| خود ارضایی
مثلِ به بازی گرفت مرا و در حلقهام انگشت کرد مردی که نا نداشت امّا بود
قلبی که مُدام پلک میزد و ناخنهایش را مُدام میجوید شاهد من است (مُدام به تخت سینهام میکوبید و آبِ قند میخواست وَ من قند توی دلم آب میشد وقتی که میشنیدم مُدام دوستم دارد) یک دستش را که توی موهام میکرد پنج مارمولک لجوج، زیر لباسهام ووول میخوردند و من به اوولهام فکر میکردم که گرسنهاند... از دست دیگرش که غافل نشویم پنج ماهیِ سیاهِ کوچولو سینههام را مدام می می می می میمکیدند و لبهام – که منتظرش بودید- به جز خشکی، جای دیگری را نمیدید
چشمهام را در آینه میبندم: خودم را در ساحل جزیرهای میبینم که تنها حوا تنها اوفیلیا تنها ژولیتش منم و مردِ مُدام در رؤیا هام - کافکام - رفته برایم قصر بیاورد
موهایش را که با دَه میزند با کافکا مو نمیزند کاش - الان - اینجا - بود تا تکلیف پاهایان این شعر را خواهشاً روشن میکرد هر چند مُدام بگوید
خاموش! خواهشاً غلطه!
|
![]() |