خود ارضایی
رضا شنطيا


 


 

 

 

مثلِ به بازی گرفت مرا

و در حلقه‌ام انگشت کرد

مردی که نا نداشت           امّا بود       

 

قلبی که مُدام پلک می‌زد

و ناخن‌هایش را مُدام می‌جوید

شاهد من است

(مُدام به تخت سینه‌ام می‌کوبید

و آبِ قند می‌خواست

وَ من قند توی دلم آب می‌شد

وقتی که می‌شنیدم مُدام دوستم دارد)

یک دستش را که توی موهام می‌کرد

پنج مارمولک لجوج، زیر لباسهام

ووول می‌خوردند

 و من به اوول‌هام فکر می‌کردم که گرسنه‌اند...

از دست دیگرش که غافل نشویم

پنج ماهیِ سیاهِ کوچولو

سینه‌هام را مدام می می می می می‌مکیدند

 و لبهام – که منتظرش بودید-

به جز خشکی، جای دیگری را نمی‌دید

 

چشم‌هام را در آینه می‌بندم:

خودم را در ساحل جزیره‌ای می‌بینم

که تنها حوا

تنها اوفیلیا

تنها ژولیتش منم

و مردِ مُدام در رؤیا هام - کافکام -

رفته برایم قصر بیاورد

 

 

موهایش را که با دَه می‌زند    

با کافکا مو نمی‌زند

کاش - الان - اینجا - بود

تا تکلیف پاهایان این شعر را خواهشاً روشن می‌کرد

هر چند مُدام بگوید

 

خاموش!

خواهشاً غلطه!

 

 

بازگشت