| حیثِ عایشهگی از اقتصادِ هرمافرودیت سعید احمدزاده اردبیلی
تولیدِ از بُن و پیشگامِ تقاضا، عایشهگی را چنان بازمینمایاند که حتا می توان انتظار به وجود آمدن شرایطی را داشت که براندازییِ خود او را امکان پذیر می سازد. هرمافرودیت دگرگونی در شرایط تولید را از همه ی حیطه های فرهنگ متجلی می سازد. عایشه گی با درهم تنیدگی و ادغام اش دربافت سنت، این همان است. خود این سنت، اصولن امری ست زنده و به نحو غیرعادی دگرگونی پذیر. عبدالرضایی شیوه ی خاستگاهی یِ درهم تنیدگی یا ادغام متن در بافت سنت را در هرمافرودیت متجلی می سازد. این هاله مندی یِ شیوه در اثر، ارزش منحصر به فرد اصیل بر شالوده ی استوار است. هرمافرودیت از رهگذر تفسیر ذهنیت به منزله ی مفهوم آیینی گسترش بیشتری یافت. با رو سوی درون داشتن ذهنیت، خود از شبکه ی مناسبات مبادله ای و ارزش های مبادله ای قدم بیرون میگذارد و وارد بُعد دیگری از وجود می شود. این گریز به نیرویی برای بی اعتبار کردن ارزش های بالفعل حاکم جامعه بدل می شود. یعنی در خلال جابجایی گرانیگاه واقعیت یابی فردی، از قلمرو اصل کارآیی و انگیزه ی سود جویی، به قلمرو ذخایر درونی بشر : شور، اشتیاق، تخیل و وجدان. هرمافرودیت خویش را در تاریخ درونی یِ تک تک افراد بر می سازد؛ تاریخ خاص خودشان که با هستی یِ اجتماعی شان یکسان نیست. تاریخ هرمافرودیت، تاریخ ویژهییست برساختهی روبهروییهاشان، شور و اشتیاق ها ، لذت ها و دردهاشان، تجربه هایی که ضرورتن در وضعیت آن ها ریشه ندارد و از این منظر حتا فهم پذیر هم نیست. در این بُعد عایشه گی از حیث اقتصاد هرمافرودیت تعیین کننده و برسازنده ی واقعیت تولید است. کیفرخواست هرمافرودیت علیه واقعیت مستقر و یاری خواهی اش از نمود زیبا تمامن در بطن ابعادی نهفته است که در آن ، عایشه گی از تعین اجتماعی اش بر می گذرد و خود را از جهان پیشاپیش موجود گفتار و رفتار رهایی می بخشد، در حالی که حضور نفس گیرش را هم چنان حفظ می کند. به این ترتیب عبدالرضایی قلمرویی می آفریند که در آن انهدام و دگرگون سازی تجربه به شیوه ای فراخور، امکان پذیر میگردد. جهان شکل یافته از دست عایشهگی ، به منزلهی واقعیتی بازشناختنی میشود که در واقعیت موجود سرکوفته و از ریخت افتاده شده است. این تجربه در وضعیت های حدی ( عشق و مرگ ، گناه و خطا ، و هم چنین لذت و شادی و رضایت مندی) به اوج خود دست پیدا می کند. وضعیت هایی که به نام حقیقتی عادتن نفی شده یا حتا به گوش نرسیده، واقعیت موجود را منهدم می سازند. منطق درونی هرمافرودیت با حساسیتی که عقلانیت و حسانیت تجسد یافته در قالب نهادهای مسلط رابه چالش می طلبد به حد نهایی خود می رسد. تحت عایشه گی، هرمافرودیت والایش مییابد. والایش هرمافرودیت برسازنده ی ایجابی یِ زیبایی را تشکیل می دهد، با این حال زمان محملی است برای کارکرد انتقادی و سلبی یِ متن. فراروی از واقعیت بی واسطه، عینیت شیء گشته ی واقعیت مستقر را در هم می شکند و بُعد جدیدی از تجربه را می گشاید: باز زایییِ ذهنیت عصیان گرانه. بنابراین بر پایه ی والایش زیبایی شناختی، نوعی والایش زدایی در ادراک افراد رخ می دهد. نوعی بی اعتبار کردن هنجارها، نیازها و ارزشهای مسلط. و به رغم ویژگیهای ایجابییِ ایدئولوژیکیاش نیروی مخالفخوان باقی میماند. میتوانیم عایشهگی را به مثابهی
استحالهی یک محتوای موجود به یک کلیت خود بسنده تعریف کنیم. به این
ترتیب عبدالرضایی از روند ثابت واقعیت بیرون می آید و به اهمیت حقیقتی
از آن خود دست می یابد. استحاله ی زیبایی شناختی از رهگذر شکل دهی یِ
دوباره به زبان، ادراک و فهم دست یافتنی ست، تا به این ترتیب این سه
بتوانند بود واقعیت را درنمود هرمافرودیت آشکار و فاش سازند. حقیقت عبدالرضایی، در قدرت او برای در هم شکستن تک آوایی یِ واقعیت تثبیت شده و تعریف آن چه واقعی ست، نهفته است. در متن این گسست که دستاورد زیبایی شناختی هرمافرودیت است، عایشه گی واقعیتِ تجلی می شود. هرمافرودیت پایبند است به نوعی رهایی بخشی حسانیت، تخیل و خِرد در تمامییِ ذهنیت و عینیت. استحالهی زیباییشناختی هرمافرودیت محملی میشود برای بازشناخت و کیفرخواست. هرمافرودیت مستلزم درجه ای از خودمختاری ست که هنر را از چنگ قدرت گیج کننده ی وضع موجود به در می آورد و آن را برای بیان حقیقت از آن خودش، آزاد می گذارد. هرمافرودیت اثری ست از آنِ اصلِ واقعیتی دیگر ، از آنِ بیگانه سازی؛ و عبدالرضایی در مقام بیگانه سازیست که میتواند نوعی کارکردِ شناختی را محقق سازد: او حقایقی را همرسانی میکند که در هیچ زبان دیگری همرسانشپذیر نیستند؛ نقض می کند. هرمافرودیت برخاسته از قدرت شکل زیبایی شناختی ست: قدرتی برای آشکار کردن سرنوشت، راززدایی از نیرو. قدرت شناخت که در قلمرو ناآزادی، آزادی و رضایت مندی از آنِ فرد می سازد. تأثیر گذاری یِ دو سویه یِ میان تصدیق و کیفرخواست علیه آن چه هست. هرمافرودیت به منزله ی نیرویی که ذاتن خودمختار و نفی کننده است، ناقض آن برداشتیست که اصل را واجد کارکردی تأییدگر- ایدئولوژیک می داند که ذاتن وابسته است. کار هرمافرودیت بر حذرداشتن از آگاهی یِ شادِ کنشِ رادیکال است. گسیختن
از فرایند تولید، بدل به پناهگاه و دیدگاه، مرتفعی می شود که از آن جا
می توان واقعیت استقرار یافته به دست سلطه را مردود شمرد. سنجهی سرشت
هرمافرودیت در خود اثر به مثابه یک کل داده شده است: در آن چه میگوید
و در چگونگی گفتناش.
|
![]() |