می گویند خدایانی که راضی به رضایشان نشد دختر ِمادرم
قرار است در سفر هاشان با دهان ِ شیطان از او عبور کنند
ومادرم به دخترش نه ، به خدایان مي گويد :
" او که جز نظم چیزی نمي داند،
مناسب ِ حال شما دارد،
همه گونه عشق
مگرخود ِعشق
که صورت ِ
ديگری
دارد
در اين
نشان :
؟
حرف
بازگشت به خود است
: آينه ای بي آينده
دست در دست هم بي آستين
هوا که لاف مي زند
الف به قاف مي زند.
دراز به دراز
روی عرشه
نعش.
سکوت در سر
تاول در پا
آخ در جناغ سينه
کتف ها ، پهلو، شکم
معلق روی پا
پهلو مي زند کنار ِ
سری که
بي سر است
معلق
روی ِ عرشه
نعش.
همهمه ی ِ ساکتي است
در ساحل.
و اين تمام ِ شهامت ِ ماست:
نفس کشيدن فراتر از فلش های سر پائين
مبادا روز از چنگمان برود که گوئي
ماهي.
:
:
چند ماهي
يک مثقال
24 نخود
نخود :
رطل گران –
آش ِ
بي کاسه.
:
بر گيجگاهم انگشت ِ اشاره ات
تند مي زند.
از تن ِ باران نمي گذرد ابر
بي برگ ِ عبور
بادام ، خاک گرفته روی درخت
با موج ِ ترس درلرزش صداش
باد اماس کرده
روی ِ
سقف
عطرنايلون
بهاراتاق
:
به زمستان بگو که عبث آمدی رفتي
تاج الملوک يقه اش آهار زده آمده
نشسته روی ميز
توی ِ گلدان
پل. نرده. تماشا
ما، در وقت های تلف شده بزرگ شديم
در شتک ِ خون ، گَر گرفته
خانه.
ما آدمها، حيوانات ِ دست به دهاني هستيم
با هزار جور فکر و خيال
و ساعت هائي که تأخير نمي کنند
:
:
ساعت رفتن ،
اما هميشه
دير
است.
بيا عادت را زخمي کنيم
ششدانگ حواس برای چه؟
تا سکوی ِ پرتاب بيا
لبم را گاز بزن
پشت پرده :
طعم گوشت خام دارم
و آتش
بر
آب.
اسکلت ها شبيه هم مي خندند
وقت ِ عبور ديوار از سلول
اسکله خالي است.
:
استخوانت را مي بينم
پرنده ی ِ پريده
گوشتت کجا پر زد؟
دندان ، ميخکوب بر لب
لب ، ميخکوب بر لب
لب، بر لب ميخکوب بر ميخ
ميخ ، عبور لب از ميخ
رنگ
: رنگ ِ عبور ِ سايه
مي زند درچشم.
:
به من بگو :
مثقالي لب ِ گاز زده توماني چند؟
روز ، سفری ست شتاب زده
برای رسيدن به شب
شب ، آغاز ِ مرگ ست ،
صبور برای رسيدن به روز
حيرت ِ خاموش ِ اتاق را
ليس مي زند.
روی ِ ميز
چند برگ ِ سفيد
و سرم با آستر ِ باد
هي
موج مي زند
هي
موج مي زند
هي
موج مي زند
سياه
سفيد.
از دفتر چاپ نشدهی « پاره ها»
استکهلم نوامبر دوهزارو هفت