| هرمافرودیتِ هرگز
بنابراین و آن در سال چندان و چنان تنهام
که هرچه میزنم جمعیت زن بر بدن منهام! چنان منهای من منهای زن را زندگی کردم که مرگی مرد و مردی زنده شد در بینِ دشمنهام همان مرگی که تنهایی ِخود درمن قدم میزد به عشقِ دخترِ نازی که آمد پیشِ رفتنهام Le Ley Lady! Can I invite you fo fo for a coffee!? ببین لکنت چه ضدّی زد به حالم بینِ گفتنهام؟ Meyo! I love you همچین نگاهم کرد Ali! I think you have a problem with women, hum!?
فروغی هر که توی بسترم خوابیده میداند چنان درعمق ِزن چنداد و چندیدم
از كتاب عایشه بازی
رفقا گفتن، گرچه عمری بلدانگی داری سوفی! اما خیلی بی حوصلگی داری، ول
کن علی! ما که اینجا ول معطلی داریم جنبِ یزیدی، این جنده آغا رو
خودمون میبریم درصحرای کون بلا شهیدش میکنیم.
گفتم نه! طرف خوب وایساده! هنو نکرده کیرم توش افتاده، به گوزنامه ای در میهن انگاری داده آغای رضا زاده، عقب عقب کونش داره همچی میاد جلو که سوراخش هلو هلو میکنه! با یه نثرِ شکسته بستهی بکنّی فوری املاش میکنم. بی خیال! شماها دست از سرش برداری کنین! بعد دیدم بیکاری، گناهی نداری، بستی نشستی سرِ تریاک و به سرت زد و گهخوری داب کردی. گفتم بی خیال و این موت بازی به آن کوسی که سهم سوفی کرده دراین بَرهوت در! دلم نیومد! اما رُفقا یهو دیدن دهن ِ چاکندار ِ این یارو سرجُزامیِ کون پاره با یه نخ کِنت به گوشهی لب که اول از خیلیها تراول داکیومنت داره، از سر ِحسادت و سیاسی کاری، با اجازهی باد و نسیمی که هنو پیش ِپام خاکساری نکرده فوری داره جای من توی کونت میذاره. پس کفرشون دراومد که ما مگه اینجا قاقیم؟ توی کونِ به این کسادی با کیرِ خودمون میباغیم چرا غریبه!؟ گفتم یواش! نمیخوام دوباره طوری بزنین که مثّ ِ ساس ترکِ اینترنت کنه. کلمه توی هوا داره بدجوری کسادی میکنه. بذارین خودم یه جورایی با کیرم وَر میرم، بعدش این جنده آغا رو جر میدم. دیدی؟ نذاشتی عایشه بازیم رو بکنم. من که با تو کاری نداشتم ببو! واسه چی کونِ خرکردهت رو آوردی دم ِکیر ِمن؟ مگه چون قحطه؟ چرا آدم باید در ِکون ِکسی بذاره که اصلن کون نداره؟ آخه مشنگ! تو که می دونی مدتی یه کیرم رو توی ریش کردم، واسه چی کونت رو کشیدی پیش!؟ پس کرم داری، دیگه طاقت نداری! دلت میخواد!؟ تو که اینهمه اوضاعی در اویی، با اون نثر ِ احمقانهی شاملویی، واسه چی کُپ میزنی اخلاق!؟ راسّ و ریسگرِ جمله بازیِ شهریار ِکاتبان و ویراستار شدی الاغ!؟ تو کیری نداشتی که توی کوسِ دوست دخترت بذاری که آمد لندن و همه رو داد به من! حالا جلق زن شدی کمر!؟ واسه چی از خاطراتِ کیرِ من مایه میذاری کون چاق!؟ بونچاق رو میکنی که ایهالناس کون شخصیّت داره؟ تو اگه بلدی برو کونِ خودت رو بشناس که جغرافیش رو بلدم بگم!؟ بگم در چه تاریخ رفته تا بیخ اول بار!؟ واللهی دیگه هرگز نمیخواسّم جز به روی رُزا استانبول و رویا دودول خودکار بکشم اما تو بدجوری تر زدی، ریدی به خودت، حالا من چی کار کنم!؟ آخه این هم شد حرف قالپاق!؟ بعدِ یک عمرپیغمبری به این سوپر شارلاتان میگی قالتاق!؟ اگه با سرباز صفری هم استارت میزدم در ارتش، با یه عمر سابقه حتمن می شدم سرلشکر، آخه کون پیکر! همهش بیست سالم بود که توی بزرگداشتِ یه شاعرمآبِ جواد، در زیرزمینِ رُزا استانبول که از کیر ِفارسی میخوره و کون به ترکها می ده زیپِ هرکول رفت پایین و کیرم رو آورد بیرون که شاعرشوآفها رو زیر بگیره، بعداز اون هرجنده اطواری بهم گفت قالتاق! وای که چقد حال میکردم، اما با تو که اینهمه فاریسی میحرفی و پاریسی گه میزنی و مراتب نمیشناسی، حال نکردم. آخه الاغ! ترفیعی گفتن، درجاتی، با هزارجور اسم و رسم، با تو اینهمه توی دوات، چند سالِ آزگار لواط کردم، هنوز قالتاقم!؟ لااقل بگو شارلاتان که خُرده حالی بکنم. چقدر امشب هوای پاریس کردم،خدایی کونتو خیلی میس کردم. همچی تموم مَردم که با این فقرات خیلی کاردم، اما کارتم رو نوچههای رُزا ترکه کش رفتن، بی معرفتا اونهمه سرِ کیرم غش رفتن اما عاشق نرفتن، قدر نمیدونن، عایشه هم حسابی زاییده، از بس امشب لاییده گرفته خوابیده. با این وضع، حتا با دمشق هم نمیشه عشق کرد، لبنان رو هم نمیتونم بگیرم بگام، ای بخشکی شانس! آخه من به شماها چی بگم؟ به کجاتون بزنم که جر نخورین؟ اگه هردو گوشم رو به کر بزنم، می گین فلانی جفتی کرد و یه شاعر ِاسری از لیسندهها خورده رکب! اما هرگز نمیگین به لیسنده و نقدی وفیلمباز جماعت واجبه اطاعت از شور از شاعر از second life چیزی میدونین؟ اسم یه کمپانییه، دنیایی مجازی خلق کرده در اینترنت که توش می تونین اسم و جنسیتی انتخاب و یه جور دیگه یا هرطوری که دوست دارین دوباره زندگی رو از سر بگیرین. به این عروسکی که انتخاب میکنین، فقط شما دستور میدین و هرطوری که عشقتون بکشه میتونین دور ِدنیای دوم کوسچرخ بزنین. حتا میشه پولی خرج کرد و از این کمپانی توی دنیای مجازیش خونهای زمینی چیزی خرید. بالاخره این دنیا برای خودش به مولا علی که خودم باشم عالمی داره. حالا شهریار کاتبان که پول و پلهای دربساط نداره اومده توی ادبیاتِ دهات، واسه چیزی که خودکار میکنه انواعِ کاتب رو علم کرده و داره به شک و شواهدش خط و ربط میده. تازه یکی دوباری هم یه جورایی خودش رو کشیده کنار و گذاشته یکی دیگه جاش غلتی بزنه.چطور شما که اینهمه از مرگ مولف دم میزنین، نمیتونین زندگی دوم و سوم و الی آخر ِ این شاعر ِخراب رو باور کنین؟ اصلن خود ِشهریارکاتبان هم ممکنه عروسکِ یه آدم ِ علافِ دیگه باشه. مگه ما کف دستمون رو بو کردیم؟ا صلن کی گفته ازکجا میدونه عروسکِ بازیِ یکی دیگه نیست؟ هرچه عشق تون کشید توی این مدتی که شهری نوشتن کرده راه به راه بهش بستین و ضر زدین که شهری و شهروف و شهلا و اهریمن و اصلن همهشون خودِ شهریارِ کاتبانن. حالا هم مدتی یه بند کردین به من. عجب گیری افتادیما! آخه من به شماها چی بگم؟ به کجاتون بزنم چلاق نشین؟ هرچه بیشتر از داستان و ماستان ِ شهریارتون میزنین، بیشتر بهش بند میکنین. طفلی سرنوشتش شده عین ِ وضع من توی شعر وشاعری! توی این شهرتی که کیری کیری دست وبالم رو بست، هرجا که سی میکنم عجوزهای هست که با انگِ سرقت واسه کیرم که تا دسته توی شعرِ همه رفته سُفته جعل میکنه، تازه اینا منو به شعر و کتابهای شر ّو ورّی میشناسن که ریختم توی همین سایت تا یه کاندومزاده که اعتراض داره بیاد با مدرک بگه حرف حسابش چی و کدوم شعرم کجائیه یا به کی ربط داره! حالا که این کارها تا قسمتِ راستِ این دسته بهتون رفته گیر دادین به من سرِ اهریمن؟ عجب گیری افتادما! اونایی که با جریان من توی شاعری نزدیکترن خوب میدونن بعضی از این شعرها رو که توی کتابام جاخوش کرده خیلی زودتر از تاریخ چاپشون بالا آوردم. مثلن همین حالا من چند تا کتاب و متاب دارم که هنو روی زمینِ لختِ کسی نزدم. اصلن این گربه عزیز که سال 77 منتشر شده، شعرهاش رو مثل نصفِ جامعه که قبل از فی البداهه باید میآمده پیش از پاریس در رنو نوشتم و پاریس که گل کرد، ناشر پا داد و بُنجُلِ بعدی رو هم آورد پشتِ ویترین. با اینهمه فرض کنین شعرهای این کتابا رو همون سالی ریختم بیرون که چاپ شده. بیاین آدمی کنین و روند شعر معاصر رو پیش و پس از کتابهام بررسی کنین. بعد ببینین شاملوتون هلوتر بوده یا من هپلی! نمیخوام همهی سهم رو فقط خودم بکشم بالا اما خدایی میشه واسه من تا پیدا کرد توی سرگذشت عدبی تون؟ کم عرق ریختم توی درزِ کلمات که حالا بخوام به شما مافنگیها جواب پس بدم؟ نصرتی ای کاش بود و مثل ِ روزی که واسه یه لول تریاکِ خودش و نجدی اون قهوه خونه رو ریختم به هم، منو سر ِجام مینشوند، ای بخشکی شانس! حالا که ناصر نیست یک خایه دارِ معاصر بینِ شما حاضر نیست!؟ گیرم این بچه های جوونتر نمی دونن. ولی اونا که شاهد ماجرام مثل فانوس بودن واسه چی گه میخورن؟ واقعن منو ببو گیر آوردینا!؟ ای من دهن ِمذهبِ ادبیتون رو گاییدم.حالا که از اینهمه کُپّیگری، شاکیگری نمیکنم، دستِ پیش رو گرفتین که پس نیفتین؟ یعنی شب اینقدر مثل گاو سیاهه که رسم برعکس شده؟ ای من دهن ِ این جغل مغلهای عدبی رو گاییدم! یعنی علی عبدالرضایی یه جانشین ِ واقعن شاعر نداره که شماها رو خفنی سر ِ زمین ِلخت بزنه؟ همیشه باس خودم بیام در ِ کون ِ نسناس جماعت بذارم؟ عجب دور و زمونهی جاکشی شده این روزها یک زیدی یک ضیایی مثلِ اون گاو که طنابش روسینا وسطِ لاهیجانِ خودم راحا کرده یک کاره وحدانی و موحد شده با اینکه چارتا شعر ِ چوس نفس هم نداره توی کارنامهش، میاد و لای این روزی نامه ها هر طوری که عشقش می کشه کون تلو می ده. یکی هم نیست به این بیبضاعت بگه آخه صورت! خرت به چند؟ یه عده جاکشباشی هم که دیدن خر ِهفتاد از پل گذشته همچین هفتاد هفتاد میکنن که میگم نکنه بچه از کون ِاینا افتاده که وازواز راه می رن وسطِ گوزنامه ها! پیر و پاتالها هم که فکر میکردن همهی میدون رو من پر کردم حالا که چند ساله کشیدم کنار، جا زدن! دهات رو مفتی دادن به قیصر و اموات! من مادر ِاون اذهان رو گاییدم که جمعیتِ شما اختهها رو شاگردِ شاملو خطاب میکنه. اون بدبخت اگه مثل نصرت شاعر نبود لااقل خایه داشت. حالا هم ازسر ِ ناچاری وجبرانِ ضدِّ هفتادیگری پشتِ نیما قایم شدین که قدِّ کیرِ من هم نیست! ای خاک بر سرِ بچههایی که دور و بَرم بودند، حتا یک گرم خایه زیرِ کیرشون آویزون نیست، اینقدر بیشعورن که نمیفهمن در مصاحبههاشون حتا مذاکره نمیکنن بلکه محاکمه میشن! دارم ادعای خدایی نمیکنم بلکه اعلامِ بازنشستگی میکنم. دارم از خودم به خاطرِ بیهوشیِ شما خجالت میکشم. افسوس که جمعیتِ شما بدونِ خایههای من قدّ ِ گوز هم نیست! عجب شنبه بازاری شده دورِ بساط من، اوضاع به حدّی خفنه که یه مرده شاعرِ غزلکردار رو کردین قیصر ِمیدون! ای من دهنِ هرچه قدرت رو گاییدم که اگه بخواد کونِ خر رو مهتر جا میزنه. لعنت به من که ریدم به خود و زدم بیرون و دستی در کار ندارم تا کیری به این بازیِ هزاردستانی بزنم. کیری کیری خودم رو از آکبندی از شهروندیِ پرشیا انداختم و رکبِ این کفتارهای چپ رو خوردم که تشویقم می کردن برو شعرت رو ببر بیرون از این غسّالخونه! جاکشها داشتن سوراخ ِکوس و کون و تن ِخودشون رو میخاروندن و واسه اینکه از شرّم خلاص شن، بساط رفتنم رو یک کاره جور کردن. چه میدونستم اینجوری گه میزنن به هر چه شعر و شاعری! عجب خیانتی به شعر کردم توی این وانفسا و یکی نبود به من بگه کوسخول! این چه کیریه داری به شعر میزنی؟ ای من دهنت رو گاییدم بیژن الهی که زیر ِپام نشستی و فکر کردم چیز فهمی و حالی ته دنیا دستِ کیه، یعنی تو هم سرِ پیری کیری شدی؟ این چیزا رو میگم تا اونایی که لقبِ هوش و خرگوشی به من میدن بدونن دراین مورد لااقل هیچ گهی نبودم. بدجوری افسرده بودم ریده بودند به زحمتهام و کتابهای آخرم رو نفله کرده بودند جاکشها، ای من مادرتون رو گاییدم جماعتِ سانسورچی که اینروزها جایزه بگذارید وشاعرگری در گوزنامههای شرقی گری دارین! عجب غلطی کردم ای کاش فکرهای موبلندم رو کوتاه نمیکردم، هوای فکرهام بدجوری خراباتی شده! این عایشهی اما عرب هم این دور و بَرها نیست که فشاری بهش بدم و دوز ِ کفرم رو بیاره پایین، جاسوسا زیر آب منو پیشِ این جندهی عرب هم زدن، هرچه ریخته بودم توی سایت رو واسه این جندهی اسقاطی ترجمه کردن. اصلن شما از جونِ من یکی چی میخواین؟ حرفِ حسابتون چیه؟ ای من دین ِدنیا بین تون رو گاییدم! توی تختخوابم هم جاسوس میذارین؟ من هیچ گهی هم که نخورده باشم داشتم انتقام خواهر مادرتون رو که دارن در دُبی و شارجه کون و کوسِ مفت میدن، میگرفتم . باز هوای کوس لیسی میس کردین واین عروسکِ کوسکار رو هم پر دادین؟ عایشه زهرانم حبیبتی قسم به پستانت اینها فارسی الکی استان میکنن، بیخودی گه خوری دارن، کی گفته من عرب ستیزم؟ تازه گیرم که دارم کرم میریزم، این چه مربوطی به تو داره که دیگه عرب نیستی! کیرِ پرشیایی به برِکوسِ گاو هم که بر بخوره یک کاره حیوان از شدتِ لاو دختری یوگسلاو از آب درمیاد عزیزم، بی خیال! ای ترجمان گر ِ خبرچین بیا ونامردی نکن به این کوسِ قبلن عرب حالی کن که من بدجوری پشتِ این بی اویی در کفم! نمی بینی بااین دلِ بزرگم ازبس سردم چطور تا کله وسرِ سفیدش در برفم؟ عجب تخمی تخمی ریدم به خود و شدم شهروند دست دوم ِ فرانسوی و تا اومدم بفهمم « ژو ماپل علی» سیخی چنده حالم از پاریس هم مثل رنو اونقدربهم خورد که اومدم لندن و شدم شهروندِ دست سوم! اینکه چند دست دراین دلگری میگردم، خودم هم نمیدونم. اما یکی باید اعتراض کنه به مرز به کشور به زندان! یکی باید باشه که پسای پسا پسا مدرنیسم در زیست در آزادی در شاعری و پساکوسبازی باشه. خب! حالا که دنیا اینجوری پا داده من هم میزنم به سیم ِآخر و با کیرم طیّ ِطریق میکنم. خوشا « آنا سوشیالیزم »!!! آنجا که بودم و اینجا که هستم در این و آن هر دو فرانس انگلیس که ادبیاتشون هم مثل خودشون دستساز و کارخونهایه. خیلی وقتِ نازنینم رو صرفِ درکِ پوئتریِ کیریشون کردم. متوسطهای ما هم بینِ این قورباغههای اغلب اُبنهای ابرشاعرن. باشماهام که زیر رادیکال گیر کردین و اصم شدین! به هرچه مثل ِ من قسم که رادیکالیته گوشهای نشستن و زانوی غم بغل کردن نیست . باید خفنی زد به صف! درون رو باید از درون عوضی کرد. فروغ هم کم کوس نگفته ضربن زورا هم نجات دهندهای در کار نیست. اگه فوری نکنین یک کاره کرده می شینا. به شعر قسم که مرام چپ در پرشیا اصلن چپ نیست. بلکه کردارکاریِ خودِ راسته، نجنبین واسهتون همچین همین خرحزب اللهیها پُزِ اپوزیسیونی میدن که میمونین خفنی نکنه ما حقوقبگیرِ جمهوریِ مسلمونی بودیم و اینها همه یکپارچه چگوارا؟ چند ماهِ پیش یه شاعرِ خیلی اواخواهر و پپه اومد این وَر، من هم که طبقِ معمول جایی حاضر نمیشم، تا دیدم جماعت دوزاری و الکی سیاسی جلسهش رو تحریم کردن با اینکه میدونستم این جاکش عجب جاکشییه، گفتم کونِ لقاش بالاخره اسمش رو گذاشته شاعر، باید ترجیح دادش به این جماعتِ تحریمچی که هیچ گهی نیستن و معلوم نیست نونخون شون کجاست؟ آقا یک کاره رفتیم دیدیم فلانی چگوارا بوده و منِ بی خبر در این فکر که یارو مدام داره کوس لیسیِ ریرا رو میکنه تا نیماییها لطفی کنن وشرّوورّاش از مهدی سهیلی هم بزنه جلو! وقتی هم که کون تلودهیِ جناب چگوارا ته کشید، اومد کنارم و تارسید، نه گذاشت و نه برداشت فوری گفت که من جانشینِ حضرتِ شاملو شدم ! کتابم به 10 چاپ رسیده و از این کوس گپها! من هم لام تا کام قال نکردم و ضدّ ِحال نزدم. اصلن مونده بودم چی بگم به این شاپور! چندی بعد مجلسی خصوصی دعوتش کرد جهتِ شعرخوانی، مرا هم خواست بروم گوش بازی کنم! پس نه گذاشتم و نه برداشت کردم با خودم یه شاعرِ جوانِ غزلپرداز بردم اونجا و از فرطِ مهماننوازی قبولیدم و تازه شدم مجری! بعد از هزار و میلیون تعریف وتمجید از جنابِ آقای اواخواهر خواستم اشعاری فراخوانی کنه و خواند و تا بلغوریاتش به اتمام رسید، جنابِ جوانِ غزلپرداز رو انداختم وسط! تا چن تا عاشقانه زد زمین، جماعت براش چنان کفی خفن صدا دادند که این کوکای چه گوارای ما گوز شد و یک کاره دوزاریش افتاد چرا 10 چاپ میخوره کوس لیسیهای ریرا بیا لیلای من شو! طفلکی وقتِ رفت هم گرچه به سوفی نگفت اما شنیدم که در دلش میگفت ای من دهنت رو گاییدم علی عبدالرضایی که اینجا هم بازار کساد میکنی! آخه جاکش تو رو چه به چگوارا؟ فکر کردی حلو حلوات میکنن واسه خلقی گری؟ ازاین رقم اینجا پره !حضرتِ عباسی در ِ کونِ هر رقم خری که انگشت کنی خروار خروار کوسِ شعر انقلابیگری میریزه بیرون، اینها همه اژدها خورده اژدر شده تشریف دارن. تو رو چه دراین هیروویری به کسراییگری!؟ تازه اون طفلی هم که اینجاها گاهی میپرید ازنصفا نصفِ مردم حال می خرید و اغلب میبرید! شاعر باید یاد بگیره در آندیگری خودگری کنه نه درخود آندیگری گری ! یچه ها به اینورا چشم ندوزین که جمهوریِ مسلمونی، اینجا دیکتاتوری زده بینِ اینا که ایرونیاند و عمرن پرشیایی نیستن! همچین مثلِ این کون گندهها رو علنی به جمعیّتِ مهاجران عطا میکنه که روزنامهبازهای شرقی رو غربی ! بالاخره عجب شلم شوبارئی شده این وَر طوری که دائم میمونی انگشت به کون، ولش کنین اینا رو که هر چه کردنی رو باید با کیر ِخودتون کیر بزنین. مرگِ گذشته پیشتر اعلام شده قدی اگه هست باید علم بشه با حیله با مکر با بازی در شیوه های شیطان گفتم که! قهرمانی درکار نیست. همه مثل هماند. پس چه بهتر میدان دست کسی باشه که درد ِ پرشیایی داره و پارسی! بازیِ گذشته دیگه تمام شده چپِ واقعی یعنی حضور یعنی عملگری یعنی دخالت یعنی تحول یعنی هجوم در دلِ پیکره یعنی گیج کردنشون یعنی مجهز شدن به شیوه های اوییگری یعنی مسلمان رفتن و اسلام گاییدن. اصلن یگانه راهِ جدالِ با ریاکاری ابر ریاکارییه. اینا هم که شغل شریفِ انگزنی دارن از حال و هواشون گه می باره و دستها در دلِ قدرت دارن. بالاخره چپِ سنتی چنان ریده که یک چفتر کون هم واسهش نمونده به جا! اما چپِ دیگرچی؟ چپی که چپولگری نکنه با کارخراب گری، بلکه کار کنه، خوشا آنا ساشیا لیزم! مگه توی همین لندن نبود که رفیق مارکس کون ِ خودش رو پاره کرد تا کارگر روزِ خوش داشته باشه؟ اصلن همین بیبی بلر که رهبرحزبِ کارگری یه و برای هیچ کارگری تونیست مگه کارگذار ِ سرمایهداری نیست؟ اینا از پایین هجوم بردن و لااقل حداقل هایی رو برآورده کردن. یعنی مجهز به تم ِریاکاری شدن. یعنی ما صد سال ِآزگاره که کیرخوردیم از خودمون که جان بر کف بودیم چون چپ بودیم،چون سنّت به لب بودیم، نتیجه ای داشت؟ پسرجان سکس داره غوغا می کنه مردن بی فایده ست. یعنی آن جمهوری ِمسلمونی یعنی این جاکشایی که با شما معاصرند، برو نیستن. مگه اینکه ماندن و ماندگی شون رو تازه کنین از پایین از اول از دوباره از هیچ! هیچ سنتی در بین نیست.سنتِ چپ یعنی عصاگری یعنی راستی گری یعنی اواخواهری یعنی برو زندان که بعدها خاطراتت رو بنویسی،بنویسی چطور فلان چپ مثل این بیساری چپ نبود و همچین به زندانبان لب داد تا دونخ سیگار بستونه!یعنی خاطره هم که برای بر یا علیه می کنن نصفانصف در ِکون ِ خودشون می ذارن! چپِ سنتی نمی دونه که دنیا همه ش پستونه،جلق می زنه در زندان و عمرن به پستان فکر نمی کنه چون ضدّ اخلاقی یه! چون مسئله ناموسی یه! بالاخره زندگی بیاورانین دوستان که جز شما کسی به فکر شما نیست! امثال ِمنی هم که این وَریم از بس که پرشیا رو نمی شناسیم و نمی دونیم، بیشتراز جمهوری ِمسلمونی مثل ِکیارستمی سان جماعت به پرشیا کیر می زنیم. هیچ عزیزی عزیزتر از وطن نیست!لذیذ تر از بدن چیست؟ شهروند بعدی شدن وحشتناکه. هنر ِبزرگ اینه کاری کنین تا بسیجی گری دیگه مسلمون گری نکنه. چنان بکنین کارستون که این اُزگل ها هم چپ گری کنن در شیوه های آنارشیست هایی که در سوشیالیزم بی دولتی رو تبلیغ می کنن، مطمئنن دولت درآینده ی دنیا بی خواهد بود. پس طوری که نفهمن دارن در ِکون ِقدیمی ِ دین می ذارن.حرکت و اکت که هدف شه، مقصد هم خودش رو میاره جلو، هِلو هِلو می کنه.اخلاق ِسنت رو باید گرفت و گایید وبی اخلاقش کرد. چون نجات دهنده ای در راه نیست پس خوشا آنا سوشیالیزم!!! شعار ِما دوری از سیاسیگری بود و حرکت از عمق از عمیق! به ما تهمت وانگ زده شد اما دراین هوچی گری از رو نرفتیم وجنگ زیر زمینی شد. زیرخانه ای نبود که درش معنای کلاسیکی رو نگاییده باشیم،حضور داشتیم و با جنگ با حیله اقلن حداقلهایی به چنگ آوردیم که همون رو هم دوباره از شما کش رفتن، چون منفعل بودین چون می ترسین چون فکر نمی کنین چون شاملو گری می کنین چون نمی دونین امروز امروزه و با فردا، فرداهای دیگری همراهه.برای من در همین حالا یک شاعر ِواقعن رادیکال، شاعر ِهمین حالاست نه فردا. شاعر همین زندگی ست همین ساختن همین لحظه همین آنیّیت. هفتاد اشتباهی نداشت چون به سنت روشنفکری هیچ وقعی نذاشت. اما اشتباهی بزرگتر داشت در موردی که التفات به این سنت داشت و آن چیزی نبود مگر بیدخالتی در پیشههای قدرت! ما قدرت نخواستیم و قدرت تا خواست تونست همه فکرها و راههای ما رو به نفع خود سود کنه.بالاخره منتظر نمونین آمریکا بیاد اونجا تا شما بتونین قرِ کمر بدین که این خارکُسدهها خودِ آمریکان .قصدِ امثالِ بوش فقط اینه که موش ها رو توی همه سوراخ سمبه های گربه نگه داره. پس راهی نیست جز تولید پرشیایی درون ِهمون پرشیا که جاکشی مثل رُزا شاه ایرانش کرد. اهل کشوری درون کشورتون باشین و بیرونی گری نکنین.حرکت از خلوت و... درجلوت!؟ جماع بر تختخواب و اجماع در خانه بعد کلاس و دانشگاه! در پستوهای پشتِ کوه هم میشه کوهنوردی کرد! نذارین فکرتون رو بدزدن این جاکشا!کمپانیهای خبری رو شناسایی کنین و هنگی در فرهنگ بسازین که سرهنگش فقط شعر باشه. جز شاعر واقعی هم به هیچ جاکشی اعتماد نکنین که جز شمای زباناندیش هیچ احدی به فکر پارسی و پرشیا نیست. رهبر و سرور و کارگرِ خود باشین که از هم نپاشین، هر شاعری دست کم در هر شهری هزار نفره . الکی نیست که قدرت اینهمه از شعر از شاعر هراس داره و مدام ازش خط میگیره و بر ضدّش به کار میبره! در گفتگویی با یکی از همین خبرنگارهای سمساریِ فکرهای دست دوم خردادی که پرسیده بود، عبدالرضایی آیا فکر نمیکنی جامعه ما یک ساخت پیشامدرن دارد و فاقد حداقل همخوانی با پستمدرنیسم است، به خنده گفتم این حرفها چرنده. اصلن همین انقلاب پنجاه و هفت با همون بحرانهای تودر توی فکری و مسلکی انقلابی پست مدرنیستی بوده اما هنوزچند روزی نگذشته یکی از لاریجانیهای مادرجنده امون نداد و عنوانِ مقالهای که از کون به روزی نامهاش داده بود، شد، انقلابِ ما انقلابی پست مدرنیستیست!!! جاکشها فکرهای بسطی علیه قبض فرهنگی رو از ما گرفتن و خودکار چنان کردن که کارگذارِ کج و کوله و زوار در رفتهش شدن، مثلِ فیلکوسشون جنابِ عبدالگریمِ کولوش که قبض و بسط تشیع رو از روی یکی از ترجمههای باقر نه پرهام ِخودمون کُپ زد!!! پس همانطوری که زیر ساخت های کیریِ سیاسی رو پیش تر ازچپ ِسنتی گرفتن و خفنی چپ رو تار و مار کردن،فکرهای مجازی ِما رو هم بر دار کردن. حالا وقت ِدقّتِ شماها شده که راهی ندارین جز سیاسی گری در طرز در طرّاری در کرداری که باید منجر بشه به بردار کردن سنت و هرچه که سنّتی ست. پارسیانی میتونید و می شود باشید که نقوذگری کنه در ساختار پایینی یعنی اداره یعنی از زیر، طوری که آلوده به قدرت نشد، جوری که قادر شد و قدرتی نشد. در شیوههای به طرزی که درخواستهای انسانی و زیستی از سطوح پایین برخیزه وپرتوقّعی کنه. اینها همه کار میخواد و فرهنگ، علیهایی از عبدالرضایی میخواد در هزار حزب و هزاران رفتارکاری! یعنی ساخت و پرداختِ جزبهایی تک تفری که درخواستهای مشترکی دارن و بینش به جای دینش مینشونن. من فکر میکنم جمهوری مسلمونی هنوز حاضره چون با انفعال معاصره. چون شما خودتون رو کنار میکشین. چون روشنفکریِ حق و باطلگری داریم که بلدبانِ شیعهگریست. چون ما غرب رو نمیفهمیم و شرق رو نمیبینیم و پرشیا رو نمیدونیم. چه خوب میشد اگر دولتی در هیچ سرزمینی درکار نبود. دولت یعنی استعمارِ کار، یعنی پرورشِ توده مفتخوری که حیلهگری شیوه میکنه. گاورمنت گاو پروریست که بلدبان ِگاوبازیست و ولیِفقیه بازی از خود راضیست. هر رئیس جمهوری جاکشی حرفهایست. هر رهبری درآغاز کونی بوده باید همزمان رهبر و اعضای توامانِ سازمانِ خود بود. علاج پرشیا وقتی شدنیست که یک ملیون حزبِ یک نفره در عمیق مشترک باشن و دراجزا مخالفانی سرسخت! این آرزو هم وقتی بزرگ میشه که دنیا بیدولتی کنه. باید این مانیفست را نوشت و نوشت و باز هم نوشت، حتا اگر بی دولتیِ دنیا دوصد سالِ دیگر به واقع برسد. حتا اگه حتا اگری دیگه درکار نباشه، این آرزو از همه بالاتری میکنه. اینها فقط کوس گپهای یه شاعر نیست، من پرشیائیم! اما چون پرشیائیم شهروندِ این جهان نیستم. چون با تبعیض معاصرم. چون خودَمم چون هر گهی که هستم مستقلم. چون از قبول فراریام ! چون پساچپگری آموختنی نیست، کردنیست. فکر نیست عملیست. گرچه من برخلاف شما وقتی که شما بودم حزبِ خودم رو زده بودم.خوب میکردم، خوب میخوردم و باکی نداشتم اگه گاهی کیری کیری چوبش رو میخوردم. پس ای شاعرانِ از تازه آمدهای که اینهمه استعداد دارین و اینهمه از کونِ هفتاد میخورین و یک جو خایه ندارین به کفتار جماعت بگین جمعه رفته حالا دیگه یک شنبهست. هنوز نیومده حاجیگری میکنین . کمی دل کنین و کمی گروه . محفلی بهم بزنین! یعنی چی که وضعِ خفنی داریم ؟ این یعنی، این معنی کردنِ این وضعِ خفن واقعن بیمعنیست. هرچه داشتههاتون رو اگر در روبرو یا توی هم بمالین به علی میتونین. طوری که لااقل چندتاتون خفنی میزنه بالا و من یکی دلم خوش میشه و نمیگم اینهمه بلبشوگری کیری بوده. نبینین هنو بلغور میکنم و گاهی چیزی میزنم به چاپ مثل شعر. اگه بخاطر وضع خفن ِشما نبود یه سطر هم از من نمیخوندین. منتظرم چند تا آدمِ خیلی عدد بیاد واین توپ، این زمین ِبازی رو بسپرم به چند تا حسابی و دِ فرار! میدونین!؟ شاعری یعنی دست زبانت رو بگیری ببری سرِ کوچه به بقالِ محل بگی حاجی کوچه پسکوچهای فارسی بزن که من نُت بردارم. شعر ِ واقعی رو وقتی میشه نوشت که طرفت با زبانی که مینویسی بگه فلانی محکمتر بزن که عجب فلانی داری دِ محکمتر! نه اینطوری که این جندهها میگن فاک می و فاک می و اصلن حال نمی کنم! به من دیگه با این وقتی که میذارم سرِ انگلیسیخوانیِ دوساعته در روز و حمالی 11ساعتهی هر روزه هیچ طورهایی شاعریگری اون هم از جنسِ عزیز پارسی که دم به ساعت درکِ تازه از زبان و مخلفات میخواد، نمیاد. به این مولا که تهِ هرهفته در سوهو لای یکی میره قسم که اگه درکم از انگلیسی فراتر از یه بچهی چار ساله بشه مطمئن باشین اینجوری به فارسی خیانت نمیکنم . شاعرش نمیمونم. بلکه فالم رو اگه همون نابغه قبلی باشم دراین زبانِ تازه میریزم و طوری کیرم رو در میارم که به جعلق جماعت شاعرمآبِ فرنگی بفهمونم شعر یعنی چی ! لااقل این جایی که من خالی میکنم واسهتون، 5 نفر جا گیر میشه بجنبین وخایه کنین که عنقریب پیربرادر و پدری درکار... نیست! مثل اینکه بازم زدم به صحرای کون بلا و یادِ سعدی افتادم راستی مطمئنم این بچه چونی که چندین درجات از کونی عقب تره واین هوا خایه کرده خودش روسعدی زده جا و منو هپلی، اگه مطمئن نبود توی این هلفدونی گیرم و نمیتونم پام رو به پاریس برسونم خایه نمیکرد اینهمه گه خوری کنه. ای من مادر هرچه آدم اُپورتونیست رو گاییدم! هر وقت این بچه چونی منو زیارت میکرد با ترس و لرز مینشست و ضر میزد که علی خان همهی این شاعرا پیر و جوونشون دارن ازتو کُپ میزنن! اما حالا که شراب سهمناکِ کیرِ چون تاکِ شهریار کاتبان رو لیسیده و تو گلوش گیر کرده بند کرده به من! شدم قالتاق! اما خودمانیم من از این کلمه خیلی حال میکنم. همچین یه جورایی هنو خیلی کیر داره مثل شارلاتان که وقتی منو باهاش صدا میزنن راست می کنم وای که چقدر عاشقشم!!! آخه بی انصاف توهمونی نبودی که می گفت بخش اول هرمافرودیت شاهکاره؟ دیگه اون چونی نیستی که در مورد تک تکِ قطعات هرمافرودیت هر موعد دو ساعت کوس میگفت و کلمه به کلمهش رو از بر بود؟ یعنی تو دیگه اون کوس لیس تشریف نداری که دم به ساعت ضر می زد، ضعفِ هرمافرودیت اینه که خیلی تنده که سکسی یه!؟ هرچه می گفتم زاخار باور کن هرمافرودیت مال من نیست نوشته شهریار کاتبانه باز هم به کتِ فکر ِشکاکِ دهاتیش نمیرفت . یه باری شعری زدی از زاخاری و گفتی تو چرا یکی از شعرهای تازهت رو به اسم خودت نمیدی به سایتِ لوات ؟ بهت گفتم هپلی من هنوز دنیام خیلی کوس داره رویا زده نشدم مثل شما تا جای کوس و کونِ حوری درِ کون قوری بذارم پس بگذر از من که در قسمتِ حال و هولِ زمین فعلن جوانیهاست که مانده تا بکنم. تازه من همه عمرم فقط با یک جا کار کردم مگه اونجا رو ولش کنم یه جای دیگه واسه هرجا کنیم جور شه. اصلن این جزو ِ پرنسیپهای شاعری کردنِ منه که فقط کیرم رو یه جا کار بذارم. دخترایی که به من عاشق بودن اینو خوب میدونن که هرجاییگری به من نمیاد! با اینهمه باز هم به کتت نرفت که نرفت. دوباره اون مراسم فین کنی درفینیقیه بازیِ یه بچه باحالی رو به ریش من بستی و هرچه گفتم من فقط خودمم حالیت نشد که نشد! آخه جاکش! من بهت چی بگم به کجات بزنم تا مثل اون لیسندهی خواهر کوس ِ کاناداخورده ترکِ اینترنت نکنی؟ من عادت کردهی کوس بازیام جفنگ! با سی شی صنّار پناهندگی هم نمیتونم دو روز دووم بیارم پس روزی 11 ساعت کار میکنم که بتونم به ته ِهفتهم یه حس و حالِ اصیلِ انگلیسی توی سوهو بدم. هنوز هم وقت نکردم سطری از کتاب کیریت رو بخونم، واسه چی منو قاطیِ ماجرا میکنی چونی؟ من شاید اگه مرادت بلغور کنه یعنی همون کونیِ شاعرنمای پیر و پاتال که اتفاقن بین این جاکشهای معاصر شعرش کونی به درد بخور داره واسه کردن طفره نرم. فوری چشمی دوان کنم و کیرم رو همچی در بیارم خفنی که حجماحجمی کف کنه. اما تو خیلی گوزی بهت نمیرینم! حالاحالاها باس بری تارت رو بزنی و به سی تار و چهل تا سه تارت برسی مطرب! اگه اون روز، خیلی دور، خیلی کی نبود و رسیدی اوکی! بیا تا انگشتی فرو کنم. چه کنم همچی همچی فعلن کونی نداری که من واسهش راس کنم آبجی! برو روزی ت رو یه جای دیگه بستون! هنوزاهنوز رُزا کاسبی نشدی که من مشتری ت شم بلغور! آخه من به شما چی بگم جاکشا!؟ می دونین واسه چی زدم بیرون؟ واسه اینکه اثبات کنم میشه آدم حرفهای شعر بگه و خایه هیچ گروه و مسلک و گاورمنتی رو نماله. شعر من هیچ گهی هم که نباشه اگه بتونه تا پیش از مردنم همین اسطوره همین استقلال رو تعریف کنه شق القمرکرده پس سیک تیر! واقعن خیلی با خودم حال میکنم خدایی دمم خیلی گرمه! با اینکه همون چار ماه اول اقامتم، پناهندگیِ فرهنگیم رو دادن، همین که دفترچه مسافرتم رو گرفتم از پاریس زدم بیرون و از خودم مایه گذاشتم. زیربار هزارجور حمالی رفتم تا شاعری که فردا توی فارسی میاد سرش رو بالا بگیره بگه آرررره! من علی عبدالرضایی رو پشت سرم دارم که صورتش رو با سیلی سرخ نگه میداشت و توی 5 سالی که در خارجه بوده از هیچ گاورمنت جاکشی یک قرون هم نستونده یا ویراستاری کرده یا بارمنی یا هندی منی یا... منو کاری با شما مافنگی ها نیست! اجرتی هم اگه قرار باشه نصیبم بشه لااقل 100 سالی طول میکشه! شانس شماها هم که اینروزا توی وبلاگ و سایت واسه من کون تلو میدین اینه که هنو چیزِ به درد بخوری واسه کردن قمبل نکردین تا راست کنم. وقتش که بشه آبم خودش میاد سراغتون. پس خفه خون بگیرین که حالم اینروزها اصلن حوصله موصله نداره. تو هم که حتا از عکسهام نمیگذری حواست باشه رزا لختی! این کولیگری ها به کونِ گشادت نمیاد هرّی! نذار کفری شم و جبران مافاتِ اون سیاه صحرایی رو بکنم! حالی ته!؟ پرهام! نمیدونم این خوانندههای تو چه گناهی کردن که باید هرازگاهی این اراجیف رو بخونن! واسه فسق ِقرار و فرار، به جای بالا بگو این پایین رو بخونن!
فیش
افتاد!؟
|
![]() |