|
نمی دانسـ تنانه گی
به رسیدن نمیچرخد راهها از رفتن مه به مه آویختن در معلقایم خواب در میرقصیم می توانیم زیر باران از سیاه و باران هم کولاک میرساند پنجه از سرما گم است در واگشتیم را نمی دانسـ تنانه گی هم شمای با شما از چشم ِ دستهای ما میرود در ندا شـ تنهای از جدا نه چه به راه بودن از گفتن از دروغ بودن ها در در عشقها تن دادن را را به نه گریستن از احتمالن
|
![]() |