مرگ مولف یا زنده باد مخاطب

منصور پویان


 

                      © Massimo Berruti

 

 

 

در شعر و ادبیات پست‌مدرن، حاشیه‌ی متن اهمیت کمتری از موتیف مرکزی ندارد. صداها، شخصیت‌های جانبی و تکنیکهایی چون غلط خوانی، سفید خوانی و تقاطع عبارتها در برش و ترکیب، متن را به صورت سیستمی باز، برای استخراج معنی، چند پهلو می سازد.

 

ایراد ادبیات ِمدرن با توجه به اهمیتی که برای عقل‌ مرکزی قائل است، این است که معنا در آن واجد ِنقش ِمحوری و همچنین از قطعیت برخوردار است. شاید به این دلیل است که شعر و ادبیات مدرن، قدرتمداری تخیّل و تأخیر ِمعنا را بر نمی تابد. در اين راستاست كه پست‌مدرن‌ها از علم‌باوری و اخلاقیاتی كه مدرنيته دل در گِرُوِ شان داشت، روی می‌گردانند و به سامانه‌های زبانی و مضامین پيرامونی و مُستتر در متن عطف ِنظر می کنند. بنابراین متن و خودبَسندگی ِآن، معنا را مشخص می‌کند، نه منظور و نیّت مولف.

 

در شعر پساهفتاد، بافتار متن و ساختار ارتباطی ِ ما بین نشانه هاست که معنای متن را می‌سازد. در این راستا، اثر ادبی «رخدادی» ست كه مؤلف نیز توسط آن دوباره خلق می شود. چرا که اندیشه و تفکراتی که از چشمۀ اثر فرا می جوشد، ممکن است از تجربه های پیشین وخودآگاهی شاعر سبقت گرفته بصورت غیر ارادی در متن بازتاب یابد. « مرگ مولف» نام یکی از شعرهای به ظاهر ساده علی عبدالرضایی ست که مصداق بارز این ادعاست.

 

همه می دانیم که این جمله مشهور دکارت، «من می‌اندیشم پس هستم» سرآغاز یک تحول بزرگ ِ اندیشگانی شد و مدرنیسم بر بستر اهمیت «من» بمثابۀ فاعل و شناسنده شکل گرفت، به طوریکه گرانیگاه فلسفه اومانیسم، همین "من ِاندیشندۀ دکارتی" است.
در راستای تفكر مدرن، مولف و ذهن انديشمند پديدآورندۀ اثر تلقی می شود. مدرنيست ها اقتدار نویسنده در بيان مکنونات و خلق اثر را نتیجه اراده و خواست مولف می دانستند.

بر مبنای دوگانه نگری دکارتی، روشنفکران شرقی نیز در دغدغۀ پردازش خودیت شرقی‌شان، "غرب" را به عنوان غیر و دگریتی "نااهل" که هویتی مادّی و تعدّی جویانه دارد، ترسیم کردند. ادوارد سعید از این پدیدار بعنوان "شرق‌شناسی وارونه" یاد ‌می‌کند. بر این مبنا، "بومی‌گرایی" در برابر "غرب زدگی" قرار گرفت و از آن فرا روئید. از این قرار، روشنفکری ایرانی پس از شکست جنبش لیبرال- دموکراسی در اوایل دهۀ 1330، به تدریج گفتمانی دو وجهی ساخت که نتیجه آن چیزی جزبومی‌گرایی و بازگشت به سنت نبود. در ادامه این دو انگاری، منادیان بازگشت به خویش بر مرکب ِگفتمان ِ"بومی‌گرایی" سوار شدند و "خودیت" را در تقابل با "دیگریت" تعریف کردند. در کانون داد و ستدهای فکری ناشی از ناسیونالیسم و بومی‌گرایی، "من" در برابر "دیگری" قرار گرفت و هویت ِ«من ایرانی» در این روال تقریر شد.
اما این "من" بعنوان عامل ِشناسنده و اندیشنده، چگونه شناسایی می‌شود؟ فوکو با مطالعۀ تبارشناسی علوم‌انسانی، نشان داد که "من" در مقام مقایسه با "دیگری" صاحب هویت می‌شود. به دیگر سخن، "خودشناسی" مستلزم "دیگرشناسی" و کنش پذیری در یک قالب دوگانه و دوآلیست مآبانه است. جوامع نیز هویت شان را به همین طریق دوگانه نگری و در مقام مقارنه یا مباینه از یکدیگر کسب و تحصیل می‌کنند. به همین دلایل بود که بعدها اندیشه پسا‌مدرن عليه آموزه‌های مدرنيته شوريد و از توجه افراطی به عقل، سوژۀ خود‌آگاه، مولف و...فروکاست.
پسامدرنیستها، چالشگرانه، به شناسایی "من یا خود" مبادرت ورزیده ابژه و روابط ساختاری را جایگزین سوژه خودآگاه کردهِ از مولف سلب دیکتاتوری کرده به مخاطب و مشارکت او در تالیف دوباره اثر ارزش ویژه بخشیدند.

نگرش پساهفتادی با توجه به آموزه های پسا مدرنیسم، شعر را متن ِباز و گشوده ای می داند که لازمۀ تن شناسی آن، شناسائی آرایه ها و ِتمهیداتی ست که در چیدمان و بنای آن مستتر است. با این مقدمه، اینک بهتر می شود به تحلیل وبررسی این شعر اندیشمندانه عبدالرضایی پرداخت.
 

 


مرگِ مولف

درباره‌ی زنم نمی دانند اگرکه می گویند زن باره ام
درباره‌ی نمی دانند
نمی‌دانم کجا بود کِی بود که خواندم فلانی گِی بود
یادم نیست کجا دیدم که هولدرلین کجا بود
مرا چه کار به شمس ِ تبریزی که مولای مولوی می کرد
به نیچه هم خیلی مربوط نیستم که بی کسی کرده باشم
دلواپسی کرده باشم
به من چه که من هستم پس کیستم
شنیدم که می گویند هست
من نیستم
بعد گفتند نیست
چرا نباشم؟
به من چه که این حرفها ربط دارد به شعرهایی که ربطی به شاعر ندارد
اگر می نویسم چه فرقی به حال ِ کسی می کند که دلواپسی می کند
به این دلایل اگر کسی نبود
پس چرا رمبو گِی بود؟

 

 

خصلت چند معنائی یا حضور معنای متکثر بصورت موازی به این شعر عبدالرضایی ارزشی ویژه بخشیده است. گرچه در این اثر می توان مهارت و شیوه هایی را که خاص عبدالرضایی است به دید نشست، اما خصلت معنا پذیری اجازه می دهد که در روند خوانش، خواننده نقشی پویا و فعال به عهده گرفته خلق ِمعنا کند.

حجمی از لایه های گوناگون در متن این شعر نهفته است و خواننده با استفاده از ساختار نامتمرکز آن، می تواند به تولید معنا مبادرت ورزد. شاعر فضای شعر را تمامن اشغال نمی کند؛ بلکه پاساژهائی می سازد که توسط آن خواننده می تواند به مداخله در بدنۀ اقدام کند. در زیبا شناسی مدرنیستی، شاعر دیکتاتوری بود که در عرصۀ معنا، فرمانروائی داشت اما در شعر پساهفتادی شاعر از مخاطب مهربانانه می خواهد که خودش را در تالیف اثر سهیم کند و اغلب این آثار بدون خوانش خلاق مخاطب به تالیف کامل نمی رسند.

موتیف مقیّد شعر « مرگ مولف» نقد دکارت و بنیان تفکر دوآلیستی ست که جنسیت و هویت فرد بر مبنای آن شکل می گیرد.
 


«به من چه که من هستم پس کیستم»

 

شالودۀ مدرنیسم بر این پایه شکل گرفت که: من می اندیشم، پس هستم. پسامدرنیسم فردیت را طبلی میان-تهی برآورد کرد که صداها از بیرون برآن نواخته می شوند و لذا "خودیت" هویتیّ قائم به ذات ندارد. شاعر در راستای تعریف کیستی "خود"، نیچه را که میراث مدرنیته به نقد کشید نیز وانهاده می نویسد:

 

«به نیچه هم خیلی مربوط نیستم که بی کسی کرده باشم»

گرانیگاه این شعر همانا میدان دهی به خوانش های گوناگون و زیباشناسی نابهنگام (آناکرونیسمی) آن است. ساختار نامتمرکز در این شعر به صورتی اجرا شده است که نظام «نشانه ها» را می توان از چند مرکز مورد قرائت قرار داد. شعر ِچند مرکزی و چند معنائی از نظام بندی خطی تبعیت نمی کند که دارای مقدمه، بدنه، موخره و نتیجه باشد. ذهنيت، خطی يكنواخت قلمداد نمی شود که مراکز و موضوعات در طول شعر توسط آن به یکدیگر چفت شده باشند. منباب مثال، در این شعر می توان مرکز شعر را میانۀ آن فرض کرد و از حرف دکارت شروع نمود:
 


«شنیدم که می گویند هست»
 

شاعر در سطر بعدی، خود را از این نگرش متمایز کرده می گوید:
 


«من نیستم»
 

این عبارت در عین نفی سخن دکارت، تکنیکی ست برای انقطاع از فضای دکارتی و ورود به فضای فلسفی پسا مدرنیسم و طرح این گزارۀ پسا ساختارگرائی که سوژه حضوری بالفعل در شکل گیری واقعیت ندارد:
 


«بعد گفتند نیست
چرا نباشم؟»
 


شاعر با تسخَری که به بی کفایتی این رویکرد می زند، دو سطر بعدی را در گلاویزی با اپیستم آن خرج می کند و در پایان به ایراد سخن ایجابی خود می پردازد:

 


« به این دلایل اگر کسی نبود
پس چرا رمبو گِی بود؟»

 


در این شعر، شکل بندی ردیف ها و ردیف بندی واژه ها از زمره تمهیداتی ست که شاعر برای ایجاد موسیقی کناری مورد استفاده قرار می دهد. کلمات کی و گی یا هستم و کیستم با یکدیگر، علاوه بر جنبۀ موسیقائی، در تنش از لحاظ معنا قرار دارند. زبان شعر ساده ولی سهل الممتنع است؛ بطوری که بدون گذر از لایه های پیچاپیچ درونی؛ قرائت اش برای خواننده عادی، خسته کننده نیست.
این شعر چند موضوعی را در خوانشی متفاوت، می توان از انتها نیز شروع کرد و جنسیت را محور اصلی مضمونش برشمرد.



«اگر کسی نبود/ پس چرا رمبو گِی بود؟»

 

 

کلمۀ «گِی» به انگلیسی علاوه بر معنای "مشعوف"، معنای همجنس گرائی نیز دارد. از این پایانه به آغازه می توان رفت و از آنجا شعر را پی گرفت.

در پیشدرآمد، شاعر نقص اطلاعات «درباره¬ی نمی دانند» را موجبی برای یاوه اندیشی در مورد "زنباره" یا "گی" خوانده شدن سوژه قلمداد می کند. سپس، شاعر به شایعاتی مشابه که ریشه در اخلاقیات ریاکارانه دارد، می پردازد:


نمی دانم کجا بود کِی بود که خواندم فلانی گِی بود
یادم نیست کجا دیدم که هولدرلین کجا بود
مرا چه کار به شمس ِ تبریزی که مولای مولوی می کرد

 

غرض از این ذکر، نقد ِنگاه ِعامیانه آنانی ست که غرض ورزی می کنند و "وقتی که می گویند نه! قسمتی را برای بله می گذارند".

 


«به من چه که این حرفها ربط دارد به شعرهایی که ربطی به شاعر ندارد
اگر می نویسم چه فرقی به حال ِ کسی می کند که دلواپسی می کند»

 

دو جملۀ بالا در ابعادی متنافی، یک نظام ِدلالتی واحد را برنمی تابد. در اینجا، دو گزارۀ متفاوت ِ دو زمانه عرضه می شود که کشف ِپیوند میان آن دو بعهدۀ خوانندۀ خلاق وانهاده شده است تا تمیز "سوژه" از "ابژه" را خود رتق و فتق کند. چه بخواهیم به تحلیل و نقد ِمحتوا بپردازیم و چه به فرم و تکنیک توجه کنیم، ناگزیریم به دوگانگی ها و دو نیمه شدگی های عناصر اندیشگانی این شعر توجه داشته باشیم. چرا که موضوعیت ِکانونی این شعر، ساخت شکنی از معرفت شناسی دوانگارانه ای ست که رویکرد روشنفکری ما را در دورۀ پیشاهفتادی رقم می زد. دوگانگی موجود در فرم و محتوای این شعر، حکم ِنعل وارو زدن را دارد. شاعر فرد و جامعه، هردو را به صورت واحدهای جهانشمول و جداناپذیر می‌نگرد و روش تقسیم به دو وجه ِمقابله کنندۀ کنشمند را راهبردی سنجیده در امر شناخت تقدیر نمی‌کند. شاعر با چنین جبهه گشائی های دوآلیست مآبانه ناسازگاری می ورزد و می نویسد:
 


به من چه که این حرفها ربط دارد به شعرهایی که ربطی به شاعر ندارد
 

راوی-شاعر با اعلام ِ«مرگ سوژه» و در پی آن «مرگ مؤلف» می خواهد بگوید مؤلف تنها نیروی دست اندر کار در خلق اثر نيست. او با نقض جزمیت-اندیشی، شکل گیری ادبیات و حتیّ تفکر را با ظرفیت های بالقوه موجود درزبان رهنمون شده در ادامه بر دوآلیسم با سوالی زیرکانه خط بطلان می‌کشد:

 


به این دلایل اگر کسی نبود
پس چرا رمبو گِی بود؟
 

عبدالرضائی با استناد به واقعیتی بنام "همجنس گرائی"، بنیان ِدو جنسیت باوری را زیر سوال برده بدین نحو، شیرازۀ گفتمانهای دوآلیستی را که سرطان روشنفکری ایرانی از دیرباز بوده از هم می پاشد.
شاعر همانگونه که شمس و مولانا را بمثابۀ سلسله داران ِکلاسیسیسم شرقی به سُلابه می کشد؛ با میراث ِمدرنیتۀ غربی (به نمایندگی دکارت) و با آموزه های پسا مدرنیسم (به نمایندگی نیچه) نیز برخوردی عبودیت آمیز و دنباله رُوانه ندارد:


مرا چه کار به شمس ِ تبریزی که مولای مولوی می کرد
به نیچه هم خیلی مربوط نیستم که بی کسی کرده باشم

 

عبدالرضایی ضمن مخالفت با مرحله بندی کردن ِاندیشۀ فلسفی، سخن آنانی را مردود می شمارد که می گویند: بدون تجربه و گذر از مدرنیسم نباید از پسامدرنیته حرفی بمیان آورد. او برآنست که حتی برای فهم درست مدرنیته، شناخت پسامدرنیسم و چالشگریهای آن یک ضرورت اجتناب ناپذیر است.

 


شنیدم که می گویند هست
من نیستم
بعد گفتند نیست
چرا نباشم؟
به من چه که این حرفها ربط دارد به شعرهایی که ربطی به شاعر ندارد

 

شاعر خط بطلان می کشد بر احتجاجاتی دایر بر اینکه جامعۀ پیشا مدرن ِما را کاری با مقولات و وضعیت پسامدرنیسم نیست. پیگیری مراتب رشد الزامن بدان معنا نیست که هنر و ادبیات ما باید تجربۀ گام به گام مراحلی را سپری کند که اروپا پس از رنسانس طی نمود. همانطور که محمد مُختاری می گفت؛ ارتباطات گستردۀ جهانی و پدیدۀ جهانیت؛ راههای نوآمدی را جهت ِجبران ِمافات و مطابقت های نونگرانه در برابر نهاده است. نسبیت باوری و تمکین در برابر تکثر حقایق اگر فضایل پسامدرنیسم تلقی می شوند، آنها را نباید دستآوردهای مقطع ِزمانی یا مکانی خاص قلمداد کرد.

 

پایان سخن اینکه، شعر "مرگ مؤلف" با روالی ناروایت پردازانه و غیر ِخطابی، زبان را ابزارمندانه در جهت تبیین امور و یا بمنظور نسخه نویسی بکار نمی َبَرد. شاعر به لطایف الحیل و با طنز ِتلخی که شاخصۀ شعرش است، می کوشد از ارائۀ راه حلّ احتراز جوید. شعر با رویکردی تجاهل العارفانه، از کهن- الگوهای کلاسیسیم و از کلان- روایتهای مدرنیسم رمززدائی کرده با شالوده شکنی آنها، مرزهای ممنوعه درنوردیده می شود تا اخلاقیات متافیزیکی و شخصیت- ستائی به چالش کشیده شود:

 


مرا چه کار به شمس ِ تبریزی که مولای مولوی می کرد
به نیچه هم خیلی مربوط نیستم که بی کسی کرده باشم
 

 

در شعر کلاسیک و مدرن، آرایه ها و قواعد بازی بر گرُده و جان ِشعر سوارند. شعر پسامدرن اقتدارگرائی و مؤلف باوری را برنمی تابد. با هنجارشکنی و پرهیز از حشو و زواید لفظی یا تصویری، شاعر خود را به یک معنای واحد و اورگانیک ملزم نمی کند. "مرگ مؤلف" نقض ِمسلمّات ِادبیات ِفرسوده می کند تا راه برای پویش و بالندگی ِادبیات تازه، که بدان نام پساهفتاد داده‌ایم، هموار شود. دلالت‌های ضمنی در این شعر بر دلالت های محض و گسسته نُمائی بر وحدت ِاورگانیک ارجحیّت دارد. شعر در حوزۀ معنا از غایت گرائی و صریح گوئی فاصله می گیرد تا با به تأخیر انداختن ِمعنا، خواننده بیشتر در بازی استنتاج از متن درگیر شود.
 

 


ژانویۀ 2009


 

بازگشت