|
برای
ادامهی اين ماجرایِ پليسی قهوهای دم كردهام...
رزا جمالی
به علی عبدالرضایی
از دست چاقو كاری ساخته نيست وقتی دزدی كور سرك میكشد از دست چاقو كاری ساخته نيست.
انگشتانهها خواب بودند وقتي از ديوارهاي خانهی ما پريدند ما نيز خواب بوديم.
( از ذهن تو هم كاری ساخته نبود تو فقط الفبا را بلد بودی و جدول ضرب عظيم بودند و تو چه طور میتوانستي جمعشان بزنی... )
برداشت اول :
موهايم كمي از روسری بيرون زده بود میگفتند شكل ظرفها را از بر بود آن زن دكمههايش، بیقرار میافتادند و قلباش به شكل 5 وارونه میشد.
تو در چرخشی معكوس خواب مرا دزديدهای ؟
اولين عاشقانهام / يادم رفت ... اسم رمزت / يادت رفت... اولين حرفي كه به زبان آوردم / يادم رفت... حتا شناسنامهام / يادم رفت ... راست بگو، تو اسم مرا دزديدهای ؟
برداشت دوم :
من كه به پلكهای فراری پناهنده شدم تمام میكنيد؟ در اين سرزمين جواهری دفن كرده بودم هواپيما تكهای از زمين مرا دزديد.
پنجرههای مخفی عكسهای آخرِ اين سرزميناند.
افسوس كه مويرگ تو، سر نخِ ما بود !
از دستهايم میپرسيدی كه انكار میكردند حيف كه شما غايبايد و گرنه پارههاي زمينم خدا نگهدار میگويند.
*******
روی صندلی لهستانی اشارههای وارونهی تو جهان را زيرو زبر میكند من براي ادامهی اين ماجراي پليسي قهوهای دم كردهام خستهام شومينه خاموش است و جفت اين بادها كه به گوشم میخورند، واگير دارند به دانههای تگرگ كه اعتمادي نيست از درختهای دربند بپرسيد كه شريك مناند در اين ماجرا تكهای از حافظهی خدا حافظی را زير آنها دفن كردهام.
من قاتلِ اين درختها بودم ؟
تاكيد میكنم : عصبهای شما كالتر از اين است و اين هوای بدلی، سردی هیچ چيز را اثبات نمیكند گناه از من است؟ يا خوابهای من از جنسِ خونِ شما نيست؟
آنها كه شبيخون زده بودند به خوابم نمیدانستند بدلی بود، آن خواب.
من مرگ ترا به صراحتِ اين صفحهی كاغذ اعلام میكنم و اثرِ انگشتِ تو كه شريكِ من است در اين ماجرا چهطور بر ملا كنم؟
انگشتانهها خواب بودند وقتی از ديوارهاي خانهی ما پريدند ...
من كه شريك قتلم سرنوشت ترا به حلقههای درخت گره زدم خونِ تهران را به رگهايت تزريق كردم
( با هندهی جگر خوار نسبتی دارد اين زن به انتقامِ خونِ شما آمده است ...)
راوي اي كه پيش از اين خودكشي كرده بود، اين شعر را مینويسد و در میرود...
سرنخِ ما را باد برد ادامهاش معلوم نيست رویِ جاپاهايش برف باريد
ديگربه ندرت پيدايش میكنند او كاغذهايش را فراموش كرده و سخت در گير است
- به خدا قسم فكرم كار نمیكرد دلم برايِ آن راوی تنگ شد كه مرگ مرا مینوشت.
چارهاش در خانهی جدولی بود جدول اشتباه طرح شده بود.
ببين اين شعر را كوتاه كردهاند كوتاهتر... میگويند : بازي تمام است و شليك میكنند
من كه حرف آخر را گفتهام
برداشت اول:
برای شام آمادهام براي بازيگری اين نقش هم گرچه دامنِ بلندم به پاشنهی كفشهايم گير میكند ترا خوب بهجا میآورم !
برداشتِ دوم:
- به خاطرهای كه گم كردهايد اسم مرا دزديدهايد نقش مرا خوب بازی میكنيد موهای رشته به رشتهام را دستگير میكرديد؟
شليك !
موهای رشته به رشتهام را تعليم میداديد...
گزارش هفتگی:
هفتهای يك بار خوابم را میدزديد شايع بود از مرزهاي خانهی من گذشته روی ديوار شلنگ میاندازد.
هر چه اعتنا نمیكردم گوشههايش تسخيرم میكرد چه طور میتوانستم هويتاش را مشخص كنم ؟ از كجا ساعتِ خوابم را مي دانست؟ ولنگ و واز شلنگ مي اندازد درست بر حياطِ خانهی من او كه به ناچاری به پشتِ پرده پناه برده است در روزِ روشن اين درختها هستند كه شهادت میدهند.
كسي كه داخلِ خاطراتم نبود چيزي از مهرههای شطرنج نمیدانست افسوس! شما چيزي از اين عكسِ سياه و سفيد نمیدانيد بديهیترين ممكن نبود ديدی چگونه به چار ميخم كشيد؟ من از آن چاهار چوب ميخی كم داشتم!
هفتهای سه بار از ديوارِ خانهی من بالا میكشد و عينِ خيالش نيست كه پاسبانِ خانهی من كور است.
چه كردهام مگر؟ چه طور ترا بيرون كنم از حاشيهی حياط؟
به سياتيك میمانست و عصبهای من.
ميانبربه سمتِ كنارهای مجهول ( جنايتی كه من فاش كردهام):
با كسبِ اجازه از شما صحتِ اين علامتِ مجهول را رقم میزنيم جنايتی كه من فاش كردهام به كنارهای مجهول تبعيدم كردهاند و تا زير زمين راهی نيست.
بگو، حرف بزن، اقراركن! من روزی به دنيا آمدم كه تو بر كفنم دست كشيدی سرگرمی بالينی من يك دايرهی تاريك بود گواهیام برگی از شناسنامهی خواهرم نيروی گرانشِ لحظهای را كه سنگی در آب فرو نمیرود تعيين میكنند بگو، حرف بزن، اقرار كن : جنايتی كه من فاش كردهام !
جنايتي كه من فاش كردهام :
چه خوب! نمیدانم ساعت چهار است يا پنج امروز پنجشنبه است يا جمعه مهر است يا آبان زمستان است يا پائيز دقيقهها ممنوع شده است مرتكبِ قتلِ نفس شدهام بارِ اول نيست بارِ آخر نيست بارِ هزارم است كه زندانیام میكنند سی ثانيه وقت دارم سايهام سالهاست كه دنبالِ سايهات میآيد تارِ عنكبوت بسته است موهام جلبكِ لايِ انگشتهام ديگر در مردمكهايت نگاه نمیكنم شيري سرد را به استخوانم ريختهای مردمكام را تير باران كردهای سي و پنج روز است كه عاشقِ جنازهها شده ام گرچه اين گزارشیست فلج چه خوب! سينه پهلو گرفته است تخمِ چشمهام رگ میكند توي سينههام عصايی كور به دستم دادهاند و نگاه كردن به تقويم ممنوع است چه خوب! جيغهاي زنیست، مورب و عمود، هشتاد درجه رو به سيخی كه شيار میكشد جيغهاي زنيست مدور؛ جيغهاي زنيست، چند ثانيه، لحظهی سقوط، نود درجه است جيغهاي زنيست و خط كش و ساعتِ ديواري، صد و هشتاد درجه جيغهاي زنيست / ساعتِ 12 نيمه شب است/ دايره كامل / سيصد و شصت درجه است.
هفت تيري مورب از ديوار بيرون زده است بويِ خون ديوانهام كرده است بگو، حرف بزن، اقرار كن ! هوا سرِ وحشي شدن دارد دنيا زنِ كوتاه قامتیست كه هُرُس شده است بگو، حرف بزن، اقرار كن!
به كنارهاي مجهول تبعيدم كردهاند قلوه سنگي در آب مي افتد و تا زيرزمين راهي نيست.
جيغهای زنیست... جيغهای زنیست... جيغهای زنیست...
آنتراكت برای چند دقيقهی كوتاه : [ در اين لحظه خواننده میتواند برایِ صرفِ قهوه چند دقيقه كتاب را ببندد ] [ اين ميان پرده صرفا جهت استراحتِ ذهنِ خواننده نوشته شده است:]
اتفاقِ يك قتل در ثانيهی 8ام اين متن قريبالوقوع است: چنانچه راوی شما باشيد و كسی مثلِ من قاتل نبوده است و تنها من رموزِ اين پيشگويی غريب را میدانم؛ آيا قتل با چاقو لذت بخشتر است يا تيغِ موكتبری؟ قتل در اتاقِ شمارهی 13 اتفاق میافتد و رنگِ ديوارهای اتاق را شما معلوم كنيد: جنايتی به وقوع خواهد پيوست و كسي مثلِ من نكشته است[تازه اين ابتدايِ جنايت است و انتظارِ شما به ادامهی اين روايتِ محتوم كمك خواهد كرد، شما جزء دومِ اين جنايت هستيد:] دزد، قاتل و كارآگاه سه جزء يك مثلثِ نامعلوم اند و راوي به طرزِ مخفيانهای فرار كرده است. [ از نگاهِ پليس شما كه اين متن را میخوانيد به روايتِ اين قتل مشكوك و متهمايد] اين جسدی كه قطعه قطعه شده است و خونِ ريختهی رگهای تو، واقعهایست كه من بر وقوعِ آن حكم دادهام! شهادت میدهم كه من تيغِ موكتبری را برداشتم وُ آن شب صرفا يك ليوان آب رويِ ميز بود. سرنخیست نامعلوم، آنچه از اثرِ انگشتِ تو بر مويرگهای من باقي مانده است و چنانچه راويِ اين ماجرا شما باشيدِ قاتل فرار كرده است!
[ شما ادامهی اين واقعهی محتوم خواهيد بود اگر كتاب را دوباره باز كنيد:]
نگاتيو:
شبي كه قتلِ من شكل گرفت تصادفی بيش نيست شبي كه قتلِ من شكل گرفت كفني رويِ پلكهام كشيدهاند؛ شبی كه قتلِ من شكل گرفت تصادفی بيش نيست شبي كه قتلِ من شكل گرفت ! ( سايهام را با تير میزنند اما، زنی كه به لعنتِ خدا هم نمیميرد: پوستِ كفتار پوشيدهام!
زني در برگهایِ چای آيندهام را میديد من كه از آيندهام میترسيدم به آن زن شليك كردم. سايهاش را با تير زدم. ( و من مثلِ دلقكی ادایِ او را برایِ شما در میآورم، خواهش میكنم كمي بخنديد تا دلم خنك شود).
برایِ خداحافظی دير شده است كاردهای تيزِ من روی بشقابِ تو جا مانده است شامِ شما را رويِ ديس چيده ام آسِ پيك، اين برگِ آخرِ اين فال است تك نگاری يك خواب آپارتمانِ شمارهی 8 معمايیست كه نمیخواهم فاشاش كنم تا لحظهی مرگِ تو 8 ثانيه فاصله داريم به پاره يخی بدل شدهام رویِ اين اقيانوس عقربهها ساعتِ قتل را نشان میدهند.
شبي كه قتلِ من شكل گرفت: بّرد يا باخت، مهم نيست! مهم رگ هايِ من است كه پيشگويِ غريبِ اين زمين است مهم رگ هايِ خوابِ شماست كه رویِ گردنم نصب شده است مهم مردیست كه با لقدهای من به پشت افتاده است چند دقيقه، چند ثانيه، چند سال، چند قرن نگهشدار پس كجا مردهی تو را دفن كنم؟
[به خاك سپردنِ اين مرده ممنوع است]
آه، دم و بازدمِ شما، تركهايی كه زيرِ خاك رگ كرده است، عينِ بشقابِ چيني شكسته است... آه، دم و بازدمِ من. خطیست مستقيم خطي كه سر يا ته اش معلوم نيست ساتوري از شيارهايِ هوا كه حبس اش كرده بودم رگي برآمده از دهليزِ راستِ من آخرين برگ را هم بازي كرده ام خطي ست مستقيم كه رويِ شكافِ دو گونهام جاری شده است و قبریست كه با دستهای خودم كندهام.
از كفنام بزرگتر شده ام.
- بالشی كه زيرِ سرت گذاشتهای صدای مرا مي شنود بندِ سومِ انگشتِ دستِ چپات میداند خاطرهام در تو ازلیست رويِ خطوطِ دستات حك شدهام!
چيزي جز چند جرعهی گلوگير از اين شرابِ كهنه نماندهست دّردی گرفتهام اما از آن مرد خبري نيست.
بّرد يا باخت مهم نيست! مهم رگهایِ من است كه پيشگوی غريبِ اين زمين است مهم رگهایِ خوابِ شماست كه روی گردنام نصب شده است مهم مردیست كه با لقدهایِ من به پشت افتاده است لهاش كردهام! مردیست كه آنورِ جوب افتاده است درست مثلِ زبالهای لهاش كردهام !
پس كجا مردهی تو را دفن كنم؟
[ به خاك سپردنِ اين مرده ممنوع است]
( زن به گوشهای از پنجره پناه میبرد، بگو: نم نم ببارد/ بگو: نم نم...) من لمسِ خاكم وّ آميزشِ باد ليس میكشم به كردارِ پوزهی سگی بو میكشم... و لاجرم حافظهام را دور نگه میدارم از گرگی پير كه زوزه میكشد: رويِ خاكِ آن كوير مي رقصيدند ميانِ علف هايي كه بر گورم روييده بود مي رقصيدند آن جا كه از نفس هايم بيرون زده بودي، مي رقصيدند به تنگ آمده بودم! باكرهی صخرهها: باكرهاي كه بر صخرهها نشسته است خودِ سنگ است.
برد يا باخت مهم نيست: از سرزمينِ دندان هايم نهنگي روييده است تا ماري عظيم كه به صدایِ نی میرقصد خفهاش كردهام ! لعنتي ست كه از ريسمانِ خدا تا دهانِ من كش آمده است؛ ريگ هايي بر كناره ي دريا ماسيده است قحطيِ دستهای شما تمامي ندارد!
پس كجا مردهی تو را دفن كنم؟
[ به خاك سپردنِ اين مرده ممنوع است ]
گزارش به صخرههایِ دربند: اين صخره به ياد دارد، كاغذي را زيرِ آن تخته سنگ خاك كرده بودم / چند شنبه بود؟/ سردم شده بود/ دست نوشته ها را يكي يكي سوزاندم / نقر كرده ام بر آن يكي صخره / حروفِ نامم را / فالگيري ست كه هميشه از اين جا مي گذرد/ فالگيرِ شومیست...
( و من مثلِ دلقكي ادايِ او را برايِ شما در میآورم، خواهش میكنم كمي بخنديد تا دلم خنك شود.)
دلقك : اما جوهرِ خودنويسم هر چه شما میگوييد بر عكس مینويسد/ هرچه من میگويم ولش كن / يورتمه مي رود تا ذهنِ او / و عاشق اش میشود.
و درخت ها ! با آنها يكي يكي قهرم/ آنقدر بلندند/ كه تكه ي كوچكي از آسمان را به نوبت خلوت نمي گذارند/ درختانِ سليطه !/ به من دايره اي قرض بدهيد! من نذري داشتم كه يادم رفت ادا كنم، چه بود؟!... شما بگوييد از پايِ امامزاده تا پايِ اين صخره پياده آمدهام تا به گوشِ هوا پچ پچه كنم...
من كه تنها باكره ي اين شهرم !
آن طرف تر/ آن درخت / چاهارشنبه اي را به ياد مي آورد/من زيرِ آن شعري دفن كردم / و پايينِ شعر نوشتم : هر كس اين دست نوشته را پيدا كند، پنج روز بعد مي ميرد، اگر ميخواهيد مادرتان نميرد، كبوتري را سر ببريد ، اگر مي خواهيد فرزندتان نميرد، كودكِ رو به مرگي را بياوريد اين جا، سر ببريد و خونش را بريزيد پايِ اين درخت...
و غروب شد. ( شامِ غريبان : حالا يكي يكي چراغ ها را روشن كنيد، فانوس برداريد...)
اي كوه، تو چيزي بگو اگر من دروغ میگويم، تو چيزي بگو...
تدفينِ چند خاطرهی زشت و سرنوشتي زيادی اضافه بر اين من ديگر به سنگ بدل شده ام چيزي از شما نمي خواهم سرگذشتي تلخ قبري به اندازه ي قلبِِ من و درخت هايي كه اَمُن يّجيب مي خوانند...
- اسكلتِ يخ زده ي صبح را جمع مي كنيد؟ چيزي به جز دست و پا زدنِ يك خواب نبود؟ حتا خوني كه ديده بودي باطلش مي كرد؟
يا كفش هايم در آن خواب گم شده است يا اين كفش هاي كهنه ديگر كوچك اند.
برد يا باخت مهم نيست: مهم رگ هاي من است كه پيشگويِ غريبِ اين زمين است حالا ديگر مويرگ هايِ اين خاك را هم مكيده ام سايه ام را با تير مي زنند اما زني كه به لعنتِ خدا هم نمي ميرد؛ شبي كه قتلِ من شكل گرفت، تصادفي بيش نيست! درست زده ام وسطِ خال اثرِ انگشتي از من رويِ ديوارهاي شماست پس كجا مرده اش را دفن كنم؟ شبي كه قتلِ من شكل گرفت، تصادفي بيش نيست! شبي كه قتلِّ من شكل گرفت، كفني رويِ پلك هام كشيده اند؛ شبي كه قتلِ من شكل گرفت تصادفي بيش نيست شبي كه قتلِ من شكل گرفت!
خانم ايكس:
خانم ايكس:اين كاردِ دو دم است كه از هر سو میبّرُد رويِ اعصابِ شما خطي صاف میكشد چنگالِ مضاعفیست اين جا؛ قطره قطره رويِ سينك مي چكد. يكي از كاردها را بيرون كشيدهام، آن خاطره هنوز لحظه به لحظه در رگام مي دود كسي كه سرشتِ عصب هايِ تو را بر ملا كرد با شليكِ مضاعفي تويِ گوش هايِ تو خواباند؛ من بودم! بريدهام وّ چاقويي مردمكِ چشمِِ راست ام را نشانه رفته است! قتل در اين خيابان اتفاق میافتد تنها در اين خيابان است كه قتل اتفاق میافتد يكي از كاردها را من برداشتهام و عصبهای شما را يدك میكشم چه لذتي داشت اين قتل! حالا كه قطعه قطعه اش كرده ام ، هويت اش نا معلوم است! - آن شب آيا دو ليوان رويِ ميز بود ؟ انگشت نگاريِ يك دست كفايت نمي كند اين شام به آخر رسيده است! - روبرويم ديگر كسي نيست؛ اين صدايِ فنجانهايي ست كه به هم مي خورد چقدر صدايِ اين زنگ ها طولاني ست! [قسمتي از اين سطر را حذف كرده اند و راوي از اين اتفاقِ محتوم سر در گم است،رويِ جا پاهايش برف باريده است و راوي از اين اتفاقِ محتوم سر در گم است، رويِ جاپاهايش برف باريده است و اثرِ انگشت اش را دزديده اند : چاره اش در خانه ي جدولي بود/ جدول اشتباه طرح شده بود،قسمتي از اين سطر را حذف كرده اند و اين ديگر كليدِ معما نيست... اما برايِ يك فنجان قهوه هنوز وقت هست ...] ببين اين شعر را كوتاه كرده اند كوتاهتر... میگويند: بازي تمام است و شليك میكنند.
از سايهاش جدا شده است و برايِ مردن وقت تمام شده است! آن دايره روز به روز تنگ تر مي شود، ثانيه شمارِ ساعت را به خاطر بسپار!
من كه حرفِ آخر را گفتهام : و فردا جسدیست كه مي پوسد. [اين آخرين سطرِ روايتيست كه پاك، گم، محو و نابود شده بود.]
اثر انگشت:
گفتي : حيف تو سندِ قتلِ مني !
گفتم:دورشته از مويش را به من سپرده است اين زني كه خوابهايِ قاتلِ سند را مي بيند همين كه تو خواب نيستي و مي بيني من كورم بسم نيست؟
برايِ خودكشي زود نيست؟ در اين جنايت تو هم دخيل بوده اي؟ بگو اثرِ انگشتِ من كافي ست.
پيراهنِ من خوني ست.
و من كه از ترس پيراهني از سياه پوشيده ام و تو كه آرام آرام مي گريزي از شعرِ امشبِ من خداحافظ!
همين كه خواب نيستي وّ مي بيني من كورم كافي ست.
زني در برگ هاي چاي آينده ام را مي ديد ، من كه از آينده ام مي ترسيدم به آن زن شليك كردم:
زني در برگ هاي چاي آينده ام را مي ديد مردي درست روبرويِ ماه خودكشي مي كرد ماه گرفتگي اش دامنِ نوزاد را گرفت تا ابد ادامه دارد.
سايه ات را با تير زدم .
مّرد دو چشم داشتي كه جا انداختي روسري ات را همراهِ آن كلاغ جا گذاشتي قهوه نمي خوري؟
من كه از آينده ام مي ترسيدم، به آن زن شليك كردم سايه اش را با تير زدم.
مّرد .
بر زمين چند سكه باقي مانده به گدا بدهي.
ديوارهاي لابيرنت ( مربع هاي جهان بعد از مرگِ راوي):
حرف آخر : به شهادتِ بادها سه برگِ سوخته لازم بود امشب زيباترينِ شعرِ جهان را میگويم برگ های سوخته گواهی میدهند.
الف رگم را نمي زنيد؟ نشسته بودم تنگ رويِ ايوانِ خانه اي كه فرش اش كرده اي درياهايِ جهان خداحافظي مي كردند در نينوا دختري فنيقي جگرش را مي دريد...
اين خواب هاي اشرافي دامنِ بلندِ زني را دزديده اند... ( نورِ صحنه كافي نيست!...) از ستمي كه به كوه كردند زبان بسته اي جان مي كند دامنِ بلندِ زني را دزديده اند!
ب
بر سايه هايِ صرعيِ آن شب عكسِ زني حك شده بود وّ تو نمي دانستي فالِ ترا مي گرفت آن زن وّ تو نمي دانستي عاشقِ برگِ چاي بود وّ ساعتِ زنگي تو نمي دانستي دنيا جواب ندارد! ( نورِ صحنه كافي نيست!...)
جيم
با چرخشي كه به دامنش دادم رقاصه هاي جهان از من كينه گرفتند به قشنگيِ من كه نمي رقصيد عروسكي در دستِ من است كه به هر سو مي چرخانمش ناشي تر از من كه نيستي؟ مي تواني كف بزني.
تويِ سايه گم شدهام تو خوابِ لابيرنت میبيني؟
دال
نشستهام تنگ در مجرایِ هوا بدونِ تو نفس میكشم.
ياء
ديوارهای لابيرنت: خداحافظ آخرين سايهای كه داشتم رويِ ابديتِ گيجي كه پرتم میكرد نقش زني مرده است، آخرتِ خوابت قيامتِ موهام بيداد میكند.
سين
چه طور بر ملا كنم؟ با خاطراتي كه از من دزديدهای چه میكني؟ مومی كه در كفِ سكويي سخت به پاهايم چسبيد چه طور بر ملا كنم؟
الف
وقتِ شام بود ( ستارهها بشكن میزدند و ماه با كيكي مسموم تولدم را تبريك میگفت... اتاقِ خانهی ما نفس تنگی داشت...) - باشد برای بعد!
لام
آن جا آنقدر كف میزنی كه من پنج ساله میشوم آن جا آن قدر جيغ میزنی كه پنجرههایِ خانهام صرع میگيرند آن جا آنقدر... بس كن! من به اندازهی يك لوزی حقيرم باور نمیكنی؟
ميم
از ساعتت بپرس كه هميشه خواب است ساعتی كه تو كوك كردی، جهان را خواب كرده.
واو
من كوچكتر از آنم كه با اين ها يكی به دو كنم نبضِ رگِ جهان را كش رفتهام تو فراموشم كن.
ه
اين جا زنیست كه به تو وّ تمامِ جهان قهقهه میزند و با هندهی جگر خوار نسبتِ مشتركی دارد. شركِ تمامِ جهان روی موهای من چه طور رگِ گردنت را بشكافم؟ چه طور رگِ گردني را كه رج به رج بوسيدم وّ بافتم، حالا بشكافم؟
ی
نشستهام تنگ در مجرای هوا نفس میكشم بدون تو.
كنارِ تو زني خوابيده است كه با درياهایِ من خداحافظی میكند بادبانها را بكش دامنِ سياهِ بلندش دامنِ سياهِ بلندم مست كردهاند درياهايی جهان - عربده میكشند قهقهه میزند زنی در قايقِ كوچكی – اينجا. بادبانها را بكش آن روز كه رویِ بسترِ من غلت میخوردی سنگينیاش نسل در نسل تويی گوشهام زنگ میزد قلبم را پاره میكند رو به مستطيلی كه جهان را دو قسمت كرد قسمتِ بزرگتر را دزديدي.
پردهها را بكش و فوت كن به آسمان كه سقفش كوتاه است ارابههای مرگ روی قبرهای ما مینويسند: اينها عاشق بودند، سقفِ آسمان كوتاه بود. كه خوابهايم را خوب به ديوار ميخكوب كردی كه آه از نهادِ زنی در فنيقيه برخاست خرابههای بُعلبُك توی چشمهايم آتش میگيرد تو داوود شده بودی، من شولَميت .
كبوترهای مرده، مرده، مرده، مرده ... مر.... ده .....ده قبرِ كوچكي كندهاند اينجا كه كودكی را جاي میدهد، كودكِ من و توست كه قبرش كردهاند، عينِ قبرِ بچه سنگين میشود قلبهایِ ما، از جا كنده میشوی و میافتی رویِ زمين، سنگينیاش نسل در نسل تويی گوشهايم بود، كنارِ درختهای دربند قبرش را كنده بودم، قلبم را پهن كردم و آسمان هاشور خورد، ما نقش برجستهی اين خوابيم، فرزندِ ابراهيم را قربانی كرديد، من هاجرِ بیكودك بودم.
پرده ها را بكش، اينها خوابهای خيالیست، واقعيت را اين پائين نوشتهام: كنارِ تو زنی خوابيده است كه من بادبانِ اين دريا را برايِ ابد به زور كشيدهام. خداحافظ!
( اين آخرِ نمايش است خوب بازی كردی، اما افليای مرده در آب اين آخرِ نمايش است چرا صدايِ تو آنقدر آرام است كه به تماشاگران نمیرسد و حركاتِ دستهايم يخ بستهاند بر صحنهای تاريك به انگشتهایِ منجمدم نگاه كنيد...
افسوس نورِ صحنه كافی نيست!...)
|
![]() |