«به مجید یگانه برای رهائی بی
برو برگردش! »
روز نرگیهایام پا به پایههای تختم به من تن میدهد
دمر دراز به دراز خودم پا پس نمیکشی در دستهایم حلقه دور گردنی تا صبح
در خود زاویه ساییده است
من خواب مار خوش خط و خالی را در آستینم از زخم زبانهایاش همینطور زاد
و ولد میکنم
همه چیز از نیمههای شبی شروع در نیشخندهایاش تا پوست و استخوان مرا
پدر موروثی تمام
دردهای نامشروعام
او دیگر نیمه دستکاری شده من شده که تا صبح تن به من به تخت تن
نه پا داده
این چار دست و پاهای تا زانو خواب گرفتهام به دروغ شهادت سر میدهند
آقای قاضی!
اصلاً من خواب هفت پادشاه و هفت آسمان و هفت آب دریاها را میفروشم آقا
و قاطی خونم این زهر ماری را الک میکنم سر میکشم آقا
که همینطور دمر بروی ماده لاکپشتی تمام جانوران دریایی را تخم ریزی
میکنم
تا در خودخوری این تخمکهای در خود بلعیدهام بیرون روی
آقای قاضی
شما مرا بر اساس کدام اصل و ماده از خود میگریخید؟!
من که پدر نامشروع تمام مادگیهای سرراهیام؛ براساس کدام درد و ماده
مرا ضمیمه پشت
شناسنامهام پشت میکنید
تنها گناهم انگشت در درز آستینی بود که از زیر زیر دامنیاش از یک بار
دو سوراخ گزید
و من تنها دامنهی اصل تنازع بقا را پایین کشیدم و مابقیاش را از پشت
صحنه کسی ندید
که در شبیهسازی چسبانِ انگشتان برابر اصلم شدیدا تلقین کنم از پشت
تنها بخاطر همین صورتم از شبیه سالهایی که پدرِ پدر سوخته پدر بزرگم
دندانهای مصنوعیاش ریخت
از ریخت افتادم
و در طبقهبندی ریختشناسی آبزیان بیریخت دریایی به شدت نادیده گرفته
میشوم
حتی وقتی پدرم از یک سوراخ مرا گـزید... نه! ببخشید، گـُزید... ای
بـــــابـــــا چه فرقی دارد نه اصلاً گـوزید
من از ریسمان کلفت نه سیاه و نه سفید سیخ سیخیاش راست راست بالا
میرفتم!
آقای قاضی
حالا دیگر هیچ حالت تدافعی را به شیرازه دفاعیام ننالم که بمالم
ببخشید، ندارم که بمالم!
تنها بلدم همین حالت بی هیچ حالت دست و پا برهم زدن تعادلی ته آب
بخوابم
تا با کف دست کف دریا را ته نشین کنم تا
o
حبآب
حببْ حبْ
حبآب ْ
حبْ o حببْ
O حبآ
ب ْ حبآب
حببْ حبْ o حبآب o
o
حبآب حبْ
حببْ
ْ
o
همینطور به سطح
خواب بالا برگردم