برخوردِ"فوكو"ئی با مساله‌ی جنسیت در ایران
منصور پویان

 

 

    Photo: Michael Grieve        

 

 

 

ميشل فوكو (1984 ـ 1926) رویکرد ِنوینی از نظر ِفلسفی و جامعه شناسی ارائه می دهد که در بررسی مساله جنسیت و در امر حجاب اجباری می توان از متد او اسنفاده کرد. فوکو به خاطر نظریاتش درباره جامعه، سیاست و تاریخ، از سرشناس ترین متفکران قرن بیستم و از زمرۀ مطرح ترین رهبران ِ نظری پسا ساختگرائی و پست مدرنیته محسوب می شود.

این مقاله بر آنست که نشان دهد که درآمدهای بالای نفتی در ایران، هیچ گونه ربطی به نابرابریهای جنسی و جنسیتی ِزنان ندارد. برخی را این تصور است که درآمدهای بادآوردۀ نفتی، موجبی ست برای رفاه و خانه نشینی ِزنان در کشورهای نفت-خیزِ خاورمیانه. آنها مدعی اند که اقتصاد ِنفتی، زنان را از کار و از رقابتهای اجتماعی در جهت ِاستیفای حقوق و امتیازات معاف و مبرا می سازد. لذا، زنان در آن کشورهای اسلامی که از منابع نفتی بهره مندند، نیازی به کار و تامین ِدرآمد برای خانواده ندارند. از نقطه نظر ِآنها، رفاه ِمادی، زنان را خانه نشین و تحت ِانقیاد مردان در می آورد. در این راستا، نابرابریهای اجتماعی؛ اعم از جنسی و جنسیتی، عاملی زادۀ عوامل ِزیربنائی و اقتصادی قلمداد می شود.
 


نقش ِزبان و گفتمان در رویکرد فوکو
 

جهان خارج ‌از متن، خود بخودی فاقد معنا و حقیقت است. زبان شكل‌دهنده واقعيات است و جهان خارج صرفاً از طريق آن ساخته می شود. فوکو نشان مي‌دهد كه نظام زبان تعيين ‌كننده فرهنگ و معناست. مضافا او نشان مي‌دهد كه چگونه كاربرد زبان يا گفتمان، همواره با كاربرد قدرت همراه است. نهادهای اجتماعي در چارچوب گفتمان، قدرت و کارکردهای اجتماعی خود را مستقر می سازند
از منظر فوکو، زبان نظام مستقل و خودمختاری است كه مقدم بر انسان‌ها و مستقل از واقعيت‌های بيرونی، اعم از انديشه و رفتار، موجودیت دارد.
فوكو تحت تاثیر «لوی استراس » معتقد است كه معنا را نبايد صرفاً در ساخت ذهن جست‌وجو كرد. معناها از دلِ ساختارهای گفتمانی، اجتماعی، تاريخی و فرهنگی بيرون می آیند. نفی سوژه و سوبژكتيويته، فوكو را برآن داشت که به فراگردها و پديده‌هايی نظير عوامل اجتماعی و هنجارهای فرهنگی تأكيد ورزد. از اين‌رو، او از محو انسان ِكنش‌گر و از مرگ ِسوژه سخن به ميان می آورد.
جهان ذاتاً بی شكل و بی معناست و به وسيلة گفتمان‌های مسلط در هر عصر، معنا و شكل می پذیرد. زبان خالق هر گونه ارتباط ممکن میان انسان و جهان است. بدین معنی، زبان وابسته به زمان و مکان بوده صرفا بازی و فن آوری نیست.
گفتمان ها چارچوب‌هائی هستند كه به جهان ِخارج، شكل و معنا می ‌بخشند. آنها بمثابه تولیدات ِتاريخی و فرهنگی، دائماً در معرض تغيير و تحول‌اند. در پرتو تغيير گفتمانها، نحوه نگاه به جهان عوض می ‌شود. گفتمانها همچون روابط قدرت چيزهائی را حفظ و چيزهای ديگری را حذف می كنند.

رابطه قدرت و دانش در نظرات میشل فوکو

 

فوکو می گوید: باید مولف را از متن آزاد کرد تا تکثر در تفسیر ممکن گردد. نظام ها و سیستم های موجود، در استنتاج معنی از متن مدخلیت دارند.
با توجه به اين نكته است كه فوکو در ارتباط با نحوة نگرش به تاريخ، مفهوم « ‌حال ِحاضر » ‌را به‌كار می ‌برد. منظور از مفهوم «حال ِحاضر» در برابر مفهوم گذشته اين است كه تاريخ همانند عالم ِعین، مركز ثقل و کانونی ِثابت ندارد. تاريخ نیز مثل عالم واقعيت، بی ‌كران و بی ‌حدومرز و فاقد سلسله‌مراتب و هر گونه هویتِ ماهوی ست. استنباط ماست که به تاریخ، سلسله‌مراتب و نظام می ‌بخشد. در تفاسیر آدمی ست که بعضی چيزها مهم‌تر از بعضی ديگر قلمداد می شود تا پراکندگی، نظام پذیرد. مثلاً شاهان در رأس هرم قرار می گیرند تا حوادث معناپذیر شوند. مورخ وقتی ‌كه تاريخ را ثبت می کند‌، آن را با توجه به سلیقه و علايق فعلی می ‌نويسد. پس تاريخ همیشه تاريخ ِزمان ِحاضر است.
فوكو برخلاف نگرش ِهرمنوتيك، به حقيقت غائی و نهفته‌ای در تاریخ قائل نیست. از دید ِاو، این تعبيرهای ماست كه حقايق جهان را می آفریند. معرفت نمايش ِحقيقت امور نيست، بلکه کوششی ست برای معناسازی از نشانه ها!
بنابراین متن، جدا از فرهنگ و شرایط کنونی، نمیتواند با مخاطب امروزی ارتباط برقرار کند و فهمیده شود. اثر برای ما و در حال حاضر معنایی دارد که با دیرینه شناسی ِ برداشت از آن کاملا متفاوت است. ازین ویژگی، این نتیجه ی مهم به دست می آید که اولا تاویل توسط "چه کسی" صورت می گیرد و دوم اینکه تاویل ِمدلول (متن) چگونه طرح و می شود.
از نقطه نظر ِفوکو، روشنفکر امور بدیهی و مسلم، عادت‌ها و شیوه‌های عمل و اندیشه را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار داده، از باورهای رایج آشنا زدائی می کند و از این قرار در شکل‌گیری اراده سیاسی، دخالت دارد. بررسی گفتمانها و «روابط قدرت» در ایجاد اندیشه، جایگزین «روابط تولید» در اندیشه مارکس می شود. فوکو برخلاف ِمارکسیست‌ها، که مدعی‌اند با تصاحب قدرت و دولت همه مشکلات جامعه حل خواهد شد، معتقد بود باید اصلاحات را از حوزه مباحثات ِ گفتمانی و فرهنگی آغاز کرد.
روابط قدرت نه در ارتباط با ساختارهای رسمی يا در قالبی صرفاً سياسی، بلكه درتمام حوزهای اجتماعی، منتشرو برقرار است. منظور فوکو از قدرت، مجموعه‏ای از نهادها يا مكانيسم‏های سياسی و اجتماعی نيست. فوكو می ‏گوید هر جا كه امور بر روندی به ظاهر «طبيعی» مي‏گردد، همان جا قدرت حضور دارد. قدرت همه جا هست، نه به خاطر آن كه همه جا را در بر می ‏گيرد، بلكه درست به این خاطر كه از همه جا قدرت برمی ‏خيزد. قدرت به شكل‌هاي متفاوت در موقعيت‌ها و فضاهای گوناگون وجود دارد و هريك از اين موقعيت‌ها و فضاها، واجد ِتبارشناسی ِويژه و روشهای مربوط به خود هستند. شكل‌گيری روابط ناظر بر قدرت تا ظريف‌ترين و دورترين زوايای زندگی آدمی، حتی تا روابط عشقی، دامن گستر است.
اعمال قدرت، ضرورتاً فضاهائی ايجاد می كند كه در درون آن‌ها تولید دانش و اطلاعات شكل می گيرد.
قدرت و دانش بر يكديگر دلالت دارند: «هيچ رابطه قدرتی بدون تشكيل حوزه‌ای از دانش متصور نيست و هيچ دانشی هم نيست كه متضمن روابط قدرت نباشد».
هر رشته ای از دانش در هر دوره، با مجموعه ای از قوانين ايجابی و سلبی، تعيين می كند که درباره ی چه چيزهائی می شود و یا نمی شود حرف زد. از همين قانون های نانوشته كه بر هر گفتار و نوشتاری حاكم اند، يك نظام كلی ِسخن در هر دوره پديد می آيد. فوکو حتی به وضعیت ِفراگیری به نام مدرنیته و پی آمدهای آن، قائل نبود. فوکو عقلانیت مدرن را می نکوهید و لذا یکی از مخالفان سرسخت پروژه روشنگری و مدرنیته محسوب می شود.
بررسی روند مدرنیته، که طی آن عقلانیت وعلم باوری بر مسند ِاقتدار نشست و نظامی جدید برسوژه انسانی اعمال ‌شد، همانا خود فرایندی از اعمال قدرت و روابط سلطه محسوب می شود. پرسش اصلی این است که چگونه اشکال مختلف ِ گفتمان ِعلمی، به عنوان نظامی‌از روابط قدرت، ایجاد می‌شود.
بنابراین، سخن محل ِبرخورد ِقدرت و دانش است. با اين حساب هيچ رابطه ای بيرون از قدرت موجود نيست و حتی آزادی نيز مشمول روابط قدرت است. قدرت تنها زمانی قابل تحمل است كه بتواند بر بخش ِقابل توجهی از واقعیت ِخويش نقاب بزند و موفقيت خود را در پنهان ساختن مكانيسم‏هايش هژمونیک سازد. فوکو می گوید هر رابطهٔ اجتماعی یک رابطهٔ قدرت است. اما او یاد آور می‌شود که هر رابطهٔ قدرت الزاما به یک سلطه ختم نمی‌شود. در یک کلام، سخن فوکو این است: گفتمانها همانند ِرفتارها برتابندۀ روابط ِقدرتند.
سوژه در دورن خود و نیز در ارتباط با دیگران تبدیل به یک شی ِقابل‌مطالعه می‌‌ شود. مثلا درعینیت جامعه و در زندگی اجتماعی ست که تفاوت میان دیوانه و عاقل، بیمار و تندرست و ...تعریف می شود. این بحث در کتاب‌های «جنون و تمدن»، «تولد درمانگاه»، «انظباط و مجازات» و «تاریخ جنسیت» توسط فوکو مطرح شده است.


تبارشناسی ِرابطه قدرت و دانش

 

ميشل فوكو نظريات و مفاهيمی را وارد عرصه علوم اجتماعی کرد كه گامی بس مهم در پيشبرد اين علوم محسوب مي‌شود. بمثابه یک «ديرينه‌شناس»، جامعه‌شناس از لايه‌های بر هم انباشته پرده بر می گیرد تا نشان دهد تاريخ در هر عصر، گفتمان و صورت‌بندی خاصی پیدا می کند. هر صورت‌بندی، ساختار و فضای معنائی خاص ِخود را دارد و هر آینه غير خود را به طاق ِنسیان می کوبد.
منظر دیرینه شناسانه اساسا منظری تاریخی؛ منتهی با عطف این نظر است که فلسفه‌های ترکیبی و جامع؛ دیگر محلی از اعراب ندارند و لذا کارنظری باید درقلمرو‌های محدود و حوزه ای انجام پذیرد. مفهوم تبارشناسی، به عنوان يكي از بنيان‌های معرفت‌شناسی ِ تفكر قوکو، برگرفته از انديشه‌های نيچه در كتاب « تبارشناسی اخلاق » است. از ديدگاه تبارشناس، هيچ‌گونه ماهيت ثابت، قاعده مند و يا غايتی متافيزيكی وجود ندارد كه موجب تداوم تاريخ شود. بلكه ‌معنای رويدادها را باید همان‌جائی جست كه كمتر از هر جای ديگری، انتظارشان می رود؛ یعنی در صحنه زندگی روزمره.
فوکو در تحلیل مورفولوژیک دانش، به وجود قالبهای معرفتی به نام "اپیستم" و گسستهایی که در روند معرفت، در هر دوره زمانی بر اثر تغییر این قالبها پیش میآید، امعان ِنظر داشت.
"اپيستم" نظام قواعدی ست كه دانش را در هر دوره ای شكل می دهد. تفكر و تعقل براساس اين نظام شكل می گيرد و نیز "اپيستم" شكل دهندۀ فرهنگ و سخن در هر دوره است. فوكو معتقد است اپيستم (نظام دانائی) با قدرت، نسبتی هميشگی دارد و هر صورت‌بندی دانائی، روش‌های خاصی برای نظارت و كنترل دارد. دانش برای وی رابطه تنگاتنگی با قدرت دارد و در همۀ حوزه ها، او دنبال ساختارهای قدرت می گردد. "اپيستم" با ايجاد رژيم خاص خود، به هويت و نحوۀ نگاه ما شكل می بخشد.
اعمال گفتمانی ( انديشه‌ها و كردارها) و ظهور گفتمانها بر اساس "اپيستم" در هر عصری شکل می گیرند. بدين‌ قرار، "اپيستم" بر سوژۀ انسانی مقدم است و انديشه و كردار آدمی را تعيين می ‌كند. "اپيستم" به صورت مجموعه ای از ساختارهای نامرئی و ناخودآگاه، در پس ِانديشه‌ها نهفته است و قواعد خود را بر ذهنیت، رفتارها و گفتارها تحميل می كند.
 

از نقطه نظر فوكو، انديشه و اعتقادات بنا بر روش يا اپيستمه‌ای شکل می گیرد كه متناسب با شرایط هر عصری هژمونیک شده، خود را بر اسالیب ِ ديگر ديكته كند. از نظر فوكو هر انديشمند و دانشمندی در درون گفتمان يا اپيستمه ای، انديشه‌هايش شكل می ‌گيرد که همانا بر اذهان حاکمیت دارد. به بيان ديگر شكل‌گيری سوژه و اندیشه ناشی از فضا و صورت‌بندیهای حاکمه است.
انديشه، نوعی رخداد است كه در شرايط و زمانه‌ای كه اتفاق می افتد، تبارهای مختلفی را برمی تابد. معرفت‌شناسی ِفوکو بر اين نكته تأكيد دارد كه تعبيرها و اندیشه های ماست كه به حقايق جهان شکل می بخشد. هيچ حقيقت ِماقبل ِگفتمانی وجود ندارد. ما فقط با كثرتی از تعابير روبرو هستيم. توفيق هر گفتمان در گرو ِرابطۀ آن با شبكۀ قدرت است.

فوکو در «تبارشناسی» از رابطه قدرت و دانش صحبت می ‌كند؛ روابط قدرتی كه سازنده سوژه و ابژه است. با این مفهوم، فوكو معتقد است که قدرت و روابط قدرت در ساختن ِدانش و سوژه نقش اساسی ايفا مي‌كند. بر این منوال انديشه و دانش را نمی ‌توان بدون توجه به روابط قدرت در نظر گرفت. فوکو تبارشناسی حقيقت و معنای غائی را منكر مي‌شود و معتقد است حوزه قدرت سياسی و ديرينه‌شناسی آن تعيين كنندۀ حقيقت و معنای آن در هر دوره است.
حقیقت برای فوکو آن حقیقتی نیست که فیلسوفان به دنبال آن‌اند. او گفتمانهای حقیقت را به این دلیل مطالعه می‌‌کند که نشان دهد گفتمانهای مدعی حقیقت، همانا، هسته‌هائی قدرتمند‌ند و باید توجه کرد که این هسته ها چگونه سازندۀ روابط قدرتند.


فوکو در مقابل ِمارکسیسم
 

به عقیده‌ی میشل فوکو پیشرفت علم مرحله به مرحله و به صورت خطی و تکاملی نیست تا از آن طریق به حقیقت نزدیکتر شویم. پیشرفت علم از طریق اصولی ثابت و غیر قابل تغییر هدایت نمی‌‌شود. از طریق همین تز ِانفصال و تغییرات ِعلمی «ناپیوسته» است که فوکو دانش رسمی و مسلط را به زیر سوال می‌‌برد.
 

دیدگاه فوکو در مورد تاریخ همانا فرآیندی نیست که از طریق آن، حوادث، ایده‌ها، و... پیشرفتی خطی داشته باشند. برعکس، او برآنست که این حوادث و ایده‌ها از یکدیگر منفصل و مجزا هستند. از نقطه نظر فوکو مجموعه‌ دانش‌ها و گفتمانها همانا حوادث ِبالقوه منفصل از یکدیگری هستند که به صورت پیشرفتی خطی و حقایقی از پیش ‌تعیین ‌شده متصور می شوند.

ماهیت قدرت را فوکو در بعد ِزمانی-مکانی ِتاریخ آن کشف و تجزیه و تحلیل می‌‌کند. او بسیاری از نهادهای اجتماعی از جمله بیمارستان، تیمارستان، زندان، دانشگاه، جنسیت را بر حسب توسعه‌ی تاریخی شان مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد.

به عقیده‌ی فوکو حقایقی جهانشمول و منحصر به فرد در تاریخ وجود ندارند که حوادث را دیکته کنند. او «حقایق مرسوم تاریخی» را به زیر سوال می‌‌برد و معتقد است که بررسی تاریخ نباید بصورت حرکت از کل به جز( deductive) انجام شود؛ بلکه برعکس، با تجزیه و تحلیل ِتاریخی ِنهادهای ویژه برآنست به ایده‌ای بزرگ تر دست یابد که هماره در جهت تدقیق بیشتر در حال ِپیشرفت باشد.

فوکو با تجزیه‌ و تحلیل تاریخی هرگز نمی خواهد به نظریه‌ای جهانشمول درباره‌ی قدرت دست یابد. در نزد او هیچ نظریۀ کلانی، قادر نیست همه کارکردهای قدرت را در همۀ حوزه‌های سیاسی و اجتماعی توضیح دهد. فوکو را از همین لحاظ فیلسوف شرایط ِمشخص نیز می‌‌نامند.

مفهوم قدرت و مبنای معرفتی آن بر اساس پیشینه شناسی قابل تعریف است. به طور نمونه ميشل فوكو قدرت را در انحصار يك شخص، گروه يا طبقه نمی ‌داند كه به طور عريان و به صورت يك‌طرفه آن را اعمال كند. قدرت در انحصار يك گروه و طبقه خاص نيست؛ بلکه همانا رابطه‌ای ست که به صورت رشته‌ها و تارهائی در هم‌پيچيده در اجتماع پراكنده است. بنابراین قدرت، از نظر فوكو، در اختيار و انحصار فقط يك گروه مثلا هيأت حاكمه قرار ندارد. قدرت سیاسی بازتابی از مقوله قدرت است که اعمال حاکمیت بر اتباع، جزئی از مجموعه آن محسوب می شود. بر خلاف فوکو، مارکسیسم از مقوله قدرت تعریفی سخت‌افزاری و ملموس و مشاهده كردنی ارائه می دهد. يعنی كسی كه اين قدرت را می ‌پذيرد احساس پذيرش را می ‌تواند لمس كند.

از نظر فوكو، «قدرت» اين‌گونه نيست كه در دست حاكمان و در تملك شخصی آنان باشد؛ بلكه قدرت حالت رابطه‌ و شبكه‌ای را دارد كه چون سيستم‌های عصبی در جامعه پخش است و در انحصار يك گروه يا شبكه خاص نمی تواند باشد. از نظر فوكو چنين قدرتی ماهيت "نرم‌افزاری" داشته و قابل مشاهده و محسوس نيست و لزوما با ابزارهای خشونت‌ اعمال نمی ‌شود. لذا يك سخنرانی، نوار كاست، كتاب، انديشه و... نيز می ‌توانند منابع قدرت باشند. فرهنگ قدرت، درکی فراگستر در تمام اکناف ِجامعه و در ذهنیت ِ تك‌تك افراد می‌ پراکند. این درک وقتی به وحدت برسد، قدرتی ايجاد خواهد نمود كه هيچ نيرو و توانی و هيچ ارتش و سلاحی را يارای مقابله با آن نخواهد بود.

«اراده معطوف به حقیقت» و مقوله قدرت
 

هر رژيم حقيقت، گفتمانهائی دارد كه هويت، فرديت، ذهنيت و كردارها را معين می ‌سازد.
قدرت/دانش در همه‌جا اشكالی از حقيقت را توليد و اشكال ديگر را طرد و حذف می ‌كند.
قدرت، جوهر حیات است و هیچ چیز در این دنیا سوق پیدا نمی کند مگر در طلب قدرت. بدین ترتیب علم جویی هم در راستای قدرت تفسیرمی شود.

حقیقت در شکل گفتمانهایی مومیایی شده بر ما و بر دیگران حکومت می کند. هدف تبارشناسی فوکو فهم این موضوع است که حقیقت چگونه در تاریخ تولید شده است.

مثلاً برای پی بردن به گفتمانی مانند «غرب‌زدگی» یا «تهاجم فرهنگی» باید بازی قدرت را مد نظر قرار داد و اینکه چه کسی، در چه زمانی و با چه آمریتی از آنها صحبت می کند. چنین گفنمانهائی مجسم‌کنندۀ معنا و ارتباطات ِاجتماعی‌‌اند؛ آن‌ها تشکیل‌دهندۀ ذهنیت و ارتباطات ِقدرت‌اند. گفتمانها سازندۀ موضوعاتند و در این فرآیند، مداخلۀ خود را پنهان می‌‌کنند. بنابراین، شکل گیری معانی و مفاهیم با اعمال قدرت در ارتباطات و تشکیلات همراه است.

گفمانها تفکر سازند و از طریق تنظیم و ترکیب، مانع ترکیبات دیگر شده و یا ادراکات موجود را جا به جا می‌‌کنند. گفتمانها همچنانکه ساخته می شوند؛ در ارتباطی رقابت‌آمیز با دعاوی و موقعیت‌های دیگر قرار می‌‌گیرند. فوکو معتقد است که ما باید پیچیدگی و ناپایداری قدرت را درک کنیم. گفتمان می‌‌تواند هم ابزار و هم ثمره‌ی قدرت، یا هم مانع و هم نقطه‌ی شروعی برای یک استراتژی مخالف باشد. بعبارت دیگر، گفتمان همزمان مولد قدرت و فرسایندۀ آنست.

فوکو در یکی از معروف‌ترین سخنرانی‌‌های خود در کالج فرانسه تحت عنوان «نظم گفتمان»، «اراده‌ی معطوف به حقیقت» را به زیر سوال می برد. از جمله پرسش‌های کلیدی برای فوکو در این سخنرانی، یکی این است که چگونه گفتمان «اراده معطوف به حقیقت» در طول تاریخ دوام آورده است و اینکه «اراده معطوف به حقیقت» چه ارتباطی با گفتمانهای دینی و با "حقایق علمی" و اصلا با اراده‌ی معطوف به دانش دارد. او (morphology) اشکال مختلف اراده معطوف به حقیقت و موقعیت سوژه یا مدعیان آن را در ارتباط با چنین اراده‌ای مورد نقد و بررسی قرار می‌‌دهد.

دانش نه یک توانایی یا شوق طبیعی، بلکه مجموعه‌ای از تلاش‌هاست. دانش اسلحه‌ای است که در خدمت سلطه و اعمال قدرت قرار دارد. دانش‌ آنچنانکه ارسطو ادعا می کند برای شکوفایی، با لذت پیوند نخورده است. بلکه دانش بنا بر آنچه نیچه می گوید سلاحی است در دست قدرتمداران برای مبارزه و دشمنی. مطابقا، حقیقت ِمطلق دروغی ست که توهما ما را با دشمن مان هم ‌پیمان می کند. فوکو جهان را فاقد معنا و حقیقت بنیادین برمیشمارد.

جانمایه سخن فوکو اینست که حقیقت بر خلاف تعبیر سنتی، چیزی نیست که کشف شود؛ بلکه حقیقت هر آینه ساخته یا تولید می شود. هر جامعه ای رژیم حقیقت خود را دارد و در نتیجه، اعتبار حقیقت، امری محلی و موضعی است و نه امری جهانشمول. رژیم حقیقت در هر جامعه ای بیانگر رابطه قدرت و دانش در آن جامعه است. بدین ترتیب فوکو حقیقت و جهان گستری عقل را به زیر سئوال می کشد.

قدرت ِگفتمانهای دیانت باور در ایران
 

سئوال اینست که "ما چگونه ما شدیم؟ " و صورت متفاوتی نسبت به روندهای توسعه در غرب پیدا کردیم. در این فراگرد، ارتباط انسان ایرانی با عصر حاضر و نحوه وجود تاریخی او باید مورد توجه قرارگیرد. برای پاسخ به هویت ایرانی، انقطاع در عادات و ذهنیات مألوف و نیز شالوده شکنی در اعتقادات و سنت‌های فکری، لازمه بررسی از نقطه نظر دیرینه شناسی ست.

علوم دینی بیش از آنکه پرتویی برتاریخ اندیشه در ایران بیندازد، آنرا در محاق تاریکی فرو برده، مانع از آن شده است که واقعیت‌های تاریخی درتفرد خاص، هر یک بطور مستقل درک وفهمیده شوند. تمامیت گرایی، غایت گرایی و دیانت باوری عمده ترین نقصان دید تاریخ ِرسمی در ایران است.

پرسش مطرح این است که چرا بعضی مردم ایران، خواهان تسلط‌ مذهب اند و نیز اینکه طی چه فرآیندی سوژه تحت سلطه قرار می‌‌گیرد و رفتارهایش به او دیکته می‌‌شود؟ به عبارت دیگر، به جای این که از خود بپرسیم مثلاً چگونه حکومت دینی بر ما خود را تحمیل می‌‌کند، ‌باید این پرسش را مطرح کنیم که چگونه سوژه به تدریج از نظر فیزیکی و فکری تحت سلطه‌ی حاکمیت دینی قرار می‌‌گیرد. به زبانی دیگر ما باید به فرآیندی توجه کنیم که انسان ایرانی از هر نظر سوژه می‌‌شود و تحت انقیاد ِگفتمانهای دینی قرار می گیرد.

به عقیده‌ی فوکو تاریخ فقط بررسی عملکرد اولیای قدرت نیست؛ بلکه تاریخ دربرگیرندۀ مفاهیم، نهادها و گفتمانهائی ست که در نتیجۀ آنها روابط قدرت شکل گرفته اند.

هیچ‌کس نمی‌‌تواند از روابط قدرت فرار کند. ردپای قدرت را نباید تنها در یک فرد، یک پادشاه، یک حکومت و یا یک دیکتاتور جستجو کرد. روابط قدرت در همه‌ی سطوح اجتماعی پخش و گسترده است. این بدان معناست که مقوله قدرت همانا امری سیال و همه جائی ست و هر روز و در همه جا خود را به ما تحمیل می‌‌کند. اعتقادات دینی بر این منوال بخشی از روابط قدرت محسوب می شوند.
از نقطه نظر فوکو باید دید دانش‌ دینی چگونه توانسته‌ شکل و کارکرد «علمی» پیدا کند. از چه راهی و چگونه این «علوم» که ما را احاطه کرده‌اند وارد حیطه‌ی علم شده اند و با ساختارهای دیگر علوم چگونه ارتباط برقرار کرده اند.

مسأله این است که درک انسان ایرانی از علم، دانش و حقیقت در دوران معاصر(بعد از صفویه) چگونه شکل گرفت و به صورت کنونی درآمد.

اهمیت این مسأله از آنجاست که علوم دینی در شکل دهی به درک انسان ایرانی از خود و از جهان پیرامون، واجد نقش بلا فصلی است. ما از طریق درکی که از این علوم به عنوان حقیقت حاصل می‌ کنیم، تصویری از خود واز دیگران ساخته ایم و متعاقبا رفتارها و تعاملات اجتماعی خود را شکل بخشیده ایم. به بیان دیگر هویت ما وامدار آن گفتمانهای دینی ست که بعد از صفویه بر مسند قدرت نشسته اند.
از این لحاظ که علوم دینی و مراکز اجتهاد در ایران، در پیوند مستقیم با قدرت و سیاست هستند، نقش آفرینی و شکل پذیری هویت و نیز تعریف جنسیت و تنظیم روابط دو جنس شدیدا تحت تاثیر گفتمانها و باورهای تشیع قرار دارند.

گفتمان جنس و جنسیت یک سیستم مهار کننده دارد که اجازه اظهار نظر و حرکت برخلاف جریان را نمی دهد. ممنوعیت، تابوسازی و شیوه تقابل سازی (دوآلیته) از جمله مواردی است که بر اساس آن تبعیض علیه زن اعمال می شود. در این راستا، تفاسیر دینی خلاف جهت گفتمانها حرکت نمی کند. بلکه تفسیر از متون مذهبی در جهت تحکیم گفتمانها، مورد استفاده حاکمیت قرار می گیرد.
علاوه بر نفع و فایده‌ای که قدرت سیاسی از دانش دینی می‌برد، اخلاق دینی نیز همزمان در شکل دهی ِشخصیت افراد و در ایجاد روابط با جنس مخالف واجد اهمیت مستقل برای بررسی ست. در این جا ارتباطی که شخص با خود در بستر مسائل اخلاقی وبر اساس اعتقادات دینی پیدا می‌کند، موضوع مطالعه می تواند باشد. در این محور، نقش دانش دینی در شکل دهی به هویت و نقش قدرت در قالب ریزی روابط و نیز نقشی که اخلاق دینی در ایجاد هویت و شخصیت ایفا می کند، در کانون توجه فوکویست های ایرانی قرار می‌ گیرد.

باری، تحليل انقلاب اسلامی مستلزم کاربست نظریه فوکو در امر قدرت است.

تبارشناسی ِگفتمان شیعی در ایران

 

دیرینه فرهنگ اسلامی-شيعی در آستانه انقلاب، قدرت و نيروئی توليد كرد كه به واسطۀ اين نيرو رژيم تا دندان‌مسلح پهلوی وادار به تسليم شد. اسلام در طول ِاعصار، پيوندهای خانوادگی و روابط اجتماعی را با مراقبت تمام سامان داده است. هويت آميخته با دیانت، حضوری همیشه در ذهنیت ِایرانی داشته است. مثلا به اسطوره امام حسين و نيز به مراسم مذهبی عاشورا می توان اشاره کرد. دين که بمثابه بدیلی تاریخی در ذهنیت مردم موجودیت داشت، در آستانه انقلاب از گنام ِ تاریخی برخاست و گريزگاه مردم شد.

از بدو تاسیس حکومت دینی در دورۀ صفویان، سوگواری، مهدویت و شهادت از مضامین تشیع در ایران بوده است.

حضور اسلام شيعی در ذهنیت مردم در زمان مقتضی توانست قدرت را متمرکز کرده، کهن الگوی خود را عليه حكومت به كار گيرد. تشيع، پيروان خود را به نوعی با بی قراری مدام مسلح می كند و در ايشان شوری می ‌دمد كه هم سياسی است و هم دينی. مذهب زبان ساده‌ای برای بيان آرزو دارد كه گفتارهای ديگر هنوز چنین مجالی برای عرض اندام پيدا نكرده‌اند. گفتمان ِمذهبی شكلي است از مبارزه سياسی كه می تواند لايه‌های گوناگونی از مردم را بسيج كند و از هزاران ناخرسندی و سرخوردگی يك نيروی چالشگر پديد ‌آورد.
 

دين به عنوان يكی از عناصر تشكيل دهندۀ فرهنگ، نقش اساسی در آگاهی ملی ايرانيان ايفا می‎‌كند. مفاهيم دینی به مثابه قدرت نرم‌افزار، توان مقابله با قدرت‌های عريان و خشن را دارا ست.

در يك نگاه كلی، دين چون پناهگاه و گريزگاهی بود كه مردم ايران بدان واسطه خواهان تغيير و بركناری شاه و رژيم وی شدند. دين تمام خواست‌ها و نيازهای عمومی مردم را رنگ می داد. در آستانه انقلاب، دين از آنچنان اقتداری برخوردار شد که هستی، هویت ملی و تاريخی ایرانیان را شکل بخشید. آنچنانکه همبستگی بين افراد جامعه، در آستانه انقلاب، از طریق دیانت حاصل شد.

بنابراین، چهره نرم‌افزاری و پراكندۀ قدرت دینی، در بين آحاد مردم پیشا پیش موجود بوده است. فوكو به ظهور اين چهرۀ نرم‌افزاری و در عين حال بسيار تأثيرگذار از قدرت، اشاره می كند و معتقد است شاه قدرت‌های عادی و رسمی را حذف كرده بود؛ ولی از قدرت پنهان دیانت غافل مانده بود. فوكو صف‌آرائی دو تعريف و دو چهره از قدرت را به خوبي به نمايش در می آورد. شاه و ارتش بمثابۀ نماد ِقدرت ِعريان و خشونت محض (قدرت سخت افزاری) در مقابل اراده عمومی مردم و برآیند قدرت آنان (جنبه نرم‌افزاری قدرت) قرار می گیرد. قدرت واقعی و اساسی را بايد در همين جنبۀ نرم‌افزاری جستجو كرد و به راستی همین چهره در آستانه انقلاب، در ايران عيان شد. تفاوت انقلاب ايران با ديگر انقلاب‌ها در همين نكته است كه در يك طرف رژيمی تا دندان‌مسلح صف آرائی کرده بود و در سمت ديگر جمعیتی گر چه فاقد ِسلاح اما دارای قدرتی مهیب، پنهان و نامرئی.

قدرت فقط ابزار و تجهيزات و ادوات نظامی نيست. بلكه در امر قدرت بايد به ايدئولوژی، اعتقاد و از اين قبيل مسائل نيز توجه داشت.
نماد ِنرم‌افزار ِ قدرت همان چیزی است که از آن بعنوان اراده مردم، اراده عمومي و مفاهيمی از اين قبيل می توان یاد کرد. ظهور حالت دو قطبی در جامعه ايران، كه در يك طرف رژيم و در ديگر سمت، قاطبه مردم قرار داشت، همانا موجب شكل‌گيری انقلاب شد.

نقش فوکو این است که نشان دهد مردم آزادتر از آنی ‌هستند برخی تصور می‌‌کنند، مردم می‌‌توانند موضوعاتی را که در تاریخ اتفاق افتاده و بدل به حقیقتی غیر قابل انکار شده، مورد انتقاد قرار داده، حاکمیت آن باورها را از بین ببرند. نزد او نقش روشنفکر این است که ذهن مردم را تغییر دهد تا گفتمانهای تفکری متحول شوند. فوکو رهیافتی متفاوت دربارۀ بازاندیشی ِمفاهیم قدرت، دانش و گفتمان ارائه می دهد.

او با بررسی تاریخ و پرده برداشتن از نیروهای فرهنگی و تاریخی‌‌ (ديرينه‌شناسی) و همچنین با بررسی شیوه‌های گوناگون دانش و اعتقاد سازی (تبارشناسی) می کوشد تا انسان را، که موضوع قدرت و سوژه‌ی دانش شده است، به آزادی برساند.

باری معنای حكومت اسلامی ابتدا بمعنای حكومت مذهبی نبود. بلكه اطلاق اين واژه به آرمانی اشاره داشت كه همه را با هر خواست و علاقه ای دور هم گرد می آورد.
 

اراده عمومی را نمی توان از بيرون به صورت قانون درآورد. اين اراده به صورت واقعيتی هنجاری و اخلاقی در قلب‌های شهروندان وجود دارد. در قالب اراده عمومی ست كه انسان تصمیمات اخلاقی خود را جامۀ عمل می پوشاند. می ‌توان اراده‌ عمومی را تلویحا با مفهوم «همبستگی» پيوند زد و ادعا کرد آنچه به اراده عموميت می ‌بخشد، تعداد آرا نيست؛ بلكه نفع مشترك است.

اراده جمعی اسطوره‌ و ابزاری سياسی ست كه حقوقدانان يا فيلسوفان بمدد آن از خير مشترك و از نفع ِعمومی سخن گفته اند.

در خصوص اينكه افراد و يا به تعبيری سوژه انسان، در تحولات اجتماعی و سياسی و حتی در ساختن تاريخ، به چه ميزان و اندازه‌ای می ‌توانند ايفای نقش بكنند، مباحث عميق و گسترده فلسفی، سياسی و جامعه شناختی بسیاری صورت پذيرفته است.

باری، دین بيش از آنكه از عالم بالا سخن بگويد؛ آنجا که پای سیاست در میان باشد؛ خواستار دگرگونی اين دنيا می شود. آسيب‌شناسي انقلاب می ‌تواند ما را به صورت تبارشناسانه ای با جريانات درونی ِانقلاب و با گفتمانهای آن آشنا كند. با طرح این مقدمه حالا آسانتر می توان به بررسی ِمساله جنسیت و حجاب پرداخت.


مسأله جنسیت و آزادی جنسی زنان

 

جنسیت و روابط جنسی برتابنده ساختار و گفتار ِقدرت است.
جنسيت عبارت است از راهبردی در جهت اداره، توليد و نظارت بر اندام آدميان و بر مناسبات اجتماعی آنها.
(Sex) و رفتار جنسی (Gender) هویت جنسیتی
دو مقوله جداگانه ومتمایز از یکدیگرند. رفتار جنسی: یعنی روابط بین مرد و زن، که از بدو تولد بشر وجود داشته و در آینده نیز وجود خواهد داشت. هویت جنسیتی اما، با تولد هویت فرد و با رشد ارزش های لیبرالی و انسانی است که معنا و اهمیت پیدا کرد. بنابراین، هویت جنسیتی از اواخر قرن گذشته مطرح شده است.
 

اهمیت مناسبات جنسیتی به معنای زنانگی و مردانگی، همانا در گرو شکل دهی به هویت انسانهاست و این فقط به روابط بین مرد و زن محدود نمی شود. بحث در بارۀ روابط جنسی و هویت ِجنسیتی، حیطۀ ممنوعی است که فقط فقها، واجد صلاحیت ِابراز نظر و ورود بدان هستند.
پس از انقلاب، تعاریف دین از جنس و جنسیت، بخشی از اخلاق حاكم در ایران شد. کنترل بر سکس و بدن زن، و ارائه تعاریف و فتاوی محدودکننده و سرکوب گر، از همین جا ناشی می شود. تعریف دینی از رابطه جنسی، باعث تحدید و کنترل رفتار جنسی شده، هویت فردی آدمی را دگردیسه می کند.
 

تعریف مردسالارانه و دیانتی از هویت جنسیتی همانا تعریف بر اساس زنانگی ومردانگی است که زن را در چارچوب ِنقش مادری و همسری مهار می کند.
تبعیض و نابرابری بین زن و مرد هیچ ارتباطی به فیزیک بدن ندارد. این رسوم و باورهای غلط اجتماعی اند که چنین تبعیضاتی را روا می دارند. ماهیت جنسیتی ِسیاست، در شعار "آزادی ، برابری، برادری" به صورت ِعریانی خصلت مردانۀ عرصۀ اجتماعی را نشان می دهد. «سهمیه‌بندی جنسی» در دانشگاه‌ها، «طرح ارتقاء امنیت اجتماعی» و «دیه نابرابر زنان و مردان» از دیگر مصادیق ِتبعییض های جنسی و جنسیتی علیه زنان در ایران امروز است.

دیرینه شناسی ِسنت ِحجاب
 

روسری و چادر برای کنترل جنسی زن و بمنظور تحقیر جنسیت اش ابداع شده تا بدین طریق با زور هم که شده تعریف عقب مانده ای از زن‌بودن را به خوردش بدهند.
در سلسله مراتب قدرت ِاریستوکراتیک روحانیت، چادر بمثابه ابزار قدرت از طریق سیستم ِعلائم و نشانه‌ها بر زن تحمیل می شود. استفاده از چادر بمنظور پوشش، در ایران ِپیش از اسلام نیز رواج داشته است. بهمین دلیل است که برخی روحانیون معتقدند در شرع اسلام حجاب نداریم بلکه مسأله عرفی است. در قرآن و منابع ِحدیث، دلالتی مبنی بر اجبار ِحجاب و یا مجازات ِبدحجاب به صورت موارد ِتعزیر وجود ندارد. همچنین حدیثی از حکومت پیامبر و پس از آن؛ حتی از دوره خلفا و حکام اسلام؛ دایر بر رعایت حجاب و مواخذه در مورد بدحجابی موجود نیست. اگر چنین است، پس چرا بر مساله حجاب که تازه بر سر تفسیر آن در شرع اینهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری می‌شود!؟
در عین حال باید اذعان داست که کشف ِحجاب برای زن ِسنتی یعنی بحران هویت و گسست از عقبه و چشم پوشیدن از کهن الگوهای اریستوکراتیک. این چیزی است که زنان سکولار از درک آن عاجزند. خلاف آمد ِکار آنجائی ست که برخی زنان فرصت طلب، از مزایای اجتماعی و سیاسی‌ای که با حجاب و چادر همراه ست، بهره مند می شوند.
باری، حس تحقیر همراه با مزایای هویت بخشی ِحجاب همانا بمثابه شمشیر ِدمکلوسیوس بر فرازِ سرِ زن ِایرانی قد افراشته است. بحث پوشش آزادانه و بحث ضرورت ِآموزش از نخستین خواسته‌های زنان در ایران ِپس از جنبش ِمشروعیت بوده است.
بلافاصله پس از انقلاب، متعاقب یک مدارای موقتی، ناگهان رژیم تازه تاسیس، زنان بی‌حجاب را ضدانقلاب و مزدور امپریالسم خواند و تظاهرات گوناگون زنان را که حجاب اجباری را زیر سؤال می بردند، سرکوب کرد.
عمال رژیم زنان را با مشت و لگد وادار می کردند تا زنانگی خود را مدام به خاطر داشته، «کیان خانواده» را پاس دارند. پوشش اجباری در حاکمیت رژیم اسلامی از بحث فردی حول مسائل جنسی و جنسیتی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شده است. برچسب ِ«بی‌حجابی یا بد حجابی» از مؤثرترین حربه‌ها برای خاموش کردن صدای زنان معترض است. حالیا بی‌حجابی با ضدانقلاب بودن یکی انگاشته شده و این واقعیت نادیده گرفته می شود که تعداد کثیری از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بی‌حجاب بودند.

الزام حجاب در حکومت دینی

شورای فرهنگی و اجتماعی زنان در پاییز سال 1386 دو مجلد را به موضوع «حجاب و عفاف» اختصاص داده است که از هر حیث جالب‌ است.
در یکی از مقالات این مجموعه، نویسنده تحت عنوان ِ «پژوهشی در الزام حکومتی حکم حجاب» بر این ادعا اصرار می ورزد که: «از منظر فلسفۀ سیاسی حکومت‌ها می‌توانند اتباعشان را ملزم به انجام یا ترک فعلی کنند...اقتضای حکومت بر الزام اتباع خود امری کاملاً بدیهی و آشکار است». اینکه حکومت بنا بر اقتضا و الزام میتواند اتباع خود را به اطاعت وادارد، استدلالی ست که با عنوان اندیشۀ «تغلُّب» در تاریخ اسلام سابقۀ فراوان دارد و به هیچ رو نظریۀ جدیدی نیست. این چنین احتجاجی خود نقض آشکار مشروعیت حقوق بشر و آزادیهای اجتماعی است.
روابط قدرت در این گفتمان شكلی عیان و سركوب‌گر دارد و براساس تمايزات تبعیض آمیز ميان حاكم و تابع استوار است.
سخن‌گفتن از حقوق «حكومت» و وظايف «اتباع»، اين واقعيت را پنهان می دارد كه گفتارهائی از این قبیل صرفاً راههائی هستند برای آنکه مردم تحت فرمان ِقدرت در آورده شوند. تاثيرات سلطه‌آميز این قبیل استراتژی ها، نه بازيابی ِحقيقت؛ بلکه تحکیم كاركردهای قدرت است.
روابط قدرت از روابط خشونت‌آميز متمايز است. خشونت متضمن اعمال زور بصورت مستقيم و بلاواسطه است آنچنانکه فرد وادار به تسليم شود. قوة قهريه و خشونت‌ علیه زنان وقتی بکار گرفته می شود که اجبار در پوشش اسلامی، بمنظور تغيير بلافاصله رفتار، بر زنان تحمیل شود. در مقابل قدرت صرفاً بر افراد آزاد، يعنی كسانی ‌كه در موضع انتخاب قرار دارند، اعمال می ‌شود. رابطه قدرت، به معنای نفی و انكار آزادی نيست، بلكه بر نوعی « ‌راهبرد ‌» مبتنی است كه بر اساس آن زنان خود را با امر پوشش اجباری سازگار کرده، آداب آنرا تدریجا پذیرا شوند. هدف قدرت نفوذ در گزينش‌های زنان و شكل ِ‌دادن به اعمال آنهاست.
بر اساس این راهبرد، زن به خودش مقيد گشته و بدين نحو تسليم روابط پدرسالار می شود.
قدرت پدرسالار از طريق سازوكارهائی ظريف مانند ادلۀ فقهی بر زنان اعمال مي‌شود. در این راستا، رژیم راهی ندارد جز آنكه دستگاه‌هائی را برای اعمال این گونه فشار، مانند «طرح امنیت اجتماعی» و نهادهای انضباطی به وجودآورد.


حجاب بمثابۀ گرانیگاه نظام اسلامی
 

حجاب بزرگترین چالش فردی و اجتماعی زنان در ایران است. حس تحقیر و احساس مغلوبیت فقط مربوط به پوشش نیست. تجربه‌های شخصی و اجتماعی ناشی از حجاب چیزی ست که برج ِعاج نشینان ِعالم ِدین را از چند و چون آن خبری نیست.
 

«شعارهای رنگارنگی از قبیل ِ« حجاب برای زن حکم صدف است برای گوهر!» یا «خواهرم، حجاب تو کوبنده‌تر از خون من است!»، همگی گفتمانهائی هستند روانشناسانه برای تخریب شخصیت زن. در این جملات، ستایش با تحقیر توأمان می‌شود تا روابط قدرت پیوندی ناگسستنی بیابد.
همانطور که هر رابطه ای را بر مبنای سیاست ِقدرت می توان برآورد کرد، امر حجاب نیز برتابنده اعمال قدرت از نقطه نظر جنسی و جنسیتی ست.

تحليل روابط قدرت در رژیم اسلامی یعنی همانا بررسی نظام تبعیض و امتيازات سنتی/ قانونی از یکطرف و بررسی زبان و فرهنگی كه از طرف دیگر به گروه های تفتیش و گشت امكان می ‌دهد که زنان را کنترل کنند.

قدرت مذهبی که مدعی ادارۀ آدمی در تمام جزئییات و همه مراحل زندگی از بدو ِتولد تا مرگ است می خواهد انسان ها را، گویا، به رستگاری برساند. برای چنین راهبردی، متأسفانه راهی دیگر جز توسل به زور ندارد. این نوع از قدرت همانا اعمال ِقدرت شبان بر گله است.

در مادۀ 638 قانون مجازات اسلامی در مورد جرم انگاری بدحجابی، چنین آمده است: «هر کس علناً در انظار و اماکن عمومی و معابر تظاهر به عمل حرامی نماید، علاوه بر کیفر عمل، به حبس از ده روز تا دو ماه یا تا 74 ضربه شلاق محکوم می‌گردد و در صورتی که مرتکب عملی شود که نفس آن عمل دارای کیفر نباشد، ولی عفت عمومی را جریحه‌دار نماید، فقط به حبس از ده روز تا دو ماه یا 74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد. تبصره: زنانی که بدون حجاب در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند، به حبس از ده روز تا دو ماه یا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ریال جزای نقدی محکوم خواهند شد.

چنین احکامی در مورد حجاب اجباری به راحتی این مسأله را که اساساً آیا در شرع چیزی تحت ِحکم ِحجاب وجود دارد که مستلزم تعزیر باشد، به طاق ِنسیان می سپارد.

رویۀ زورگویانه و تهاجمی در مورد حجاب اجباری در کنار بسیاری دیگر از طرح‌های امنیت اجتماعی و بگیر و ببند ِ شهروندان از جمله ترفند‌هائی ست برای رفع و رجوع بحران مشروعیت ِسیاسی دولت.‌
بانیان «طرح امنیت اجتماعی» و «ارتقای عفت عمومی» برآنند تا روابط ِقدرت پدرسالار را در رفتار و ذهنیت جامعه حقانیت بخشند.

فقیهان سنت پرست معتقدند که عفت و تعادل جامعه با حجاب حفظ می‌شود! در پاسخ باید گفت که پوشش ملازمتی با پاکی و ناپاکی، عفت و بی‌عفتی، تعادل و عدم تعادل ندارد. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است و کاری به اخلاق و سلامت جامعه ندارد.
در مساله حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آن‌هم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است.
 


پایانِ سخن
 

دسته بندیهای جنسیتی و روابط قدرت همانا ریشه در قال و مقالهای زبانی دارد. زبان ساختار ِروایی "جنس" و "جنسیت" را تولید نموده، بدین نحو از رژیمهای متعدد ِقدرت حمایت می کند.
پیوستگی میان ِجنس و جنسیت و نیز روابط ِمیان ِدو جنس زیر سلطۀ ساختارها و نهادهای قدرت قرار دارند که به طریق اولی، خود تجسمی بلافصل از تولیدات ِگفتمانی هستند. بدین قرار، گره گشائی از معضل ِجنس و جنسیت در ایران منوط به دگرگونیهای گفتمانی است. البته باید خاطر نشان شد که چنین دگرگشتی؛ یعنی شکستن ِمرزبندی و محدودیت های جنسیتی، با شکستن ِمرزبندی و محدودیت های حاکم بر آزادی عجین است.
اخلاقیات و تعریفی که رژیم اسلامی از مسالۀ جنسیت و حقوق ِجنسی ارائه می دهد، با جهان ِواقع و با مبانی حقوق بشر هیچ گونه سازگاری و مناسبت ندارد. سنت گرایان سعی دارند حاکمیت ِمقتدارانه ای را بر جدول ِارزشها و بر الگوهای رفتاری جامعه تحمیل کنند.
احکام ِپوشش و تنبیهات ِمترتب بر انکار آن، مکانیسمی است که توسط آن روابط ِقدرت ِپدرسالار تعریف خاص خود را از زنانگی و مردانگی (مقولۀ جنسیت) بصورت نظام مندی بر جامعه تحمیل می کند.
مطابق فرمان و احکام ِعلمای دین، که همگی از مردانند، هویت و نقش اجتماعی زن (جنسیت) منوط به موجودیت فیزیولوژیکی زن (سکس) است. آنان تعاریف پاکدامنی و کنشهای جنسیتی خود را از طریق ِارزشها و هنجارها بر فردیت و ساختارهای شخصیت تحمیل می کنند. در این راستا، جامعۀ متخاصم به زن هجوم می آورد تا از طریق تسلیم او، مناسبات اجتماعی تحت فرمان درآید و طرح تفکیک ِجنسی و جنسیتی در جامعه عملی شود. بدین وسیله، زنان بمثابۀ نیمی از جمعیت همانا جهان نگری و اخلاقیاتی را درونی ِپندارها و ذهنیت خود می کنند که بخش ِمذهبی و سنتی جامعه خواستار آنست. رژیم اسلامی از طریق فشار مذهبی و با اجرای سیستم تحقیر و تنبیه می خواهد زنان را نسبت به سرنوشت ِروانی-اجتماعی خویش مشکوک کرده، آنان را تحت الزامات تن شناختی، از آزادیهای برابر حقوقی محروم سازد.

August 2008



فهرست منابع:

1- بارنز، اريك. ميشل فوكو. ترجمه بابك احمدي(تهران: نشر ماهي، 1381)
2- بشيريه، حسين. دولت و جامعة مدني (‌گفتمان‌هاي جامعه‌شناسي سياسي) (‌قم: نقدونظر، 1378)
3- بشيريه، حسين. نظريه‌هاي فرهنگ در قرن بيستم (‌تهران: مؤسسة فرهنگي آينده پويان، 1378)

4- حسين بشيريه. سيري در نظريه‌هاي جديد در علوم سياسي (تهران: نشر علوم نوين، 1378)
5- هيوبرت؛ رابينو، پل. ميشل فوكو: فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك. ترجمة حسين بشيريه (‌تهران: نشر ني، 1378)
6- ضميران، محمد. ميشل فوكو: دانش و قدرت (تهران: هرمس، 1379)
7- فوكو، ميشل. مراقبت و تنبيه: تولد زندان. ترجمة نيكو سرخوش و افشين جهانديده (تهران: نشر ني، 1378)
8- فوكو، ميشل. نيچه، تبارشناسي و تاريخ. ترجمة نيكو سرخوش و افشين جهانديده. در: لارنس كهون
9- كلگ، استوارت آر. چارچوب‌هاي قدرت. ترجمة مصطفي يونسي (تهران: پژوهشكدة مطالعات راهبردي، 1380)
10- لوكس، استيون. قدرت؛ فر انساني يا شر شيطاني. ترجمة فرهنگ رجايي (‌تهران: مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1370)
11- ماتيوز، اريك. فلسفة فرانسه در قرن بيستم. ترجمة محسن حكيمي (تهران: ققنوس، 1378)
12- هيندس، باري. گفتارهاي قدرت(از هابز تا فوكو). ترجمه مصطفي يونسي(تهران: نشر شيرازه، 1380)
 

 



1- Dean, Mitchell, Foucault obsession with west Modernity. In: Barry Smart. Michel Foucault. Vol, 2. London: Routledge. 1994
2- Edward Said. Michel Foucault. In: Bary smart (ed). Michel Foucault. London: Routledge. 1994. Vol 2
3- Foucault, Michel. The Archeology of Knowledge. London: Tavistock Publication. 1972
4- Foucault, Michel. The History of Sexuality. Vol 1. New York: 1978
5- Fraser, Nancy. Foucault on modern power. In: Barry smart (ed). Michel Foucault. London: Routledge. 1994. Vol 2
6- Gordon, Colin (ed). Power/Knowledge: Selected Interview and Other writings. 1972–79. New York. 1980
7- Mison, Jeff. (strategies for Socialist? Foucault’s conception of power. Economy & society. 1980. vol. 9)
8- Moss, Jeremy (ed). The Later Foucault. London: Sage Pub. 1998
9- Sheridan, Alan. Michel Foucault (The Will to Truth). London: Tavistock. 1980
10- Smart, Barry . The Governmental of Conduct: Foucault on Rationality, Power and Subjectivity. In: Michel Foucault. London: Routledge. 1994. Vol 4


 

بازگشت