که هیچ‌کس نخواند شعری

موسی بندری


 

 

یک گل حتی اگر از فوم باشد

 یک چای حتی اگر در قوری چینی

 ترا به من ترجمه نمی‌کند

 این جم خیس از هر کجا که بیاید

 و یزد هم که باشد

 می‌شوی همان که از اول هم نشدی

 شروع کن خود را در من

شروع کن خود را در من ترجمه شو لخت شو

 ایجا ساکت است- کت بسته بگویم      ساساسا

     ساسانیان ان اواخر چشمان تو

 یا همین اوایل که می‌خواستند از گودال بپرند پر شوند به ته

 زور می زنیم که چیزی بگوییم

حالا چیزی بگو !

حتی بوی سرد شده همین گل

حتی فنجان تعطیل شده همین چای

- که چای در ته خودت هوا هم به قدر کافی

 گفته‌ام دوستت دارم گریه

ای بغض یک صبح که آمدم تا بخود بیایم رفته بودم

ای غضب کجا حالایش دیدی باریدی

 من! همین جایم حتی در یزد پر از نان و از سایه و خاموشی

 مجسمه‌ای با دوچرخه‌ای از خیابان که  نه با آن می‌شود تا نان

 که از ه طرف بنویسی گرسنه می‌آورد ترا تا اول همین عشق

 یک صبح دروغ گفتم به من؟ با من که شب بود شب بود. تنهایی بود و یک قطره اشک

  چه خالی می‌شوم تا ترا می‌نویسم که ترجمه دیگری از منی در خود

 از خودی در ؟! بر روی هیچ کس باز نمی‌کنم

 می‌بندم تا گل و چای و هر چیز دیگر. مثلا چه چیز ؟

که هیچ‌کس نخواند شعری که اصلا روی دیگرش نوشته شده

 نان هم برشته شده           توی کافه شاپ ملیکا .

 

 

بازگشت