هرمافرودیت ۱۸
یا
وقتی دروغ‌های بزرگ تریبون دارند
علی عبدالرضايی

 

آب        از رودبار كه سر بالا رفت
دوری         در هوای تهران گشت         نشد! 
سر ريخت در خراسان          سری به تربت زد       نشد!
از نقشه نق نقو پايين ريخت
از پای نخل‌ها گذشت و در بم  ولوله شد
و يك لا قبایی       دوباره پس مانده خورِ زلزله شد
دم ِ درهای بانك ملی به يللی افتاد
كه خوب خوبهای قم       دوباره خوب خورده خوابيده باشند

دوباره هُرهُری مذهبی     دور و َبر ِهزار فرقه دوستاق خريد
و نوبری      كه درهر وعده و وَده يك كاره می‌پريد
با واجبی دوباره واچرتيد
كه دنيا دَمر بخوابد باز        صدای بم نشنود       نبيند! 
ديدی!؟           بادمجان ِبم هم آفت داشت
شنيدی!؟         بازار بورس را زلزله برداشت
دوباره آقا       كه بوی الرحمن گرفته بود
علاقه كنترات كرد
دل دل دل‌ی دل‌ی سر داد
سرِگهواره‌ای     كه توی تكان تكان افتاد و شیونی از دست داد
دوباره اكبر      الله اكبر!        لاقيد و لاغرو شد
جنبِ غزل‌های خواجو زمين خورد و ما دردِ مادر ناكشيده مامايی
خيلی عزيزتر از مادر شد
و با اين همه نفت كه هر شب هرشب بر باد رفت
از مشامِ ِ مافنگی  فقط َمف گرفت که درهیچ پیچ خورده باشد


دوباره بهتر از كاچی      چی؟      چيزی نداريم
هنوز دست و رو شسته گدايی دست دراز در همه عالم داريم
 با مالِ مردم خوری در مداريم  كه هر چه بردارد از كنارِ ارگِ مرگ
دوباره در همه چيزی كم و كسری دارد
دوباره من از دوباره از بس دوباره ديدم مرگ

مثل ِ ارگ     ازاين "من نبودم" الم شنگه بالا آوردم
پس كی       چی        كی بود؟
آسمان قرمبه‌ی بی رعد و برق و باران نديده بودم
تو خيلي مارمولكی آغا!      مار خورده و افعی شدی؟
زلزله ديدی         مالاسيدی؟           چی شد؟
نكند‌ سرِزمين ِبم قولنامه كرده‌ای
كه چنين قور قورمی‌كنی سرِ سفرهی عقد
َسرجهازی كه به جايی جهنم نمی‌دهند

تا دنيا دنيا بوده جنگی        شكم دنگال می‌كرديد
سرجمع    همان آقای آدم هم خدانشناس بود
سر ِتغارش كه پايين رفت
سرِخانه‌ی عقل آمد و مسلمان شد
نمّامه هم ازاين نمد كلاهِ كج برداشت
و عمّامه سرِ مردمی گذاشت كه با هر دو پا توی دو افتاد
اين كاسه‌ی چه كنم چه كنم را كدام گدا دستِ شما داد؟
خيال كرديد چنان روی نان ِمردم می‌كنيد كه سگ هم نمی‌خورد    خود خورديد! 

 گندم از نان ِمردم كم می‌كنيد و حليم ِحاج اكبر در بم هم می‌زنيد؟     بزنيد!
لاغرو شده نخل‌های ما  بَدريد!  
با هفتاد هزار مرگ      هر چه شما خورديد
ارگ           هفتاد هزار بار بالا آورد
و آبرويی كه هرگز هرگز نداشتيد
برد و خجالت را همه جا تف كرد
زمين كه پاش پاش شد   همه پا منبری شديد
چيز بازو بشكن و بالا بنداز!     بند بشو درسوز و گداز نيست
اين روزها   عالم و آدم جلدِ بامهای ديگری ست
همه كفترِچند برجه شدند
دارند در همه عيبی ُسك می‌زنند
بم هم كه نخواند بم        كر نمی‌شوند!     می‌شنوند!
پای خطيب و منبر      با نكير و منكر    ديگر      خر نمی‌شوند! 

 

 

  

 دروغ‌های بزرگ هنوز تریبون دارند، اما کون ندارند به زبان که شعرهایم را شیر می‌دهد شبیخون بزنند. چنان فرار ِاز سوفی کرده‌اند جماعتِ کوفی، که عارف مسلک و صوفی شده‌اند، عجبا! حضراتِ  علی که یوفی نبوده هرگز، تنها به مسجد الاقصایش که باغی بود پای پل ِ ملاصدرا، از اقصا نقاطِ خانم‌ها، با عجب نقطه‌ی داغی می‌آمدند زیارت که بکارت را زده باشم.

 قرار بود با هم برویم عاشق ِمن بشویم که عمری عشق سازی کنیم، نشد! عشق بازی کردیم و یک کاره بازی تمام شد! آنها همه یازده‌ی شهریور بودند. و چون همیشه هفت ماه دیگر بودند، به عشق ِچند دختر بستری می‌شدند تا تختخوابی از خیلی، عاشق‌تر از لیلی حال داده خوشمزه با چند نفر عایشه بازی کند. بالاخره طی این سال‌هایی که پیمودم، هرگز در اجاره‌ی کسی نبودم. کرایهء عکس ِعروسکی که افتاده بود بر لبخندی پلاستیکی بودم. در خیابانی که جایی نمی رفت جز من، همیشه طوری خودم را می‌ساختم که هرگز با کسی نسازم. البته آنها هم ساختگی بودند، زندگی نبودند. رملی که داشت چشم‌هاشان را عمل می‌کرد، مثل ِ ماژیک می‌کشیدند در ماتیک و لب‌هایی به عمل می‌آمد که فوری گوشتم را عمل می‌آورد. اما گوشم مثل ِ خودکارم که دارد درد می‌کند، بدهکاری نمی‌کرد. هنوز هم بر سر در ِهمان خانه سازی که بستگی دارد به عایشه بازی پرده‌داری می‌کند که برده‌داری را روایت کند.

اگر این داستان را باندپیچی کنم، زخم‌هایم سرپیچی می‌کند. پس راهی ندارم جزاینکه ایمانم را پانسمان کنم.

باید خدایی برای خودم بسازانم و اسمش را کوس گذاری کنم!

 

اصلن چرا زودی نمی‌روم به سکس ِشاپِ سر ِکوچه و ارزان‌ترین پنجاه پوندی را خریدن نمی‌کنم؟ یادم بماند درست چک‌اش کنم. مبادا سوراخ سمبه‌هاش کون گشادی کند. اما نه، کوس ِ تنها که نمی‌تواند کونکاری کند شبها، تازه از حرارت‌های من درآوردی هم خوشم نمی‌آید. پس چه بهتر که این خدای تازه را هم زنم کنم. عجب حرفی می‌زنم، انگاری کوسخولی کرایه کرده‌ام در جهانی که از زمین و آسمانش کوس می‌بارد، چرا منتِ کارخانه‌های کوس سازی را بکشم. مگر خودم کیرخانه ندارم؟ اصلن چرا دیشب همان دو خانم را که آنهمه خانمی می‌کردند به خانه دعوت نکردم؟ عجب شب ِ کون داری بود! پروین و پری که شفاعتِ مرا کتبی کرده بودند پیش ِخانم ِکلهر، کوچه را پُر کرده بودند با کوس. پای نامه‌شان هم رادیکالی کشیده بودند که دنیا را می‌برد زیر ِکیر.

البته برای این کارها دیگر خیلی کیرم، ببخشید پیرم! دوسالی می‌شود که فهمیده‌ام باید به یک ساعتِ بعدی فکر کنم. اما نمی‌شود، چه کنم!

دوستانم از دور فقط نصیحت می‌کنند، دیگر گوش نمی‌دهند به گفتن، کون گشادها همه دشمن شده‌اند. با دشمنانم حماقت را برده‌اند در عرشه. وقتی که به اندام ِ کیر خورده‌ی یک دختر می‌کنند، به نکته‌ای می‌رسند در تازه که نقطه‌ها را ول کرده ست. همه از من بفرما را پس گرفته‌اند جز کوس که هنوز درهای خودش را در سوهو به رویم باز نگه داشته‌ست. اینها رابیشتر دوست دارم، چون فقط پول می‌خواهند و این تنها کاری ست که می‌توانم این روزها بدهم. لطفن فکر بد از خیالتان رد نشود! اصلن بیایید برویم اینجا نگاهم کنیم.

دیدید؟ با هر پیچ و تابی که می‌خورد خانم، فرانسه‌ی کونش که آچاری بود این هوا، با همکاری ِانبردستی که یک کوس ِ به این تپه‌ای بود، پیچ ِ آقا را سفت می‌کرد تا زودی شل‌اش کند. فکر کرده بود مثل سرجزامی ِکونپاره که قهرمان ِخیالپردازی در مسابقاتِ بین المللی جلق بوده او هم می‌تواند در غیاب انبردستی براحتی پیچ کلفتش را شل بکند. در حالی که اینطور نیست. همانطوری که در فیلم دیدیم، فقدان ِابزار می‌تواند فکر و خیال آقا را مختل بکند. طفلی چنان درخواست ارتقای حقوقی‌ش رد شده بود که اقصا نقاطِ دخترهای هتل مقصد شده بود و جنده خانه‌های لندن رفته بودند ورشکست بشوند. صبحی که هوا خودش را گرفته بود، با همین جعبه‌ی ابزارش رفته بود به یکی از اتاقها که سرمای کولرش از کار افتاده بود.آنقدر در ِکون ِبیچاره پیچ گوشتی کرده بود که حضرتِ کون ببخشید کولر به گوزیدن افتاد و هوایی خنک به هیکل اتاق صادر شد. حالا ویرش گرفته بود با کرستی که روی تخت ریخته - وای خدا مرگم بده - گرفته بود خوابیده بود. یعنی نخوابیده بود، اول برداشته بود کرست را دور کیرش پیچیده بود و چون کافی نبود، گشته بود شورتِ ماماندوز ِمهمان را هم از چمدان کشیده بود بیرون و گذاشته بود سر ِدماغ و مالیده بود به لب و از طرز ِ بوی کوس و کون، تیپ و قیافه‌ی مربوطه را شنا ببخشید! شناسایی کرده بود. بعد تخیلش از مچ ِپاها که خیلی تپُل بود، آغاز کرده رفته بود روی رانی مکث کرده بود که سه تا لکه‌ی آفریقایی داشت. سپس روی تپه‌ی کوس ایستاده بود و ناگهان کرده بود تا ته! ته! و باز هم تا ته! تَ تَ ته تا...

قطار در راه بود که یک کاره یادش افتاده بود آنطرفِ این کوس ِعزیز، کونی لذیذ منتظر است. رفته بود آنطرف، یعنی نرفته بود، برگردانده بودش علیاحضرت کون ِاعظم را به پشت و با دو پهلوی دو انگشت ِسبابه درز ِخوشمزه‌ی کون را باز کرده بود. عجب سوراخ خوشگلی! تفی قل داده بود در دهن و حکمن ریخته بود توی حلقه و با کله‌ی کیرش به ماساژ دور و بر ِسوراخ پرداخته بعد یواشکی کله را کرده بود تو، زن ِبدن به رعشه افتاده بود، انگارهنوز موسم ِ فرو فرا نرسیده بود. پس دوباره کیرش را درآوردن کرده بود بیرون و انگشتِ سبابه اش را برده بود در سوراخ و نازنازی ش کرده بود. حالااز شدت شهواتی گری کیرش ترکیدن کرده بود. ناگهان یادش آمده بود نقدی خوانده از کوسمشنگی که نوشتن کرده بود درباره کتابی که لیسنده اش ریدن کرده بود به شخصیتی که برای کون قائل شده بود. پس بی خیال ِ لذیذ شد و سعی کرد به عن شناسی پرداخته در نتیجه جناب شخصیت شناسش یعنی کیرش را تا دسته کرده بود در سوراخ.گویا دوباره بدجوری در بدن درد رفته بود، امادیگر طاقتش لیاقت نداشت. گفته بود به کیرم! حتی اگر از آن ِالاغ باشد،با کاندوم ِگرانی این کون ِآسمانی را باید کرد. در همین لحظه یادِ فرمان هفتم ِخدای تازه افتاد که فرموده بود،در ِچون ِهر نوع خری گذاشتن فرمایید جز اونی که رضا باشد! ناگهان یک لحظه مکث کرده یادش افتاده بود این کونِ رزاست نه استانبول. پس دوباره آقای تلمبه اش به کار آغازیدن کرده بود. وسط کار بود که با خود گفته بود انگاری داخل ِسوراخ جامداتی شده است، نکند جنابِ کله عنی شده باشد! یک کاره درش آورده بود و دیده بود عجب کیر ِخوشگلی دارد هنوز،پس دوباره کرد تو، بعد از چند صد فشار درهمان حالتی که تا دسته توش بود، زن را که بر پشت، درخوابیدن رفته بود، بلندن کرده بود در لندن. طوری که از اطرافِ کمر به بالا بر تخت مانده بود و پاها آویختن کرده کون قمبلی شده بود. درست شبیه کون های خوشمزه‌ی دخترانی که هنوز عاشق بود. انگاری حالا برای خودش شهرتی شده بودند.بعد درنگی کرد .عجب کیر شاعرسازی دارم. اما یادش آمد که نباید چیزی بگوید تا کیرش دوباره پر روگری نکند. پس با صدایی قنبری بهش گفته بود روت رو زیاد نکن جنده! تو اگر شاعرساز بودی پس چرا هرگز گاو ِمش رحیم فروغ نشد؟ آنقدر مامآااا کرد که گرفت و یک کاره افتاد مرد.اما عجب مونسی داشت خانه‌ی مش رحیم اینا! راستی مونس که آنهمه کربلاببخشید کونبلا رفت سر ِکیرم و بلا شد چرا موریس بلانشو نشد؟

 پس این کیر ِبلانشویی بیخودی جنون روز را دعوت کرده بود به هِرمای شخصیت!؟ زده بود بر طبلِ بی‌عاری وبا خیالاتش کوبیده رفته بود در حیاتِ مش رحیم که مباشر پدرش بود و به کارهای شالیزارشان رسیدگی می‌کرد. هنوزبچه بود که پدر بزرگ آورده بودش به خانه و نگهدارش شده بود.طفلی علاقه عجیبی به آقا جان داشت، طوری که گاهی مطمئنن می‌شدم پدربزرگ پرده آن پسر ِ زحمتکش را زده است اما نه! آقا نماز می‌خواند و کیر ِ شاعرسازی نداشت. گرچه مطمئنم پروین را در عجب طوری به مش رحیم انداخت کرده بود.

 پروین و پری خواهران ِشهلایی بودند که یک خوشگلی ِدست نخورده را با والدین خود پیش ازآنکه آقام مرا بسازد آورده بودند از دهات و پدربزرگ مسئولیت  باغ توت  راکه در تلنبارهاش، کرمها، ابریشم می‌ریختند، سپرده بود به آنها.گاهی که بین مادر و پدر عزا می‌شد، کاس خانوم مدام به کیر ِآقام بند می‌کرد که هرزه گرد بود

 

    حقش بود که پروین سُماقی زنت شود که از دختری انداختی‌ش و بابات او را به مش رحیم ِبدبخت پرداخت.

 

 البته بعدها که عاشق ِگاو ِخانه‌ی مش رحیم شده بودم و هرازگاهی برای علف کشی آنجا می‌رفتم و درز ِ کوس ِگرمش می‌گذاشتم، فهمیدم پدرم جزپروین،پری را هم می‌کرده حتا از مش رحیم با آن دماغ ِدرازش هم نمی‌گذشته چون یکبار که در طویله کار ِگاو را زود ساخته کاردم را غلاف کرده بودم، آمده بودم دم ِ ایوان که از پروین سماقی شربتی بخواهانم، پری آنجا بود وبا خواهرش داشتند درباره من گفتن می‌کردند

 

  عظمت خدا رو باش، چنان تخته به تخته می‌زنه که مو هم نمی‌زنه! عجب این پسر به باباش رفته،حاج آقا تا آدم رو از هفت ور نمی‌کرد، دست وردار نبود.

 

 مواظب صفیه باش! اگه این پسر چشمش به خوشگلی ِ دخترت بیفته، فرو گذار نمی‌کنه. لااقل پدرش که به اسم رحمان در ِکون ِمش رحیم هم می‌ذاشت ،کاری به حیوان جماعت نداشت. اما این بی شرف به گاوو گوسفند و مرغ هم رحم نمی‌کنه. از مونس که چیزی نمونده خدا کنه لااقل مردی کنن و یه مش رحیم ِجوون هم واسه این بینوا پیدا کنن.

 

مانده بودم چه کنم. اگر می‌فهمیدند گوش ایستاده‌ام خیلی خیلی بد می‌شد. چون مجبور می‌شدم استغفرالله هر دو را با هم بکنم. و این غیر ممکن بود! چون به مادرم قول داده بودم. یعنی کاس عروس گفته بود هرگهی که می‌خواهی بخور اما هرگز زنی  را که چند سالی بیشتر از تو به زندگی ریده نخور! راستی نکند این زنی که تخیل کرده‌ام در هتل، ازمن بیشتر به خودش ریده باشد.

 

از شدت ترس ناگهان کیرش خواب دیده ببخشید خوابیده بود. تخیلش از کار افتاده بود، شلوارش رافوری کشیدن کرد بالاو پشت میز تحریر نشست. سری به سایت لواط زد تا به مطالعه شخصیت کون بپردازد. هرچه گشت فایده‌ای نکرد. لیسنده مزبور ننوشته بود، چطور می‌شود از طریق شمایل کون، سن وسال صاحب کون را تخمین زد. از طرفی مایعاتم هنوز شُرّوشُرنیامده بود وقطره قطره آب ِرگانش را نریخته بود تا باورش کنم، پس شروع کردم به تایپ کردن www.worldsex.com

 

بعدسری به بخش هرمافرودیت ها زده کون ِدرخواستی‌م پیدا شد. دوباره داشتم راست می‌کردم که دستی‌م زنگ خورد

 

 

Maintenance speaking                                                                                                        Hi Ali! Sorry for disturb you, this is Anna from Holborn hotel, the main air condition is broke down. The guests are complaining.

Ok Ann! I’m coming now.

 

ساعت درست به پنج رفته بود. از هتل که زدم بیرون، دیدم جل الخالق! از زمین و زمان دارد کفر می‌بارد، تنداتند از کنارم کون می‌گذشت و کوس می‌آمد. باد هم حاضر بود اما بارانی در کار نبود.خیابان لخت و مردم کوس و کون ها را ریخته بودند بیرون،نگاهی به شخصیت ها انداختم، چه پرسوناژهای هم قیافه ای!علی الخصوص کون های انگلیسی که خیلی بی شخصیت اند!یعنی بی نیستند، بلکه کاراکتری مشابه‌ی هم دارند. البته گاهی می‌شود که در گوشه‌ا‌ی، کناری، به شخصیتی بربخوری تاقچه‌ای، اما این کجا و کون ِآفریقا که سلطان ِتاقچه‌هاست کجا! به سمت‌های Earl’s court station داشتم رفتن می‌کردم که ناگهان یک رأس حوزه علمیه از کنارم گذشتن کرد،بعدِاینهمه سال دوری از خویش و قوم، هوس ِقم کرده بودم. به سمتی که باد می‌خواست، در نافِ لندن داشت رفتن می‌کرد،اما عمامه اش را نبرداشته بود.پشتِ وی را گرفتم و با بادی رفتم که یکهو دوید و یک کاره خورد به عبای جنابِ حجت المسلمونی.طوری سی سانت کمرش را برد جلو،و 25 سانت کونش را آورد عقب که عبا ناچارن رقت توی درز، صحنه آنقدر سکسن بود که این هوا شده بودم گی! طوری که سگی با سورتمه در روده‌های برفپوشیده‌ی خایه ام  له له می‌زد و کیرم  در حجره‌ی سرم دور و بر ِ کون ِملا  چَه چَه می‌زد! به چند قدمی ِقم که رسیدم،خیابان خودش را تمام کرد،سر ِچارراه،پای چراغی که تازه قرمز شده بود،ناگهان قانون به کون ِ آغا ایست داد، کمی ایستاد، بعد قرمز سبز شد، باز هم نرفت. من هم که راست کرده بودم، پشتِ ویترینی که درش مانکنی لخت شده بود، مکث کردم. چشمها را که یواشکی چپ کردم، یک کاره دیدم جانمی! عبا دوتا شده. پس زاویه تنگی را که با چشم درست کرده بودم کم کم گشاد کردم. جل‌الخالق!چادر! زن ِچادری!آن هم در باد! این را دیگر پنج سالی می‌شود که دید نزدم. از باد خواهش کردم که ضدّ ِ حال نزند. دوباره با من دنبال این چادرهای نرو ماده رفتن کند.دم ِ Station که رسیدند، جنابِ باد، تندی دوید و خودش را چسباند به چادرها و طوری در ِکون ِخانم فوت کرد که یکهو دیدم جل الخالق! عجب باریک است این کمر!چنان توی درز ِخانم تو رفته بود چادر، که با انگشت هم نمی‌توانستی چنین و چنان فرو... مانده بودم کمر ِبه آن باریکی چطور از کون ِبه این بارکَ للهی نگهداری می‌کند.

دخترهای سیاه و سفیدِ کون بالا که مرا طی ِاین سالها اسیر و ابیر ِخود کرده بودند، لخت و پتی، فقط با شورتک و سینه بندی از کنارشان گذشتن می‌کردند اما لامصّب این رادار، این کیر ِلاکردار،فقط پی ِچادر بود.پس بیخود نبود که اسلام این دین ِسکسی ِمردانه حجاب را اکیدن کرده حتا لایت الله رزا پاریسی هم درتوضیح المسئله اش کتابت کرده زن ِچادری تخیل ِآویخته را فرهیخته می‌کند.اصلن سکسی که سعی ِتخیل نداشته باشد وهمه‌ی سهم را بی هیچ تلاشی به چشم بدهد، خدایی هیچ لطفن ندارد. اگر می‌شد تقی به توقی خورده این جمهوری ِمسلمونی کیری کیری سر ِهمه‌ی دنیا چادر بکشد وای چی  می‌شد! عجب خیال‌بازاری رفع و رجوع می‌کردیم در کائنات !

چقدر دلم برای جوانترها می‌سوزد که از شرّ ِحجاب، جریانشان را چپ کرده اند! راستی چرا راست نمی‌کنند که تا دسته در راست فرو کنند!؟

 

  بابا جان آزادی یعنی پول! اگر داشته باشی می‌توانی بخری‌ش! خودت را آزاد کن! همه چی جور می‌شود. با غرب‌نوازی و عرب‌بازی هم گره ِدیگری کور می‌شود. حکومت‌ها همه کشک‌اند! کیرِ خودت راچاق کن! مرا ببین! اینجا هستم وسطِ آزادی! آزادم کیرم را توی این خیابانی که دارم قدم می‌زنم و صدای این کوسنویسی را در کاست می‌ریزم دربیاورم اما اگر پلیس ببیند این زیبا را، هزار پوند پیاده‌ام می‌کند که هیچ! تازه کلی باید خایه‌های کورت را بمالم که بیشتراز چند سال نبرّد برام. خیال نکنی من کوسخولم! یا جنس ِآزادی ِدرخواستی‌م با شما فرق ها دارد، نه جانم! یک کلمه حتا به اندازه یک حرف از یک کلمه اگراینجا به کوئین بند کنی در ِکونت می‌گذارند. خیلی از این چپ های دوآتشه که کینگِ جاکش ِخودمان را تاب نیاوردند اگر حرفی طرز کنی به پاسپورتِ انگلیسی شان پُز می‌دهند که شرطِ اخذِ آن قول ِوفاداری وجان نثاری به کوئین ِکشوری ست که طیّ ِاین سده مادرمان را گاییده ست! بالاخره، آسمان ِهمه جا همان گند و گه ست، منتها درجاهایی مخلفات قاطی اش کرده اند و به نظر ابری نمی‌آید! مثلن بعید است برای همین چرندیاتی که درهرمافرودیت بلغورکرده ام ویزای مرا که سال ِآینده فینیش می‌شود، همین دولتِ کارگری ِگلدن براون تمدید کند. به کیرم! نکند!من اگر حرفِ حساب نزنم می‌میرم. شاعرم که به شرطِ چاقو ننویسم والاّ می‌شدم لیسنده‌ی ادبداری و از هرمافرودیت شاهکار می‎‌ساختم.

 

 تا حالا دیده‌اید یا خوانده‌اید یکی ازهمین لیسنده‌های پناهنده‌ی خودمان به اینهمه گه‌بازی در کشور ِمیزبان گیر بدهد؟ حتمن ارواح ِکونشان می‌گویند اینجا بهشت است و نمی‌دانند که یک لیسنده اگر واقعن نویسنده باشد می‌تواند به کوس ِتنگِ یک فرشته در بهشت هم گیر بدهد! خایه که چه عرض کنم! بسی بسیار کساد است! به خدا پاستوریزه اند، نمک گیر و اخته اند!تخت خوابیده اند که چندرغاز خرج ِپریودِ ماهیانه شان را بازیافت کنند که با آن مثل ِیکی ازخرده حیواناتِ همین خانه های انگلیسی هم نمی‌شود زندگی کرد. خیالتان تخت! از این جماعت بادی بلند نمی‌شود. فقط بلدند به جمهوری ِجاکش ِمسلمونی بند کنند که گیردادن به آن اینروزها مُدِ هردکّانی شده لحظه‌ی هم از خود نمی‌پرسند که آن جنده ها را همین جاکش ها مثل عروسک بزک کرده اند که از شرّشان به این جنده خانه ها پناه آوردیم! کم هم که می‌آورند شدّتِ افسردگی سبب می‌شود دست از سر ِجمهوری ِمسلمونی بردارند و گیربدهند به فرهنگِ پرشیایی که طیّ ِسده ها از یونان وروم گرفته تا ترک و مغول و عرب بدان هجوم آورده آدم شدند و هنوز حتا یک خش برنداشت. کافی ست یک جمهوری ِمسلمونی فقط ده سال در یکی ازهمین کشورهای اروپایی حکومت کرده ترویج حماقت کند،آنوقت یک کاره فرهنگِ این مردمان ِ بی گذشته و بی بته زیر ِبار،لتّ و پار می‌شود.

 

چند ماهی‌ست که جمهوری حجت الااسلامی که اصلن پرشیایی نیست و نمی‌تواند جز دشمنی با پرشیا شغلی اختیار کند، طرزی تازه مد کرده جهتِ عوام فریبی وخایه های عتیقه جات را می‌مالد و سنگی باستانی به سینه می‌زند. درنتیجه خیلی ها با اینکه جنس ِ بالماسکه را می‌شناسند بنام دشمنی با جمهوری ِ مسلمونی به پرشیا می‌تازند.یادتان باشد! همه آنهایی که جای نقد ِیک نقص ِفرهنگی به تحریف پرشیایی گری مشغولند،حقوق بگیران ِجاسوس و بوزینه‌ا‌ی بیش نیستند که ضربن زورا  با یکی از کیرهای علی های عبدالرضایی باید در ِکونشان گذاشت .

هر آدمی را وطنش که همان هویّتِ اوست تعریف می‌کند، آنها که جای مقابله با دیکتاتوری اسلامی به ستیز ِ بافرهنگ ِ پرشیا پرداخته با پُز ِمکش مرگِ مایی، جهان وطنی را تبلیغ می‌کنند، یا نمی‌دانند و ندیده اند که این تئوری مصداقی جهانی ندارد و درست همان ها که طرحش کرده اند در واقع نژاد پرستانی بیش نیستند که نیمه‌ی عقب مانده ‌ جهان را سر ِکار گذاشته‌اند، یا از زمره همین بوزینه‌گانند که ذکرشان رفت وباید با همین ذکرَم سراغشان رفت!

 یک روز با شاعری فرانسوی که خیر ِسرش می‌خواست شعرهام را برگرداند، درباره جهان وطنی مجلس کرده بودیم و به اندازه یکی از هرمافرودیت ها به عمامه دار ِجمهوری ِمسلمونی انداختیم  که نمی‌گذارد حقوق دهکده مارشال همه جا یک جور بشری کند، این وسط طرف گاهی برای پرشیا هم که در جهان ِقدیم سالاربود، تیکّه می‌آمد، تا آمدم یک مزّه‌ی یک سطری به دولت ِالیگاری و تاریخ استعماری شان اضاف کنم ،جنابِ روشنفکرِجهان وطن، اخم کرد، تخَم کرد، بعد هم فرمود تو تنها شاعری هستی که افکار ِتروریستی دارد!!!

 گفتم می‌دونی چیه؟ من کیرم پرشیائیه! فکرهای دوم خردادی هم که می‌دونی آشی فرانسویه! پس کیرم اول به پاریس و دوم به خردادی‌های کوس لیس! که باعث شدند این‌همه کوس میس کنم!

 پس هرجا که باشم، هرچه دلم خواستن کند می‌نویسم، چون ارواح ِکونشان دنیا خانه‌ی من است! اینهمه اتاق دارد این کاشانه! در هر کدام که مستراح ببینم می‌رینم! چون دنبال ِیک اتاقم که پنجره‌هاش را چارتاق بازی کنم، این حق ِمن است ! نه پولی می‌خواهم نه کولی! چشمم کور! دنده‌م نرد! خربزه خوردم پای لرزش هم می‌نشینم، حمّالی می‌کنم تا بتوانم بکنم . نه چپ می‌زنم نه راست! راست می‌کنم که چپ و راست بکنم.

حالا شما صدایم بزنید تروریست! بخوانیدم نژادپرست! اصلن من چون شاعرم دیکتاتورم! پس کیرم به هرچه اجرای دمکراسی در متن که استتیکی زنانه دارد و چند صدایی که خودم بابش کرده‌ام در فارسی و از امشب تبدیلش می‌کنم به یک صدای  سربلندِ پارسی!

 

 جاکش‌ها شورش را درآورده‌اند! من از آن گهکده که جزشما کسی کدخدای پشت پرده‌اش نیست، زدم بیرون که برابرتری کنم درجهان نه دربدری! اگر بخواهید مجبورم کنید خایه‌تان را بمالم خایه‌ام را در ِکونتان می‌مالم! هنوز به هندبالم آنقدر می‌بالم  که این دو توپ را فقط در سوراخ ِجاکش جماعت فرو کنم!

 فوتبال که می‌کردم، منظورم آن سالهاست. نه حالا که در کون‌گشادی عالمی‌دارم، در جنابِ چپ شوت می‌زدم. اوت که می‌شد، تخم‌هام فوت می‌کردند. همیشه هر توپی را که از جناحین پاس می‌آمد، خراب می‌کردم. توپ خراب‌کنی در خط ِحمله یعنی فرو بودم.حالا هم فرقی نکرده ام کوس خراب کن‌ام! چند ماهی می‌توانم برای خوراکِ خانوم، خدایی درست کنم.بعدش نمی‌شود، خانم که سرد می‌شود. گرم کردنش هم بی‌فایده‌ست. چون غذای دیشب همان غذای پریشب است. این پدرسگ توپ هم که در کنند،چرتش نمی‌پرد.چون با اینکه اینهمه عاشق ِفاتی میتم، جنابِ کیرم فَست فود را ترجیح می‌دهد. بیخود نیست که جای عایشه دارم هفته‌ی دو تا عرب می‌زنم زمین! اینقدر آب داده ام به این گلها که اگر جمع می‌کردند حالا وسطِ لندن یک خلیج عربی داشتند این هوا و جای تمبِ کوچک و الباقی به این دوتا تمبِ بزرگ که دائم بیرون می‌ماند از دروازه شان،بسنده می‌کردندو مدام درپارسی ِخودمان خلیج نمی‌کردند.پس برای اینکه کیر خورده باشند،الکی گیر نمی‌دهم. دوباره شیر می‌خورم از سینه‌ای که رگ کرده تا جُعّلق جماعت بنالند فلانی پانی شدیدن ایرانی‌ست!

 

 

 تا جامه‌ای درخور به تن راست کنم  نشد اجباری بر اختیار ِکسی اختیارکنم
 چون ایرانی‌ام!
 بی‌رحمانه از رحِم بیرونم نیاوردند که عمارتی در اوقات راست کنم
 باید دوباره برگردم از اینهمه سال و حالی سر راست کنم؟

می‌کنم!
 گرچه با هیزم ِکسی آتش برنمی‌کنم در وقت!
دوست ترین وقتم وقتی ست که در وقت، دقت می‌کنم تا در کسانی که وقتِ خود گم کرده اند، وقفِ وقت نکنم.
هنوز در حال ِ شاعرم!
تا در فارسی اتراق کرده باشم  حال ِ تازه‌ا‌ی در داغ کرده‌ام، ابلاغ می‌کنم

من ایرانی ِهمان ایران ِمالکِ هزارحالت و یک آلتم
که تا هرهزارمایل
                 مایل به چپ و راستش نیست
دراین راست راهه بیم از کسانی که تابلوسر ِدریا راست می‌کنند، ندارم!
از کنارِ خلیج مدعی خیلی رفت که بعدها در هوای سرسنگین ِ پارسی به گُه خورده ام! مراجعت خواهد کرد
 دریغا که دریا بی خود از سالیانی که ازخود گذشت، به خود نیامد!
 از صدای هرجا که خواهی می‌رو!
                                    در دویدن آمد            که پای گربه‌ی درحال گریه بنشیند
مانده ام چگونه این جماعتی که در چند و چون ِ دنیا چند می‌کنند
مشت های خود را از طریق ِ دریا می‌بازند

برتخته پاره‌ی که در دریای اعظم انداختند
آویختند که مقصد کنند کجا؟
خلیج از درون ِ خلیج     پارسی بیرون آمد
با خیلی نامها کنار آمد که خیلی هم به او نمی‌آمد
سالهای سیاهی در ایران درگذشت
خیلی نفت از رگ های خزر به هدر رفت
و آبِ ولگا از تکه های شمالی خیلی سررفت
حذر از مازندران کم بود که خزرهم زیرآبِ گیلان زد
در نقشه غش کرد وغش غش لش که آوردید
قر ِفرنگی در نقشه‌ی خلیج کشیدید که پارسی‌ست؟
خلیج عرعرعربی بی بی بی همه چیز!؟
گُه خوردید!
با کیری که غرب راست کرده در ایران جلق می‌زنید؟
امان کم بود که ازآب گرفتید ؟
بد کردیم  دریای بغل دستِ فارس را که فارسی‌ست عمان کردیم؟
دوباره تازی به کیرخوری راضی شد؟
دوباره دریا بی ناخدا دیدید و به خود ریدید!؟
با دایه در خاکِ  خایه خوابیده جنگیدید
خارک را خوار کردید
 کیش را مات کردید
                مات
                مانده‌ام چگونه از آب هایی که در رستم ادامه دارد نمی‌هراسید
برای خلیج ِ فارس پارس می‌کنید؟

وای به روزی که این عرب خوانده های فارسی خورعمامه بردارند از قم و گور گم  کنند
آنوقت آل ِ سعود از کیر ِ زال سقوط خواهد کرد
و درعراق   عرب به واق واق و شیخ نشین با ملخ زمین خواهد خورد

دیشب به افراسیاب نوشتم آب!   رستم چرا کمیاب شد؟
از شانه‌های زال     بال‌ها کجا رفته‌اند؟
در جنگ   این جنگِ تن به تن سهراب کیست؟
کیست که درچه کنم چه کنم
یک من ریش جنبِ کیش زیرِعبا برده یک قطره  قطر قدِ شاش ِ گیلان هم نیست
   اگر بگوزد گوز گوز در ریدمانِ بنفشِ اصفهان می‌خورد بحرین
و از امارات اگر عمارت تهی کند تهران      مات می‌شود
نوشتم آب    دوباره از افراسیاب سر می‌رود
و استانبول که عاشقِ دولِ تهران است
چراغهای غرب نوازش را خاموش کرده سینه بندش را باز می‌کند
که هر دو استانش ایرانی کند بازی

دوباره این گربه شیر خواهد شد
و باکوی کوچه‌های آذربایجان پارس می‌شود که در خود ایران کند سر دهد این  نخ به نخجوان و جوانی نکند با قفقازحاضرکند این راز درمحضر ِسمرقند و از بخارا دوباره بردارد هرات را که از دهات خسته شد
همه با هم بنام ایران سند می‌خورند باز
دوباره شیر می‌شود این گربه که دیوارهای ِ قدبلندش موش دارد
کابل از دور ِ کابُل دوباره باز می‌کنیم و تا کیش پیش می‌رویم
 پیش می‌بریم در عرب که پیشاپیش بر عرب که جنبِ غرب پشت دارد شاشیده باشیم!
که عمامه از سرِهرچه رهبری ست منبری‌ست برداشته باشیم

شعبه‌ی شعب در لاوسرای لاوان شیخ کردید؟
با فیس و افاده کیش را با قیس مات کردید؟
خلیج ِ عرعرعربی بی بی بی همه چیز!؟
گُه خوردید!

 

 

بازگشت