بی آنکه مرده باشم زیر مشت و لگد از خواب
میپرم
سر ِهمسرم داد میزنم
اما کدام خواب اصلا کدام همسر؟
دارم دوباره خواب می بینم
آفتاب ِ لبِ بام ِ خانه ی ما بود عشق
و تنهایی شبگردی مردی که دیوار تهِ کوچه را خیس میکرد
دارم دوباره تار میبینم
داره میمیره! دیوونه داره میمیره!
آسمان دست نخوردهای داشت شب
و دوستت دارم همیشه در قصههای مادربزرگ گم میشد
شبانه با من در خودش قدم میزد
دختره بدجوری مرد...طفلی!
هنوز سیمهای برق را میشمارم
پرندههاش از خواب تو بیرون پریدهاند
بیهوده سنگ را دنبال میکنی
مردی تمام که کاری نکرد تمام و ارشدترین پسر تمام روسپیهای جهان بود
کتمان نمیکنم من بودم!
من با دستهای خودم تنهام
گرچه این پایین افتادهام
ای قله من راههای تو را رفتهام بر نمیگردم!
چشمهاش در چهره محکم نشسته بود
و دستهاش هنوز در خاطرات من بای بای میکنند
بو یینگ داشت آهسته بال بر میداشت
چتری به شانههام نبستند
و از پنجره پرتم کردند بیرون
جایی زیر ابرها پلک های مرا باد کنده ست
باید تلاش کنم دوباره چشم بگذارم
یک دو سه چهار
و تا هزار بشمارم
باید تلاش کنی در این قایم باشک
و دنبال خوابهای دیگری سگ دو بزنی
فیلمهای سیاه و سفید از مد افتاده ست
تو دیگر آن بازیگری نیستی
که در چشمهاش دخترها گریبان جر بدهند
تو دیگر آن شاعری نیس..
کاش در گوش من بخواند دختری بآرامی
و مرد بزرگی را که در من خودش را خواب میبیند سر ِقرار بیاورد
کاش از روبرو بیاید و از پشت...
آمد!
حقیقت تکه پاره شده ژنده! ژولیده آمد!
من در خیابان فقط گمان کرده بودم
تو اقرار کردی
بعد هم تاریک شد چیزی میان ِ من و ماه!
همه چی الکی بود هر چی!
آوازبد! گیتار بد! و رقص ها بَد بَد!
من نرقصیدم تو نبودی!
وسطِ راهی که در خواب گم کردهام
عشق از هزار طرف میآمد تو از کوچهی پشتی فقط!
تو آن خیابان بودی که خیلی زود از هم گذشتیم
من زامپانو بودم ببخشید هستم!
هر جا که پا میگذارم لب ها تکان میخورند که دیوانه باز هم آمد
جلسومینای در خط یازده! تا یازده شب کاری! بر عکس من که رانندهی تن بودم
پشت تو آن زنی که زندگی را زیر چادر سر کرد، ایستاده ست!
همیشه با من در خودش قدم میزد
تو از همه بیزاری با هام عروسی نمیکنی!
خفه! حتی اگه کنه بودم مثل تو گیر نمیدادم پدرسگ!
زامپانو مجنون و سینما تمام و بغل دستیم نیست، از حال رفتهام که
التماس کنم بماند، رفت!
دست خانوم توی فیلم را دو دستی گرفته کارگردان ازپرده میکشد بیرون! وسط
سِن، توی حرفهاش کمی دست میبرد، بعد هم میزند سیلی توی ذوق تماشاچیها!
داره میمیره دیوونه داره میمیره میبینی؟
توی بلند داد میزند فدریکو فلینی!
من با دستهای خودم تنهام
و زندگی خسیس تر از بقّال سرِ کوچهی شماست که بگذارد
دوباره در آغوشم سفر کنی
که خوشبختی... اَاا..ه!
امروز هم دیروزهای حسرتی ست که فردا میخورم
همیشه زن در دستهایم تمام شد
چقدر محبت که در دلم معطل ماند
من عاشق او... ببخشید!
من عاشق تو بودم
که در این میان پرده وادادی
و ماه را از آسمانی که داشتم پاک کردی
چو افتاده بود فلانی هزار پرده بازی دارد
چه می دانستند مرد همیشه پشت پنجرهای ست شاعر
که او را همیشه کج میروند در پیادهرو ها عابران
چه میدانستم!
در چشمهای تو آن شب دُشک انداخته بودم
که پرده را یواشکی پس بزنم بزنم!؟
در خوابهای تو پا کردهام پا شو!
کافی ست صدای خُرناست کمی کم کنم تا در بلند بگویی بله! من کشتم!
کاناپه دراتاقِ پشتی نشسته بود
من گیر کرده بودم در تو بد جوری!
و آمده بودم که از حدودِ تو رفته باشم
تو از کجای آن شب زدی بیرون؟
بیرونِ تو مردی بود که از تو بیرون نمیرود
مردی که بی تو دیگر نمیرود نه! نمیروم
امروز دختری که منشیِ من بود میگفت:
الو! علی! تو عاشقی!؟
یک سالِ دیگر اگر بپرسد نمیگویم نه!
من دلی دارم که هر جا میبرم گم میکنم
و عاشقم را از خودم تقلید کردهام کو!؟
یک زن که آسمانِ خودش را گم کرده باشد آخر کجاست؟
کسی نیست این امپراطوریِ کوچک را از من تحویل بگیرد؟
تنها پنجرهها را اشغال میکنند هر روز
دخترانی که در آینه دل پهن میکنند هر شب
من آسمان دیگری دارم
و از شما میخواهم از دختری که مرا کُشت تشکّر کنید
و شکر کنید که این جنایت به سود هیچکس نبود!