تمام دنیا غلت بزنم، بمیرم وروی تو نیفتم؟ مرا محتاج ِ سکونت در ینگه‌ی دنیا می‌خوانی و نمی دانی که دسپرتِ  اقامت درآغوش ِ زنی هستم که چشمهاش صدایم زده باشد.

تو را در یکی از کوچه‌های گمنام ِخیالم گم کرده بوده‌ام .حالا که پیدایی با اقامه‌ی اسم ِ آن جنده مرا گم کردی! کم کردی ای زیباترین، خوشگل‌ترین جون جون، جانم گرفته شد. چرا تو آنجا هستی و نیستی کنارم که دستم را دراز کنم مثل طنابی دور ِ کمرت بپیچانم و با هم غلت بخوریم به یک دیوار که این دور و برهاست نه آنجا که دیده بودمت بر صفحه‌ی شعری که می‌خواندی و من داشتم می‌خوردمت با پوست!

برای من هستن دیگر تمام شده بود، نقاشی‌م را کشیده آویخته بوده‌ام بر دیوار که انتظار کند. زده بودم از خانه بیرون و گیتار ِ بدکاره‌ام در تاریکی ِ مترو آنقدر خواننده خوانی کرد که نامردی بود اگر نمی‌انداختمش بر دوش و نمی‌بردمش آنجا که آرامش اختیار کند.

دود در کافه غوغا کرده بود، حلقه می‌شد بالای سر ِ یکی وبه سقف که برمی‌خورد، شکل بیضی در می‌آمد.

سر ِهمه‌ی میزها سرها  توی هم رفته بود و آنهمه بطری مانده بود با خالی ِ خود چه کند.

پشتِ بار دختری که انگار باردار شده بود، خوب کار نمی‌کرد. هنوز شرابی سرو نکرده بود برای پچ‌پچ ِگوش خراش ِ یک مشت ایرانی که از سمت ِ صداهای رُمانی عوضی ریخته بودند آنجا و اهالی ِ کافه را کلافه کرده بودند.

من تازه آمده سیگاری گیرانده بوده‌ام بین ِدو انگشتم که آتش کنم

 

- May I have a cigarette?

 

خانمی که برسینه چسبانده بود شهلا شاعران، می‌پرسد

 

- Sure

- Thank you sir!

- You're welcome

 

دوسه کامی گرفت و کنار میز کمی مکث کرد. منتظر مانده بود تعارف کنم بنشیند. چیزی نگفتم. خرامی کرد و آرام کمر ِباریکش را جلو داد و مثل یک مانکن ِناشی در شوی لباس، تا پای بار رفت و جوری سر ِ چارپایه  نشست که نصف کونش از کافه بیرون ریخت.

 

- ببخشید شما ایرانی هستید؟

 

این را مردی که برسینه کوبیده شهریار کاتبان و از اهالی ِ همان میز ِ کذایی بود و حالا بی هیچ اجازهای بر یکی از صندلی‌های کناری‌م نشسته بود، پرسید.

 

- یعنی من هم قیافه‌م مثل تو اینقدر تابلوئه؟

- اختیار دارین شما با اون گیتارگری‌تون به مایکل فلان هم گفتین ذکی!

- خُب! فرمایش!؟

- دوستام منو باشما اشتباه گرفتن فکر کردن منم که توی آندر گراند گیتار می‌زنم

- گُه خوردند!

- مثل اینکه مزاحم شدم، ببخشید!

 

هستن برای این گیتارگرِ جوان دیگر تمام شده بود. با همه و هرچیز سر ِ دعوا داشت. از زن دیگر خوشش نمی‌آمد و از مردها مثل همیشه انزجار داشت. دنبال جنس دیگری می‌گشت که به این سادگی پیدا نمی‌شد. یک شب به کلابِ گی‌ها سرزده بود و از اطواری  که از آنها سر زد، حالش بهم خورده بود. شبِ دیگر به یکی از پاتوق‌های معروفِ لزبین‌ها رفته مفتون ِخطوطِ بدن‌هایی شده بود که توی هم می‌لولیدند زیر نورافکن. اما باز از برخی زن‌های نکره که مرد را رفتار می‌کردند، شاکی شده بود.

پیش تراز پرهام شنیده بود که هرمافرودیت‌ها پاتوقی دارند در یکی ازجاده‌های دنج پاریس که از وسطِ پارک جنگلی رد می‌شد. هفته‌ی بعد آنجا بود، پژوی نویی کرایه کرده بود و ساعتی صد بار این جاده را رفت و آمد می‌کرد. گاهی کناری توقف کرده از مردهای خوشحالی که داشتند با پستان‌های مصنوعی‌شان کاسبی می‌کردند، عکس می‌گرفت. هرازگاهی هم به یک هرمافرودیتِ واقعی برمی‌خورد که نرخ ِطلا را روی کونش گذاشته بود. دریکی از همین کوس چرخ‌هایی که دور ِ کون‌های برآمده می‌زد، دل به دریا برد و با یک دختر ِخیلی پسر یا پسر ِ ناگهان دختری واردِ معامله شد. پیشاپیش پنجاه تایی پرداخت و واردِ کردنگاهِ یکی از سیاه ترین هرمافرودیت‌های دنیا شد. مینی استیشن ِ بازنشسته‌ای بود که صندلی‌هاش را انداخته بودند بیرون و جایش تختخواب و مخلفاتش را گذاشته بودند. همین که جنابِ آقای سرکار ِ خانم لخت شد، همه‌ی حالش ازخودش به هم خورد و درجا بالا آورد.

کردن نیز دیگر برای این صحرانوردِ دریابین تمام شده بود. می‌خواست بازگردد اما کجا!؟ نمی‌دانست!

همه‌ی دنیا برایش حکم ظرفی پراز ماکارونی را داشت. ماکارونی این غذای بدمزه‌ی لذیذ با کرمهای کثیف و درهم لولیده‌ای که تنها بازماندگان ِ لاغروی جسدش بودند.

جسدش!؟

هنوز که سرپا و سالم بود کدام جسد!؟

باید به خانه برمی‌گشت. به مادرش، پدرش، و دنیا را از دوباره دید می‌زد. اما دیگر نمی‌توانست به کشورش برگردد.

کشورش؟ یعنی چه!؟

این کلمه همیشه مرا یادِ کشو انداخته. کشویی پراز پیچ و مهره‌های کارگاهِ یخچالسازی ِ پدرم، برادرم...چقدر از این کارگاهها که کارش گاییدن ِ عمر ِ آدمی بود، بدش می‌آمد. چقدر از کار و از کیری که گاهی کار می‌کرد، انزجار داشت. از این دنیای پر از کون‌کار وخونخوار و بیکار حالش به هم خورده بود. از مردها که مثل مرگ روی زن و زمین خوابیده بودند. از زن که عین ِعن نرم و لطیف بود وعمری درحال ِ عن‌مالی به سروصورتِ زندگی جلوی آینه سگ بسته بود. از فرطِ بدحالی شیهه‌ای اسبی کشیده دست‌هایش را سوی خدایی که در آسمان مخفی شده بود، برد بالا!

 

شانس آوردی دستم بهت نمی‌رسه جاکش! والا به طرز ِ فجیعی خشکاخشک می‌کردَمت!

 

بعد فکر کرد، اگر خدایی در کار باشد، دَهنش را حتمن صاف می‌کند درآن دنیا. پس در دلش عذرخواهی کرده دستهایش را برای دعا وثنا دوباره برد بالا!

 

آی خدایی که لب را آفریدی! آی خدایی که روز را کنار ِ شب کیر کردی! آی خدایی که حتی‌المقدور یر سر و کله‌ی ِ کیر ریدی و کوس‌کارها و کون‌کارها و خون‌خوارها را آفریدی!

کیرم به کون ِ فرشتگان ِ کوسکار وجبرئیل ِ کونکار وپیغمبران ِ خونخوارت که ریده‌اند براین عالم!

 

وقتی به اندازه ی کافی با خدایش راز و نیازکرد، یادش آمد که باید زودی به خانه ی پرهام برگردد. پس جهتِ چشم دوانی در عکس‌های کوس وکون ِ مستندی که طی ِ این سال‌ها گرفته، بهتردیدقبل از او به خانه‌اش برسد به حسابِ خودش!

بعد پا را روی پدال ِگاز گذاشت و دِ بگوز!

پژوی مکش مرگِ مای تو  دل‌برو را که تحویل ِ آژانس ِمربوطه داد، قدم‌زنان از کنار ِجویبارکی که انگار سرچشمه از خانه‌ی دوستش می‌گرفت و پراز شاش وگه ِ دخترهای گاییده لاییده‌اش بود، گذشت وسوار ِآسانسور ته ِ راهرو شده آنقدر رفت بالا تا به خانه‌ی پرهام که نزدِ آسمان ِهفتم بود، رسید.کلید که انداخت در خودش را مثل کون ِشهلا وا کرد و دو لیوان شاش ریخت درمستراح و فوری رفت زیر ِ دوش. بعدسیگاری دود کرد و دو سه تا عود در اتاق سوزاند و قرصکی را که برای روز ِ بزرگ کنار گذاشته بود از کیفش درآورد و انداخت توی لیوانی که با ودکا پرش کرده بود. لخت شد. گیج وکلافه رفت زیر ِملافه. یک کاره فکر ِ تازه‌ای از کوچه‌ی پشتی ِسرش گذشت. پا شد. دوباره شلواری تنش کرد و تی شرتی. زد بیرون! سر ِکوچه داخل ِگل‌فروشی شد. با موسیو رابسون شروع کرد به چانه زدن.بالاخره موفق شد با ته مانده‌ی هر چه جیب داشت، سطلی پراز گل بخرد .گل‌های رُزی که زرد و صورتی را به تساوی بین ِهم تقسیم کرده بودند. برگشت خانه. لباسش را درآورد و تا لخت شد شروع کرد به پرپر کردن ِگل‌هایی که روی تخت ریخته می‌شد. خوابید روش و ملافه را هم کشید سرش. به تابلویی خیره شد که در بدو ِورود به پاریس کشیده بود و تقدیم کرده بود به پرهامی که آویخته بودش به دیوار. مثل زمان که همیشه از تاریکی می‌آید و در روشنایی گم می‌شود. لامپ‌ها را آهسته خاموش کرد.

 

چقدر این تاریکی جان می‌دهد برای سکس

 

تصمیم گرفت آخرین جلق ِزندگی‌ش را بزند. اما به محض اینکه یادش آمد در سطرهای قبلی نوشته از کیر و  کار و کردن همیشه بدش می‌آمده زودی پرید و کون برهنه لامپ را روشن کرد. باز رفت زیر ِپتو. بعد هم همین لیلای تازه ببخشید! لاله یعنی همان لیلایی که هیچ خیالی نمی‌توانست از شرش خودش را خلاص کند، آمد سراغش.

 در جستجوی چشمهاش روی تمام دخترهای دنیا غلت زده بود و پیداش نکرده بود. دانشجوی مهندسی ِ الکترونیکِ دانشگاه ِ امیرکبیر، ورودی ِ ٦٧  بود. نامش هنوز باید لاله باشد، البته که هست! لاله‌ی سرانجامی، قد! ۱.٦٧، و شاید ۸. صورتی پهن داشت عینهو دم کنی! چشمهایی درشت قدّ ِگاو! و پستانی گنده اما به خدا سفت! یک کمر ِ باریک هم بالای باسن  ِخوش تراشش زندگی می‌کرد. یک‌پارچه خانم بود، البته که هست. اولین لب را که از شب بیرونم برده بود، او داده بود. تاپ تاپ و طبّالی را قلبِ پا خورده‌ام در آغوش ِ گنده‌اش آموخته بود. دختر ِ ترگل وَرگلی که لمس ِ انگشت‌ها و مالش ِکشاله‌ی رانش مرا عاشق ِسینما کرد. درجستجویش با هرچه لیلا در دنیا بود لی لی کرده‌ام. چه لیلاهای تازه‌ای که لای تازه داشتند وچقدر زود لایی دادم و در رفتم. همیشه به هر لیلایی که رسیده ام فکر کرده ام همان اولی‌ست، آخری‌ست! اما تو فرق داری خیلی، ای واقعن لیلی! لیلای این شبهای بی‌فرجام ِمن باش! انجام ِمن باش...

 

هنوز از حال وهوای لاله ببخشید! لیلا بیرون نیامده بود که دستش دراز شد و کتابی را از سر ِمیز برداشت حاوی ِشعرهایی از لورکا که شاملو سروده بود. نگاهی به جلدش انداخت و بعد ِ فحش آبداری که نثار ِهر دو کرد، بازش کرد و به خوانش ِاین شعر پرداخت...

 

 

از خانه زد بیرون

      و دیگر زن ندارد

مردی که فامیلی به غیر از من ندارد

من دارد و غم دارد و خانه به دوشی

دار و ندارش رفت جز دشمن ندارد

تنهای تنها می‌رود مثل ِخیابان

شلوارکی پا کرده پیراهن ندارد

باد ِ بلندی از کنارش می‌شود رد

باران ِ لندن هم سر ِ ماندن ندارد

 

مانده‌ست

         ماشینی

                و دارد می‌زند بوق

یک جنده‌ی دیگر که خوابیدن ندارد

آمد عقب

         قدری عقب‌تر

                 باز شد در

پس از عقب هم می‌دهد قدغن ندارد

 

این پا و آن پا می‌کند هی خاک بر سر

کردن که دیگر مِنّ و مِن کردن ندارد

 

هر داستانی آخرش آغاز ِ بعدی‌ست

فردا دوباره عاشقم

           گفتن ندارد!

 

به پایان غزل که رسید، زیر ِلب گفت جاکش ها! عجب دلشان خوش بود!

 حال ِخوشی نداشت، مرگ هم کیری‌تر از آن بود که زندگی را به آن ترجیح ندهد. کتاب را به کناری انداخت. بعد هم برای لحظه‌ای به ایران رفت. به خانه‌ی پدرش با آن ویلای دم ِساحلش که آسمانش آدم را هر صبح بغل می‌کرد. به شبهای پیش از سفرش فکر کرد. به شب نشینی‌ها و همان ترس‌های قرون ِوسطایی...

حسن گفته بود با «امارات ایر» برو! گرچه در فرودگاهِ درندشتِ دُبی نگه می‌دارد و مجبور می‌شوی، پروازت را عوض کنی اما گاهی تا به دُبی برسد این پرواز، تاخیر کرده مجبور می‌شوند ویزای یک روزه صادر کرده در هتلی با خرج ِخودشان اسکانت دهند تا فرداش با پرواز ِ بعدی عازم ِپاریس شوی. شهری هم که برایش فرقی نمی‌کرد، تازه می‌توانست از جنده‌های عرب هم ارتزاق کند. پس بی خیال ِ پرواز ِهما شد که چند سال ِ عمرش را به عنوان ِ مهندس ِ تاسیسات آنجا به فاک داده بود.

طبقِ پیش‌بینی ِحسن طیاره تا به دُبی برسد، نیم ساعتی تاخیر داشت . پرواز ِ بعدی هم پریده بود وباز بنا به گفته‌ی همان خالی‌بند، ویزای دُبی بهش دادند و شبی میهمان ِ کمپانی ِ عربی شد.حالا بگذریم که وقت گذر از بازرسی و ورود به شهر، حتی در شورتش گشته بودند که چیزی بیابند و انگار چیز قابلی دستشان را نگرفته بود. بعد اتوبوسی که مال همان کمپانی بود، دم ِ هتلی پیاده‌اش کرد.اتاقش که مشخص شد، خورشید دیگربه راس ِ آسمان رسیده بود. دو ساعتی استراحت کرد و بعد پا شد تا سری هم به شهر زده باشد.

راننده‌ی پاکستانی ِتاکسی که فارسی را به خوبی ِ انگلیسی حرف می‌زد، بعداز اینکه به اندازه‌ی تمام آبادانی‌های دنیا خالی بست، پرسید، راستی رفیق! با چه جور جنسی حال می‌کنی؟

شهری دسپرت ِ سیاه بود اما برای اینکه دل ِ امید را هم نشکسته باشد، جواب داد

 

- روسی یا سیاه ِ تا درز ِ کوس و کون آفریقایی

- چرا هر دو نه؟ جایی می‌برمت که همه چیزی بر وفق ِمراد باشد

 

از خیابانی گذشت که تابلوی رنگی ِمغازه‌هاش، آسمان را فارسی کرده بود...

جاکش‌ها، یک تکه از خیابان ِ پهلوی با میدان ِ ونکش را قلفتی کنده اند و انداخته اند اینجا!

جلوی در ِ دوّاری پیاده‌اش کرد که پشتِ شیشه‌هاش می‌شد سال‌ها ایستاد و در کون و کپل‌های خوش‌تراشی که آن تو تکان تکان می‌خورد، چشم‌دوانی کرد. نیمی در حال ِ رقص بودند ونیم ِ دیگر منتظر که یک عربِ خر پول یا توریستِ کوس‌ندیده‌ای از ایران سر برسد تا به مشروبی میهمانشان کرده بعد...بعد هم... کیرم به این بی پولی...  گشتی کنار کوس و کون زد. سپس پیکی تکیلا گیراند و کنار یک سیاه ِصحرایی نشست، شبیه ِ همان سیاهی که  وقتی به پاریس می‌رسد، حوالی ِ شانزه لیزه تورش زده می‌برد خانه‌ی یکی ازهمین لیسنده‌های تازه به دوران رسیده‌ی پاریسی که جاکش از ترس اینکه بعدها صدایش بزنند جاکش! به قدر ِ یک ریدن هم حتی به مستراح نرفت تا لختی با این سیاه ِصلواتی تنهایی کرده یک کاره سرپا سرپا هم که شده موشکی به مرّیخ بفرستم. مادرجنده‌ی کوس‌لیس تازه ادعاش می‌شود که پشت مدرنیستی می‌نویسد! طیّ آن چندساعتی که آنجا بودیم حتی آشپزخانه‌اش را هم آورد در اتاق ِپذیرائی... خلاصه این هر دو سیاهِ صحرایی که یکی‌شان را آن لیسنده هم دیده و می‌تواند شهادت بدهد که خالی نمی بندم، پوستشان از جنس ِسیاهی بود که در قهوه ای دویده باشد ای کیرم به کونت مطرب! برق می‌زد مثل ِ رخش!  انگار خدا شیره‌ی همه‌ی درختان ِزیتون ِ باغاتِ بهشت را روی تن وبدن ِ این جنده خالی کرده بود. چرب بود، نرم بود، برق می‌زد!

آرام نشست کنارش. و پیش از آنکه مثل این لیسنده آغاز ِکوس لیسی کند...

 

- نمی خواهد مرا دعوت کرد؟

- خواهش می‌کنم! چی میل می فرماین؟

 

فوری پرید دم ِبار و گیلاسی شراب گیراند و آ ورد داد دستش

 

- فارسی را خوب حرف می‌زنی؟

- یک کم خرده ای

- ایران بودی؟

- نه! مشتری زیاد می‌خواهم ایران مرا دوست داشتند

- حق دارن به خدا

- ارزانم! اگر به خانه آمد ٢٠٠ درهم، فقط...

 

انگشت سبابه‌اش را نشانم داد یعنی برای فقط یک بار!

 

- حالا تا روز هم باشی می شوی ۵۰۰ درهم...

 

آنقدر گران بود که نمی‌شد چانه زد، همان‌طور که بغل دستش نشسته بود، کمی مالاند و کم کم به این بهانه که می‌رود تکیلای دیگری بستاند از کنارش پا شد. پیکِ دوباره اش را پر کرده نکرده یک دختر ِروسی که احتمالن اُکراینی بود و وسطِ انگلیسی‌ش لهجه‌ی ترکی ریخته بود، توی گوشش گفت، ۸۰ درهم، خانه هم دارم!

سگ خورد!

 تاکسی خبر کردند و عنقریب، پای در ِکوچکِ خانه‌ی کوچکی که چند اتاق ِکوچک داشت، پیاده شدند.

وارد ِ جایی شد شبیه ِهمین سوئیتی که هتل داده‌ست به مهندس ِ تاسیساتی که تازه استخدام شده دارد نقشه می‌کشد تا در شباهتِ جایی که پرهام دارد، روزی روزگاری اجراش کند. خوابیده است اینجا و خواب می‌بیند دراز کشیده بر تختی در گوشه‌ی اتاق ِپرهام و دارد به گوشه‌ای فکر می‌کند در دُبی که چند روسپی ِ به ظاهر روسی  که احتمالا ایرانی نبودند، دراجاره داشتند!

میشا که همان شهلی ِخودمان باشد، وارد که می‌شویم تا قیمتِ واقعی‌ش را به رُخم کشیده باشد، فوری لخت می‌‌شود. بعد ملافه‌ی کثیفی را که لکه‌های مَنی روسفیدش کرده بود، عوض کرده  فوری درازم می‌کند سر ِ تخت.

روبرویم تابلویی بود حاوی ِ بلواری که بر کناره‌هاش سرو کاشته باشند و میانش گلهای آفتابگردانی که دائم به خورشید پوزخند می‌زند.

فردای همان شب وقتی به پاریس رسیدم آن تخت را در تابلویی که پرهام روبروی این تخت آویخته کشیده بوده‌ام.

تلفن هم که دست از سر ِکچلم برنمی‌دارد، احتمالن پرهام است. عجب گیری افتاده! همه‌ی این سال‌های سخت مواظبم بوده تا باز این کیر ِ بی پدر کار دستم ندهد. باید آدم خوشبختی بوده باشم که دراین برهوت، دوستی ِ بی شائبه‌ی هنرمندی چنین تیزهوش نصیبم شده دارد. زنگ می زند هنوز. دست بردار نیست. بر نمی‌دارم!

 دستی دراز کرده گیلاس شراب را که پُر ِ ودکاست بر می‌دارد. یک ضرب می‌رود بالا. و می‌کشد دراز روی گلهای پرپرشده می‌رود زیر ِ پتوی همان تختی که در تابلوی روبروست. لیلا ببخشید! میشا شروع می‌کند، من خوابم! میشا تلاش می‌کند، این خواب است! می‌نشیند روش و نیم ساعتی می‌رود بالا و هی می‌آید پایین، نمی‌تواند! برنمی‌آید از پس‌ام! می‌گوید که الآنه برمی‌گردد. می‌رود به اتاق ِ کناری و در می‌زند

 

- سارا مشتری داری؟

- رفته

 

وارد ِاتاق می‌شود

 

یه ایرونی ِ نرّ خر مشتریِ منه که  فکر کنم یه لولی انداخته باشه بالا! هر چه می‌کنم آبش نمیاد! کمک می‌کنی؟

- پنجاه تا آب می‌خوره

- همه‌ش هشتاد تاست، نصفش مال ِ تو

 

داخل که می‌شوند، پیش از آنکه سارا خودش را بکند لخت

 

- ما از آقایون ِ کاربالا، پول ِ بالا می‌گیریم. صیغه‌مون که نکردی حاجی! اگه پنجاه‌تایی بری بالا، خدامون می‌یاریمت پایین!

 

شهری سرش را تکان می دهد که یعنی خیالی نیست، باشد!

 لخت که می شود سارا، یکی از بازیکنان ِتیم ِ پرسپولیس که همزمان دارد با دوتوپِ بزرگِ سوزنی استوپِ سینه می زند. در اتاق ظهور می کند. هردو می‌پرند روی شهری که قبلن میشا خوابانده بودش سر ِ همین تختِ تک نفری.

 

۱-  کاپوت ببخشید! كاندوم ِ چروک شده را از تن  ِکیر درمی‌آورند

٢- اسپره‌یی از روی میز کناری برداشته پیس پیسی سر ِ کله و کمرش می‌پاشند تا پیسی‌ش برود

٣-  کیرم  ببخشید! کاندومش را عوض می‌کنند

۴- سارا پستانش را ول می‌کند روی سینه‌ام که غلت بزند. همزمان میشا خایه‌خوری کرده همچین طوری که بفهمی نفهمی دردت بگیرد، تکه‌ای از پوستش را می‌گذارد بین دندانهاش و گاز می‌گیرد و می‌بوسد، گاز می‌گیرد و هی لیس، لیس می‌زند

۵- پستان ِ سارا غلت خورد،

رفت و رفت ورفت تا پای کیرم رسید. پس سر و صورتش را هم با خودش برد پایین و کونش آخ جوووون! آمد جلوی چشمهام و لمبرهاش در جنگی چنین عرب‌کُش طوری لرزیدند و رقصیدند که محمد رسول الله در قزوه‌‌ی بدرهم مثل اُحُد ناگهان شکست خورد

 ٦- حالا دیگر علاوه بر کیر، تخیل ِشهری هم راست کرده بود، خواهش کرد میشا نیز کونش را به شمال ِ غربی ببرد.

٧- عجب صحنه‌ای! چه صفایی! کوسی چنین، چون تپه‌ی اُحد، که از زیر ِدرز ِ کون خودش را انداخته باشد بیرون، محمد هم وقتِ عایشه هرگز ندیده بود. علاقه‌مندان اگر کارتِ اعتباری داشته باشند، با پرداختِ ٧ دلار و فقط خرده‌ای می‌توانند درجنده‌خانه‌ی اینترنتی ِ همان لیسنده‌ی پاریسی این فیلم را به تماشا بنشینید تا همان جا که پستانهای سارا رو سفید از زیر ِ کار درمی‌آید و راستی اون یکی اسمش چه بود؟ ها!  میشا می‌شاشد روی کیر و همچنان که بالا می‌رود و می‌آید پایین و رفت بالا و آمد پایین و رفت و آمد کرد چیزی در چیزی تا جایی که تخت هم با این هر سه نفر به ارگاسم رسید، دادش درآمد، دیوار لرزش گرفت و قاب که بی‌تابی می‌کرد، ناگهان افتاد! خرده‌های شیشه در اقصی نقاط خانه‌ی پرهام پخش و پلاشد.

 برای شهری هستن دیگر تمام شده فرداست که روزنامه‌های عصر بنویسند، بی احتیاطی ِشاعری که درتابلوی نقاشی ِ دوزن خوابید، باعث  و بانی  ِمرگش شد.

 

 

 

Mikirtimoot

تاپستان ِ٧۹۶۹ میترائی

 

 

بازگشت