|
شعر مهری کاشانی
۱ نوشت ن ی ک ی
ببین اسمم را
و دایرهای کشید با دوتا چشم ِگرد گنده! دهانی گردتر گندهتر
ببین! نقاشی هم میکنم شکل منه
چیزی نگفته بودم در زیبایی ِسادهی چشمهایش غرق بودم میرقصد و رقصیدن از هنرهای دیگرش جلو میزند میچرخد دایرهی دامنش میماند و خرمنی از موهای سیاه
نوشتم ن ی ک ی یادم بماند اسم کتابِ شعرم
٢
روی پرده ی سبز ِنقّال بهار و بهارانه سر رسید درختِ گیلاس ِخوابزده سروگوش جنباند وشکوفه داد
پشت پرده اما کسی نبود کسی نبود که فاخته ها را بتاراند و پرسش ِپی گیر ِکوکو را خاموش کند
٣
اگر مرا میخواهی بگو! بگو تو را میخواهم نمیخواهی اگر بگو! بگو تو را میخواهم!
۴
اگر زنی با چادر ِسیاه سر از آب های دریا درآورد هول نکنید اگر برصفحه ی همین تلویزیون رابطه اش را با آب و دریا کتمان کرد باورنکنید! سرکار همان پری ِدریایی ِسابق است که به جرم فریبِ ملوانان ِگمشده گرفتار ِمحکمه ی شرع شدو برنیمتنه ی ماهی ش حد زده شد
۵
موسیقی ِکلاسیک در حال وهوای سالن قدم می زد داشتم نگاه می کردم به تابلوی پست مدرنی در موزه ای مدرن قابی تهی بود وسطحی برآمده از رنگ روی رنگ چهره ای گم که چشم وگوشش گم شده بود در دفتر یادبودی که در گوشه بود نوشتم مأیوس نشوید! بازمی گردد دوباره بازمی گردد نقاش!
۶
در هوایی که او مرد بو کشیدهام باچشمهایم دویدهام و دیدهام بال وپرش را که دود کرد سوخت
صدایم که میزنند روح ِاو را احضار میکنند!
٧
نابغه میشدم اگر...
اگر را کاشتند سبز نشد
نابغه میشدم اگر اگر سبز میشد و از آن راهِ سبز میگذشتم...
۸
عشق ِ من سربازیست دشمن همانگونه که باید که بود که وزن میکند با ترازویی اینجا را با آنجا و مرا با شهین و مهین!
۹
خطیبی که با دل ِپر از خانه بیرون زده بود فریاد زد زن ها افسار پاره کردهاند!
جماعتِ چادرپوش برآشفت
چه بی نزاکت! مردها هرگز ادب نمی شوند
و خانمی که تنها دو چشم بود با بغل دستیش گفت آقا درست میگوید آنها بهتر از ما میشناسند چارپایانی را که سالها در زنجیر داشتهاند
۱٠
برای اینکه زن زیستم اندوهگین نیستم خجالت زدهام!
۱۱
در درّه ای که صدایش میزنند کوه جنگلیست نمیدانستم! کوره راهیست که قدمها را به هم میرساند جنگلی پر از سارهای گاهی سیاه آهو وسخاوتِ پلنگی که پوستش را به من تعارف میکند!
۱٢
گفتند نرو! گفتم نمی روم نکن! گفتم نمی کنم راه این است گفتم باشد چاه این است گفتم خب! گفتند ومن باز گفتم یکبار گفتم نه! می دانید چه شد؟ نمی دانید؟ نه! می دانید!
۱٣
اگرآنچه استادِ ازل گفت بگو نگویم می گویند روشنفکر است و نوپرداز
۱۴
داستان ِمن داستان ِآن سه ماهی ست...
آنکه رفت آنکه ماند یا آنکه مرد؟
آنکه رفت آنکه ماند و آنکه مُرد!
۱۵
قایقی بر رود ِ شاه ماهی و صید آن تاجدار ِرنگارنگ که از سرم می پرد به این مارماهی که تور کرده ام می رسم فلس هاش را رنگ می کنم تاجی سرش می گذارم و اعلام می کنم جنابِ شاه!
۱۶
بلبل ِمسکین! تو عمر خواه بلبلی از یادت میرود
۱٧
بانو دست دارد پا دارد دل دارد بانو که اسم ندارد دست دارد پا دارد زبان ندارد!؟
۱۸
شاهزاده ی سوار بر اسبی که یک عمر قرار بود از توی قصه بیرون بیاید و سر ِراهم سبز شود آنقدر لِفت اش داد که بساط شاهنشاهی فرو ریخت
۱۹
وقتی نوشتههام را به کسی دادم تصحیح کند چنان بد حال شدم که انگار گرگی بچهام را به سلمانی بردهست تا موهایش را چتری بزند
٢٠
خیلی باید سعی کنم خیلی زیاد تا چند کلمه از آنچه می اندیشم به زبان آرم چیزهایی هست که نمی توانم بیانش کنم تا بیان نشود نمی توانم باورش کنم خیلی باید سعی کنم خیلی زیاد تا چند کلمه چیزی را از آنچه مینویسم باورکنم
|
![]() |