اسیدپاشی بر شعر منصور پویان
متن شاعر نوقدمائی در سه محور تعریف می شد.
در ساختار و بافت این شعر، گزاره های خیالی و سیستم نشانه ای بصورت
ناهمگون و گاه متعارض ایفاگر نقش هستند.
عبدالرضایی در سطری از سریالشعرِ «پاریس در رنو» می نویسد: «هیچکس دو
باره آری نمی گوید» اما اکنون دریافته اجرای این « آری» با لحن ها و
لهجه های مختلف می تواند معناهای متضادی را در ذهن خواننده بسازد. اگر
« نه» یا «نَ» را یک حرف فرض کنیم و لحن ها و لهجه های مختلفی جهت ادای
این « نه» تدارک ببینیم، مکاشفه در ذهن خواننده عمقی چندپایی خواهد
داشت! عکس کهنه که استعداد بیشتری برای پاره گی و نابودی دارد، بر کنش های رفتاری محبوبی دلالت می ورزد که دیدارش احساس کهنگی ببار می آورد. اینجا حرکت خیال آنطور که موریس بلانشو می گوید، ربطی به واقعیت بیرون از متن ندارد و بطور خودبسنده ای نویسش را به اکران می گذارد. عکس پاره و قدیمی در بند دوّم حکایت ِعشقی ست که مدّتش سر رسیده لاجرم تاریخ مصرفش منقضی گشته است. کارکرد تصاویر و گزاره ها در این قطعه با ساختار خیال در بند نخست بخوبی مناسبت دارد. حرکت های خیال در این دو بند قدرت نمایشی دارند و خواننده به حالتی می رسد که عمر ِمتوسط قرائتش از یک سال به تدریج کوچک و کمتر می شود.تقابلی که بین عشق های امروزی و شعر امروز وجود دارد،نمایه ای است از اقتصاد خوانش که مدام خلاقیت را مد نظر قرار می دهد. ادبیاتی که نمی خواهد لای پستان ها را دقیقه ای از لحظه لذت هنری تلقی کند از این شعرها انزجار دارد و شاید بیهوده نیست که نقطه عزیمت فرار علی عبدالرضایی همانا همین ذهنیت های ادبمندِ ادبیاتی و مدرن نماست.عبدالرضایی در آثار متاخرش به اکران سکس می پردازد تا لذت متنی را با لذت سکسی این همان کند و از آن جایی که یکی از منابع لذت بری نسل اکنونی اینترنت است ، این شعر که با تقابلی بین خوانش و نویسش آغاز شده بود ناگهان خودش را به چتی کامپیوتری بدل می کند.حالا، محبوب اینترنتی نوآمدی، پشت صفحهی مانیتور، در شرف کلیک کردن و تایپ کردن است که راوی پیشدستی کرده، ضد حال می زند و بی نمکی ِ او را به رخ کشیده از تداوم چت امتناع می کند!
ترکیب باز و اسید سولفوریک، تولید نمک می کند و بی نمکی ِعشقی فرسوده، به طعنه، همانا پرواز ِبازی جسور را می نمایاند که در صدد صیدی تازه کمین می کند! اینجا شعراز وضعیت ِنو-قدمائی، که جايی برای «آن ديگری» باقی نمی گذارد، عبور کرده؛ سلطۀ «من مطلق» و «متکلم وحده» شکسته می شود. در پساهفتاد، نويسنده حق ندارد اراده پرسونا را نادیده بگیرد. در قطعۀ بالا، با اجرای دمکراسی در متن، گوشی بدست خواننده سپرده می شود که بفهمد راوی پریدنش مثل باز وسط اسید، صرفن بمنظور ِشکار صیدی فربه تر و لذیذتر بوده است حتی اگر باز نتیجه اش نابودی باز باشد!
خیالهای پیشاپیش با دستگاه خیالِ در بند چهارم سازگاری دارند. با اینهمه، هر بند حتمیت خیالها را جابجا میکند تا فضایی نونگر ساخته شود. در خوانش از سیستم گزاره های ترديد، مخاطب دمادم چیدمان جدیدی از همنشینی و جانشینی نشانه ها بعمل می آورد تا نتیجه گیری های نوآمدانه ای پیاپی شکل پذیر گردد. عبدالرضایی به فاصله گذاری کنشی « نابرشتی» می دهد تا مشارکت خلاق مخاطب را در باز نویسی شعرش به همراه داشته باشد. بند سوم امّا نوع دیگری از نا به هنگامی را به اجرا می گذارد که در مقابله با دایرۀ ممکنات در سه بند اول، دوّم و چهارم قرار دارد.
بند بالا واجد چند گزارهی ابزورد است که از فرهنگِ- تودهایِ-عاميانه
وام گرفته شده اند. این گزاره های عوامانه که اهمیت سوژه را به سُخره
فرو میکاهند، حقیقتی را منعکس می کنند که در شنونده حس پویایی می
آفریند تا بیهوده بر مزار فرهادها اشک تمساح نریزد. خواننده در الگوی
کلاسیسیسم، وظیفه دارد با فرهاد، که دُن-کیشوت وار به شیرین عشق می
ورزید، همدردی کند. چنین پدیدهای بمانند گورکن یا مرثیه خوانی ست که
مزد میگیرد تا مراسم سوگواری فرهاد جای خودش را به یک فرهادکُشی
امروزین بدهد. وقتی کسی یا دیگرانی جای معشوق میگریند و عاشق ِجدید را
که اتفاقن یک « نه فرهاد» است در نقاب خاک می کشند، ما از انجام وظیفه
خلاص میشویم. آیا این ابژکتیویته، همان
عزاداری کردن و دلی از عزا در آوردن در عصرهای پنجشنبه گورستان های
ایران نیست!؟
مشابهن، راوی تلاش دوباره ای می کند تا ما را از تناقضی مطلع کند که
زبان از توضیحش عاجز است. ارتباط منفی بين سوژه و مُسندالیه دقیقن در
بیان استعاری بالا بطور مبالغه آمیزی مُستتر است. بنا بر نظریۀ لاکان،
در اینجا كلمهای بهینه برای جايگزينی ابژه ای غايب؛ یعنی حسّ ناشی از
شکست در عشق، وجود ندارد. فقدان ابژه ای کنکرت، فضائی نمادین می سازد
که بر بستر آن خواننده از نُمادهای "باران"، "شهر" و "نهر" که
نُمایانندۀ تمیزی، آلودگی و گذر هستند، بهم پیوستگی مربوطی می سازد که
معنای مستفاد از آن در هیچ کجای پهنۀ زبان لنگرگاه ندارد. اینجا با یکی
دیگر از مقولات لاکانی دست به گریبان می شویم: ايدهای که میگوید زبان
مانند طبیعت از ناتوانی خویش آگاه است و به تسامح اجازۀ دستبرد و طرحی
نو درانداختن را به شاعر می دهد و این حضور همان آزادی است که در ذهن
شاعرانه مدام زندانی است. برای همه می توان زندانی در مکان بنا کرد اما
شاعر در خیال ستیهنده خود آزاد است و هرگز نمی شود به این خیال فرهیخته
دستبند زد. ردّ این منطق های شورشی و خیالات راهی شده را در شعر
عبدالرضایی می توان به وفور یافت و اصلن همین خیال سرکش و شورشی است که
تمام منطق های مطرح شده در سطرهای بالا را به نفع حصول لحظه لذت هنری
باطل می کند.
پایانۀ شعر از پذیرش شکست و اندوه تن می زند و فضائی عصیانی پديد می
آورد که با سیستم ختم عاشقانه ها در اشعار نو- قدمائی تفاوت ماهوی
دارد. به رسم باورهای عامیانه، زندگی ساده انگاشته می شود و پاسخ راوی
به بازی زندگی این است : چرا فرار؟ پس حمله!
نبوغ « دلوز» در طرح مقولۀ "تجربهگرایی استعلایی" در مغایرت با مفهوم
متعارف از امر استعلا قرار دارد. حالت استعلائی نامی ست که رویاباورانه
به وضعیتی مجازی و دلپذیر از طیف احتمالات اطلاق می شود. "استعلای"
دلوزی از واقعیت پرمایهتر است، زیرا توانایی نامحدودی را بر می تابد.
استعلا به معنای فلسفی ناظر بر شرایطی ست که توهم جای واقعیت می نشیند
و تجربۀ استعلا ممکن می گردد. واقعیت از اجتماع پارادوکسیکال ها و از
جمع متناقضها تشکیل می شود. واقعیت هماره ساختی توهمی ست و یک جریان
سوبژکتیو است. بعبارت دیگر، واقعیت امری سیال، متعدد و دگردیسه پذیر
است که فهم آن آسان می نُماید؛ امّا تدقیق اش ما را ملزم میکند که
نگاهمان را به عمق خیره کنیم. خصلت ِسهل الممتنع ِواقعیت همان
هستیشناسی پارادوکسیکال ِفیزیک کوانتومی ست که انکشاف آن همۀ عرصه های
زندگی فردی و اجتماعی را دربَر می گیرد.
شاعر از دلالتهای توضیحی و همه چیز دانی خداگونه سرباز می زند و فضای
استعلائی را منفجر می کند تا معناهای متعدد مجازی را خواننده خود به
دست آورد. شاعر بر آن نیست که توسط فرامین ایدئولوژیک، موتیفی استعلائی
بجای عشق های مجازی بنشاند.
در اینجا، خواننده در یک خوانش "دلوزی" مستقیمن درگیر می شود. حالا که
عشقی استعلائی موجود نیست تا همچون باران، بارقۀ رحمتش، شهر ِوجود را
بپالاید؛ پس نهر خویش بباید برد جای دیگر یا شاشید جای باران به سر و
روی عشق در لندن. ماهیت پوچ معشوق استعلائی، از طریق بیگانهسازی ِ
تجارب و بیهودگی ِنمونه های مجاز به تصویر کشیده می شود. شیوهی خوانش
دلوزی و نگاه کافکائی، جهانی را می نمایاند که در آن مرکزی استعلایی
(قصر، عدالت و یا محبوبی اثیری) موجود نیست؛ امّا راهها و دگردیسیهای
متعدد همانا از جمله ممکناتند.
قطعه بالا، بهترین نمونهی مثالی برای کات کردن و میانبُر زدن است. در
جهان شعر عبدالرضایی، به شکل خلاف-آمدانه ای، برخورد میان تنّوعات به
تصویر کشیده می شود. در جهان متن ِوی، مجموعههای مختلف با هم مکالمه
میکنند و در تلاقی های نیمه آگاهانه، شوکهای الکترونی معنا، لذت و
ایهام پُربسامدی بر مغز خواننده انبار می کند. ما به محبت ِجنس ِدیگر صرفن از برای تحقق خویش نیازمندیم و عشق در این معرکه همانا مستمسکی بیش نیست. موجودیت سمبولیک ما در عین وحدت، دربرگیرندۀ کثرت یعنی مستلزم «غیر» و معشوق نیز هست و بدون آن، دستیابی به خلاقیت فردی و هنری ناممکن است. از این بابت است که برای رفع ِمُصیبت از احوال زیگزاگی دل و رنجی که فیل از دورافتادگی اش می کشد، شاعر از ضرورت خلق حالات نو؛ یعنی از وضعیتی سخن می گوید که بتوان از هر سربازی ساده، شاهی دلاوردر صفحۀ بازی پدیدار ساخت.
صفحۀ شطرنج در این قطعه، جهانی کنایی-انتقادی را می نُمایاند که با خط روایت و نگرش دُن-ژواَنی راوی خوانائی دارد. در این قرائت، تجربه ای رقم زده می شود که با پرداخت و چرخهی نشانهها در فیلم «اینگمار برگمن» و بازی با شیطان در "مُُهر ِهفتم" متفاوت است. تفاوت هستیشناسانه بین امر مجاز و امر بالفعل در محک زدن و شناسایی عشق واقعی از عشق قلابی موضوع این شعر است. راوی که از هر آرزوی استعلائی دل بریده و زندگی اش در گِرُو ِبُرد یا باخت با معشوق نیست؛ در بازی شطرنج حالا که می تواند؛ چرا به حمله ای جانانه، بی محابا و پیگیرانه نپردازد.
در بادی امر، چنین به نظر میرسد که شاعر از عشق اول که "افتاد چه مشکل
ها!" سخن می گوید. سپس مجبور میشویم تغییر در دیدگاهمان ایجاد کنیم
زیرا هستیشناسی عشق همانست که در کوانتوم فیزیک، پارادکسیکال خوانده
می شود. در روابط ِامر مجاز و امر بالفعل و در تداخلات آنها ابهامی
ساختاری هماره موجود است که از قطعیت تن می زند. عشق ِبالفعل چیزی نیست
مگر صورتی از احتمالات مجازی بیشماری که به شکلهای متعدد همه امکان
تحقق ِبرابر دارند. در چشم خطاپذیر شاعر، عشق اول و آخر همان بود که در
شبکهی بغرنجی از یادآوریها، از لای شعرهایش، هنوز دریافتهای تازهای
را پرتوافکن می کند.
با این تمهید، خواننده یادآور می شود که راوی در لندن، پشت دستگاه
مانیتور نشسته از طریق رایانه، در بازی تور کردن لعبتکان، که همانا
بازیگرانند، درگیر است.
شعر در بند اوّل با آغازه ای رومانتیک از طپش عشق که "عجله در او کفشی پراز پا داشت" شروع می شود و با نگاه طنزآلود راوی که عطای عشق را به لقایش می بخشد، پایان می پذیرد. شعر "اسید سولفوریک" همانند اساطیر، در مطلع، توهم ِاستعلائی عشق را می ستاید. کمال ِآغازین ولّی بر اثر هبوط راوی از عالم اثیری به عالم عینی، بتدریج، رنگ باخته و چهرۀ بهشتین ِعشق دگردیسه می گردد. علیرغم اساطیر که بهشت گمشده و دورۀ طلائی توسط قهرمان دوباره احیا می شود؛ در این شعر راوی دایرۀ تکرار و توهم را می گسلد و خود را از بند ِعشق می رهاند. حالت تراژیک راوی در خاتمه، شور و شوق ِاولین اش را به پرسش می کشد،پرسشی که از بنیان فریبندۀ عاشقانه پرده برمی دارد. ساختار زبانی شعر و خودویژه گیهای نشانه شناسی اش، متن را در تبیین از قابلیت خود-ارجاعی انباشته است. در عین حال، شعر فرآیندی را در پیش می گیرد که از طریق ِتجربیات راوی، خواننده با دنیای بیرون و واقعیت غلط-انداز ِعشق آشنا می شود.
باری، تمام اجزای شعر تحت تأثیر ِفضای کُمدی-تراژیک آن است. سخن راوی در پایان که می گوید: "اصلن شاشیدم به هرچه لندن" لبخند تلخی بر لب ِخواننده می نشاند که به عجله کفش در پای عشق نکند. خواننده از طریق مکانیسم قیاس ِبه نفس و یکی کردن خود با راوی، در روال ماجراها درگیر شده، به دنیای روایت پای می گذارد. شکل پرداخت و ساختار روایت در این شعر، پرهیبی بینابین از شعر و زندگی است.
بررسی تصویری و تحلیل ادراکی شعر "اسید سولفوریک" ناظر بر فضاهای تکه
پاره ای ست که خواننده را در بازی چیدمان بمنظور جُستار به بازی می
گیرد. شاعر اسید سولفوریک را با الهام از ساختارگیم های کامپیوتری می
نویسد و سعی می کند خواننده اش را در طول شعر وارد بازی خاصی کند که
قواعدش را نمی داند، پس در قرائت هرمنیوتیک این شعر معلوم نیست که کدام
یک دست آخر برنده خواهد بود: خواننده –معشوق یا شاعر- مولف؟
|
![]() |