|
هرمافرودیت شخصيت
یا
علی عبدالرضايی
![]() عکس از پرهام شهرجردی
بر میخورد به خوش
به خوشحالی برای کیری که یا میخواهد بکند زنی را که سِرو کردهام با لب مثل رفتار مردانه با دستِ راست تنگِ غروبی که دلگیر شده باشد مرا چه سرد
چقدر لاشی کرد چون لیدی ِدرحال ِاحداثی که فامیلِ جادههاست الو! الو! هنوز اشغالم چون شاعرِ درحدِّ البرزی که آن بالام عجب دبستان ِ پُرکلاسی شدهام در چندم روی رودی که برخلاف میرود راهم مثل رفتار مردانه با دستِ راست با شاعرِ در حال ِ تعمیری که بودهام دنبالش کسی میداند!؟ در رودخانهای که میروم دارد کم کم دلم برای زبانم، و جانم که پارسیست، میسوزد. این روزها پسرش حسیترین عمر ِخود را گذشت میکند. تا حال میآید که قال کند با... قالش میگذارند! طفلی نمیداند که یائسهها دارند قلم میزنند تا تاریخ ِمرا رقم بزنند. امثال سیاهگل، عجب قاطیام کردهاند با این جماعتِ دست باز و دست ساز! آمده بودم حزبِ خودم را بزنم! بزنم به سر ِخودم که هجرتی در خودم دارد و تبعیدیِ خودِ شعرم! آخرشما چه میفهمید شعر چیست علیهای عبدالرضایی کیست؟ مرا با این سنّ سی سالهتان هیچ ربطی نیست، هزار سالهام مثل شعر! اینهمه خاکبرداری نکنید دست از سرم برداری کنید تا همیشه تنهایی کنم کنارِ اسم ِخودم که تیمارستانِ شاعرانِ در فرداست.
شمایان بزرگوارید، میدانم! سیاسی هستید، مطمئنم! میخواستید و میخواهید جهان را عوض کنید ارواح ِکونتان! چکار دارید به منِ عوضی که حتا نمیتوانم خودم را تعویض...؟ نمیبینید دراین چه کنم چطور دارم توی کوس و کون غلت میزنم!؟ شمایان شهیدانِ پای اعدامی بودید که ازترس آمدید! هنوز هم خودِ زندانید! با من ولی که اینهمه ایرانم، فراری همراه نبود. بلکه ترسی سوار بود بر هراسی که از من داشتند. اگر برگردم خایه آنقدر کم دارند که مرا نکشند! مجبورند که باز هم جا بکشند! هراسِ از این پیغمبرانِ کاذب و کون لمبرانِ جاذب شغلِ آشغالی چون من نیست! برای مدالی که طلاییست گردنی پر از حسّ ِبدم! مرحمت فرموده آن را مس کنید! « من این جهانِ شما را به خدا نابلدم»! باردار ِ دردِ دیگری هستم که هنوز کشفش نکردهاید. خیلی هم که زور میزنید، به دیروز میرسید. هنوز از امروز دوری دارید! چطور میتوانمتان به خانهام که پیشِ چند قرنِ بعدی پلاک دارد، دعوت کنم؟
گاهی دعوتم میکنند به جایی که آه نامهای بخوانند و گاهی خواهش میکنند به حافظ درس بدهم! من از مولوی دورم. و هیچ ربطی به سعدی ندارم. گرچه گاهی دل دل دل ای دل ای میکنم با بیدل، و انگشتی میکنم فرو، در ِکون ِشمس تبریزی. اما این دو نفر هم آبروریزی کردهاند به اندازهی کافی عرفانشان را گاییدهام.
کونیها، گاهی که سوفی در حالِ خندهگری چشمهاش گریه میکند، پناهندهاش میخوانند. و چون خوانندهاند، ترانه میخواهند تا پولی برای شعری که اصلن بلد نیستند حتا بخوانند، داده باشند! اینها چقدر مهربانند! دارند مرا توی رادیو پخش میکنند! میبرندَم به تلویزیون که ویز ویز کنم مثل خودشان. جانمی! میخواهند مرا معروف کنند! چرا دست از سرِ من بر نمیدارند؟ من پولی نمیخواهم، کولی نمیخواهم! خدایا! به این کافر چرا کوسِ کافی نمیدهی که تنهاییگری کند در این هیچستان!؟
چون کیرخانه دارم فکر کردهاند شرکت در آن کارخانهی لیسنده و شاعرسازی میکنم! من و کوس بازی!؟ من و این بازی آنقدر به هم نزدیک هستیم که از هم دور باشیم! این را هنوز نمیدانند.
این مرد مرگ نبوده دیگر مرد نیست چرا به کتِ هیچکس نمیرود؟ كيرِ او مهاراجه بوده اصلن از ازل او خواجه بوده هرگز از سکس خوشش نمیآمده بلکه برای تماشای آن معماریِ ستودنی یعنی پستان بوده اصلن چرا دروغ!؟ برای استان هم نبوده طرف عاشقِ باز کردنِ دکمههای پیرهن بوده بعد از تماشا هم که دیدن تمام میشده باید خداحافظی میکرده اما نمیکرده چون با دروغی که در باره عاشقم میگفته بازی تازه آغاز میشده، با اینهمه آن روزها دیگر گذشته، دسترسی به جندهخانههای سوهو دکمه بازی را آسان کرده هر دفعه هفتاد پوندیِ نازنینی بت کرده دکمههای پیراهنی گشوده سینمای سینه که اکران شده ردّ کمربند را گرفته آن را باز کرده زیپ را کشیده پایین و گفته پشت کن و خانم خیال کرده خواجه خواسته از پشت دخالت کرده از راهِ مالرو به خیابان زده پس هراسیده چون اهلش نبوده یا کونش را نداشته اما نیازی به ترس نبوده چون مهاراجه بلافاصله گفته Don’t worry بعد شلوار و شورت را کشیده پایین و دستی پر از لامسه بر سطح کون چرخانده کلی به شناسائیِ شخصیت پرداخته یکهو شنیده جنده فوری گفته نیم ساعتت تمام شده اگر مایلی اول باید طی کرده یک بیست و پنجاه پوندیِ بیپارهای دوباره پی کرده اما مهاراجه باز هم فرموده Don’t worry چون میتوانسته سینمایش را سرِ وقت تمام کرده بیخود نبوده که خانههای سوهو دیوانهاش خوانده محبوبترین مشتری ِ جندهها شده چون اهل ِکردن که نبوده بلکه تنها نگاه میکرده تا از برای عملیاتِ لب در شب، خیالی مسلح کرده و شده باشد!!!
اصلن برعکس ِ هر زنی یک مهاراجه وقتی جوان میشود که از جوانی میافتد. در اصل، اصلیترین کردنِ او اولین خوابیدنِ او با دو زن بود. کردنِ آنها حتا فکر کردن به کردن را غیر ممکن میکرد. برای هر زنی او آخرین دادن بود اما آخرین باری که او داد، من نبودم. چون با هر زنی که می خوابیدم، یک آخرین کردن داشتم اما آخرین کردن ِ من آن زن نبود، من بود. پس زن تمام نمیشود تا من تمام کنم! آنها گرچه با من در بستری دوتایی خوابیدند، اما چون دو نفر بودند، جنده نبودند، من سه نفر بودم! و چون یک نفر نبودم، داشتم به کردن خدمت میکردم. همیشه بی آنکه خودم را جر بدهم، دادن به من نزدیک شد. من استعداد عجیبی در رابطه با کردن دارم، اما همیشه کرده میشوم، لابد خیالپردازِ فوق العادهای هستم. کسی نمیتواند تخیلم را به زور از من بگیرد. چون بی برو برگرد به او میکیرم. برای خیلیها سکس مرگ است. آنها از مرگ فرار میکنند و نمیدانند که دارند زندگی را از دست میدهند. دائم به کوس پشت میکنند و به کیر که یک کاره پا میشود تشر میزنند، بگیر بخواب! اصلن برو گم شو!
چگونه میشود به سربازانی که میلرزند روبروی تو هی زندگی! فرمانِ آتش داد؟
نه میتوانند بکنند، نه میخواهند بدهند، و همین تولیدِ قانون میکند تا مرگ به آسانی بینِشان قدم بزند. اینها همه هرمافرودیتاند، اما از هیچ جنسی برخوردار نیستند، چون بد جنساند! در بین این اجناس، من به چیزی جز زن احساس ندارم، با اینهمه کم پیش میآید که بخواهم زنی را بکنم اما آنها میخواهند بدهند، چکار کنم؟ در مقابله با خواهشِ یک زن، من نیم من هم نیستم، کوهستانی ضعیفم که زنها ارتفاعاتش را خاموش کردهاند! همیشه در یک زنِ دیگر حاضر بودم. علیالخصوص وقتی زنی به فکرهای من میافتاد. اما هنوز از تک گلولهای که میخواهد زندگی را خلاص کند، دوری دارم. دیشب به چاردیوار ِ اتاقم گفتم بیایید آشتی کنیم! لطفن کمی نزدیک شوید، میخواهم ببوسمتان! هیچ زنی دیوار نیست، هر زن جهانِ کوسداریست که مرا در خود انبار میکند. خالی که میشوم فوری محو میشود تا بر کُسِ دیگری کار کنم. یک روز کنج ِخیابانی که در حکمتِ گریه سینه کرده بود، زنی آمد و احساسِ مرا قُر زد! ناگهان او را همانطوری که بودم دیدم، یک جنده که مثلِ کردن فقط میخواهد بدهد! آیا همین برای شدن کافی نیست؟ به خودم گفتم این عاشق است که دارد میآید، چرا نمیشوی؟ و شد! زنی روی زخمهایم کوهِ نمک سابیده بود، راه دادن، و راه رفتن دیگر وحشت نبود. این زن من بودم که داشتم به خودم نزدیک میشدم. پس با او یکی شدم. یک شب دیدم سه تا شدهایم، فوری ولش کردم! ول کردن مثلِ خودِ کردن لذتی هولناک دارد، کسی نمیداند! برای همین است که گاهی دو نفر مثلِ کنه به هم میچسبند تا عمرِخانواده کارخانه را بسوزاند. ازدواج هراس است و تداومِ آن قتلِ عامِ بیچون و چرای حواس، کسی نمیداند! من ول کردم! اما این پایانِ عایشه بازی نبود. آیا این بازی نبود که کم کم داشت میباخت؟ هر برندهای احمقترین بازندهست، چون حمق را دلیلِ باخت میداند. او چه میداند که پایان هرگز آغاز نمیشود. شاید در بازیِ بعدی هم ببرد، بازیِ دیگر چی؟ بالاخره یک عاشقِ خیلی عایشه پیدا میکند سر و کله تا شترِ باخت خوابیدن کند پیش ِ پاش! حالا جنابِ عایشهباز، از بردهای قبلن دیگر ذکر نمیکند، تنها به باختی که دست داد، بعدن فکر میکند. چون هیچ نبردی را هیچکس نمیبرد، هر دو میبازند!
مهاراجه دیگر نباید میکرد، زیرا کردن همیشه او را جرّاحی میکرد. طیِّ اینهمه خوابی که کرده بود به هر که نزدیک شده بود، نیشتری به زخمِ بزرگ زده جانش را مثلِ خوره خورده بود.
به هر که نزدیک میشدم تختخوابی آماده میکرد که فکر میکردم تازه با آن سرو کار پیدا کردهام. یک جنونِ مهآلود که معمولن در جنوبِ شب قدم میزند مرا عدم کرده بود. در عدم داشتم قدم در آدم میزدم که ناگهان روز شد. حالا چیزی در من به شدت از کردن دوری میکرد. کسی انگار، کردن را از من کش رفته بود، کیش داده بود به احساساتم، و من مانده بودم چه کنم. اگر میماندم مات میشدم! پس راهیِ تورات شدم! البته هنوز زنها را دوست دارم، چون کردنشان چیزی از من کم نمیکند. اما علاقهشان که بیشتر میشود، برای آزادیام لباس میدوزند. آنها دوست ندارند مردم مرا لخت ببینند، اصلن برای همین است که برای پنجرههای خانهام پرده دوختهاند. شعرهایم را که میخوانند صاحب میشوند، چون فکر میکنند برای آنهاست که دارم مینویسم! احمقانه نیست؟ گاهی روی تن ِپشمالوم که میخوابند، دست میبرند لای موهای سینهام، و ادعا میکنند این مالِ ماست! میبینید!؟ صاحبِ پشم میشوند! من مال خودم هم نیستم، نمیفهمند! تا بدنم را محاصره میکنند، تنم را در اختیار میگیرند و فوری بر سرتاسرش یک دیکتاتوری برپا میکنند. گرچه بعدها بعدی میآید و این دیکتاتوریِ کوچک را تحویل میگیرد اما چرا کسی به فکرهای آزادیِ یک آدمِ عادی نیست؟ تنِ من مثلِ هیکلِ بدقوارهی همین انگلیس است که ششصد سالِ آزگار انواعِ ملکه بر آن حکومت کرده. هرگز مالِ خودم نبودهام! مثل لندن که هرگز مال لندن نبود و هزار و یک ملت عینِ عن در آن ماندن کردهاند. همه مجبورند! مثلِ من که عازمِ ماندن در همین لندن هستم. با همهی مردم ِاین شهر هم دوستم، چون با هیچکس دوست نیستم. هر روز با این مردمی که آویخته از کنارم رد میشوند فاصله میسازم و دور ِخودم نردهای دوباره میکشم، گاهی مجسمهای میشوم بر میدانی بزرگ، که هنوز در حال ِتماشای آدمهای مجسّمهست!
|
![]() |