هرمافروديتِ ٢

يا

اين داستان ِمردانه یا مقاله‌ست یا زنانه

 

شهریار کاتبان

 

 

Odile de Schwilgué, Hermaphroditer

 

 

 

من از ایرانی دفاع نمیکنم، چون نمی‌شناسم!

 ایران را رعایت می‌کنم که می‌شناسم!

 

اهورا اهریمن

 

 

   پایتخت ِ بعدی

 

 

... اگربه یکی از شاخه های بیدِ مجنون برخوردی که به دیوارکُرنش می کرد جانخور! خیال نکنی رسم ِزمانه این است خر نشو! لگدی مَشتی وسطِ سینهی دیوار بگذارکه لاکردار درِ کونش گذاشته کوس وموس ِ لکنته مجموع کند!

معطّل نکن! حالا که اصرارداری برو! بنویس! ولی نترس! ترس هم ازغولی که سری نترس را سرِدار می برد می ترسد. فقط حواست باشد به مورچه‌ای که سر ِکوچه منتظر ِتوست محل نگذاری، به خیابان که رسیدی، احتمالن سگِ سیاهی واق واق می‌کند، داغ نکن! دم ِبزرگراه، چندگرگِ گردن دراز دنبالت می‌کنند، نباید پلنگی باشی که بی حال وحوول می کُشد، بُکن!

 پای قله‌ای که با آن قرار ِکاری داری،دوسه جنگل کرگدن رودرروت گردن کجی خواهدکرد،مفعول نباش! ازهمین حالاغول شوپسرم! غول باش!

 

و نوشتی!

تک و توک ماشینی که تازه ازغلاف بیرون آمده باشد،درجاده توی دل ِتاریکی داشت فرومی رفت. تک وتوک مغازه ای روی نوکِ کوچه ها که مثل ِقطاری دنبالت کرده بودند روشن بود. قطاری که درناگهان  شلیک شده باشد وهمین الآن است که سوراخ سوراخت کند.

قدمی آهسته کرده ازحول وحوش ِریل کم کم کنارکشیده برای رفع ِترسی که می خواهد ازترس دیدن کند،سری برمی گردانی،جزبرهوتی درکارنیست،کسی راصدا می زنی که فکرمی‌کنی ...

توی تاریکی، صدایت لمبرمی خورد، وتنها برمی گردد.بعد پیش ِپایت نگاهی انداخته می‌کنی، جاده سنگلاخی ست که باید مثل ِتراکتوروسطش جان بکنی که راهِ لااقل مالرویی پیش ِپایت حالگیری کند،تراکتوری که به سمتی دورمثل ِ تیری که بخواهد دربی نهایت به هدف بخورد شلیک شده باشد!هدفی که جزخانه ای دربسته نیست. دَرش درتو بازمی‌شود. دری که یک عمردنبال ِزنی گشته التماس می‌کند مردی بازش کند، مردی که نمی‌داند اگرربطی به زن نداشته باشد نمی تواند باشد!همان ندانستنی که دربخش ِقبلی حربه دستِ دانای کل داد تا برای تحریفِ قصه‌ی داستانی که می‌خواهد داستانی تعریف نکند، نقش ِمردِ درون ِ راوی را به زنی درونی که همان شهلی باشد بدهد. زنی که می آید تا حسّ وحالی به فضای قصه‌ای که حالش از قصه به هم می خورد بدهد اما نیّتِ مولف یا دانای کل را که من باشم چنان تحریف می‌کند که شهری مجبورمی‌شود دوباره درچند سطرِ آخر ِاین کوسنویسی ببخشید رُمان که بعدها خواهید خواند واگرنخوانید هم چندان مهم نیست چون همیشه می‌توانم با کیرم دسته بیل درست کنم راست راست راه رفته لااقل مقاله‌ای قلمی کند دروصفِ زنی اثیری که لکاته بود و با هدایت صادق نبودواصلا من مادرِ هرچه داستان و رُمان و بلانسبت ادبیات را گاییدم که فقط زنجموره می‌کند و یک اپسیلون شادی هم درَش پیدا نمی‌شود. ادبیاتی که یکی از خصیصه های حال به هم زنش توصیفِ خررنگ کن ِسَکنات و وجناتِ یک چندجنسی ِ ترگل وَرگل وپاپتی‌ست. پتیاره‌گانی که لیسنده جماعت چنان حول ِ توصیف ِعشوه هاشان قلم می‌زنند که مانده‌ام چرا هرگز نمی‌نویسند همین که این عفریته را زمین بزنی وآبِ کوفتی‌ت دربیاید حالت از هرچه نازبالش درهمه عالم به هم می‌خورد.

همیشه چندسماورِ برنجی، آینه وشمعدان، قالی وقالیچه‌ی لوله‌شده، انواع کماجدان و کاسه‌ی مسی وبالاخره چند مجمعه‌ی خالی که فقط شب های عاشورا پُربه مسجد می‌رود توی انباری ِ این داستانها خاک می‌خورد. گاهی که می‌خواهند ارواح ِ کونشان فضایی تازه ساخت کنند، تا می‌آیند بگویند در فرودگاهِ مهرآباد همهمه بود و رفته بودیم به فروشگاهِ سر ِخیابان ِداستان که قرض و قوله‌هامان را صاف وصوف کنیم،  دست وبالشان خالی شده یک فوج آدم و آدم نمای عهدِ بوق توی صفحه ی سفیدی که دست وپا می‌کنند ناگهان لول می‌زند.

از زمره این لیسنده‌ها یکی‌شان قهوه‌چی ست که به هرچه لمپن گفته زکّی و توی آن قحبه‌خانه، قهوه‌ی قجَری قاطی ِ چای کنسرو شده سِرو کرده همین که دوشیزه‌ی محترمی ایراد می‌گیرد این کوفتی چیست که داستان می‌کنی؟

 

مثل اینکه دمت خارخسک درآورده سیتی سُماقی ! حالا با من هم یکی به دو می‌کنی؟ حتما باید چند فقره فحش ِ رکیک واسه روی گُه ِتو آب بکشم پتیاره!؟ توکا بیا این سلیته رو با درِکونی ازدُکّون بیرون کن!

 

 دخترک با صورتی به رنگِ دمپختک بِرّوبِرداشت نگاه می‌کرد که یک کاره داستاننده‌ی مردمان ِ سالخورده که در گوشه ی دیگر ایّام سپری می‌کرد و با صورتِ اسبی وخال ِکمرنگی که روی گونه‌اش مو درآورده بود داشت با ذکرِ حضرتِ کلثوم و الباقی برای خود استغفار می‌فرستاد وتسبیح می‌انداخت، با کله توی حرفشان پرید.

 

پیش ِاین دخترکه سندوسالی نداره این حرفها رو بلغور کردن معصیت داره تازه منو هم که موهام برفی شده روزگار ایطوری شیکسّه وگرنه هنو چشم وگوشم یه جورایی بسّه‌س که تونسّم خریّت رو پیش خرید کرده گُروپ گُروپ امضای انواع ِسِنده ولیسنده برای کوسه وگروّبی جمع وجورکنم! من که گوشم رفته تازه هیچ! خانم ِزمان هم که ازخرگوش بیشترهوش داره ازکجا باس پُرس می‌کرد ومی‌افتاد دوزاری‌ش که با سیلی  صورتِ سیاهِ کسی لو نمی‌ره! اگه دوعدد رُژمُژ بخری ازلپّاش خون می چیکه مرتیکه!

خجالت نمی‌کشی؟

مرغ هرچه چاق‌تره کونش تنگ تره؟ پولت که از پارو بالا می‌ره لاکردار! واسه چی سر ِتاختِ خانه و مرغداری چندرغاز مهریه‌ی ای سیاه بخت روهَپرو کرده با قهوه هورت می‌کشی مادرقحبه!؟

 

ها گفتی خانوم جان! خانم ِزمان مَمانو ول مِل کن!دنبال ِ ای روی سگِ توئه که شو تا صُبح سگ دو می‌زنم تا چیزی دستِ خرم رو حَشری کنه! اگه طلاق ِای خاله خواب رفته‌ی گنده دماغ رو شیش میخه کنم اصلا شما ضعیفه‌ی من می‌شی؟

 

واه واه! خوبه خوبه!هنو لک لکونت هم به روزه! کون ِکون دادن نداری پیش ِکوس ِکف کرده پشتک وارو می‌زنی؟ ناسلامتی مثل ِمن به تو هم می‌گن داستاننده؟ الاهی اون پایین تنه‌ت رو سر ِتخته بشورن، توبا اون بچه چه کردی تا با من چه ها کنی، من بعدِ صیغه با مّلاافندی پشتِ دستم رو داغ کردم که دیگه با قهوه‌چی جماعت وصلت نکنم...

 

حرفهای یکی از همین مردمان ِ سالخورده همیشه‌ی خدا اینطوری کلیدر می‌خورد و واردِ سینما و تیاتر می‌شد. تازه توی خانه ی اعیونی وافیونی‌ش که دودکشی با ریه ی مجروح داشت و دود را با که وکه‌ی سرفه‌های خشکش بیرون می‌داد، وقتی چمباتمه می‌نشست همین ترهاتِ احمقانه را در روزنامه ها حاشیه می رفت و حشو می کرد که می توانست با جماعتِ خدانشناس هم خدانگهداری کند. طرف خیلی به مسلمانی‌ش دلخوش نبود و اصلا خوش نداشت جنابِ سلمانی که کیف کش ِدولت توی آبادی بود، وسطِ تلویزیون با آهنگی که قر توی کمر می‌انداخت مرثیه خوانی کرده اله وله خورده طوری انگشت توی شیر بزند که شهری به شهلی بگوید گُه رفته گوز اومده دکترِ کوس دوز اومده! خاموش کن اون بدمصب رو این سرتاش ِجاکشو از بچه‌گی‌هاش می‌شناسم! مثل ِ مادرش موهای وزوزی ِ دده سیاه، دماغ ِکوفته‌ای،ابروهای پاچه بزی داشت و با پوستِ سبزه ی تندش همیشه ی خدا مشغول ِ اداره ی شلوغی در تهِ کلاس بود.هر وقت که بچه ها به غش و ریسه می‌افتادند شازده بی پرس و جو از داستانسرا بیرونش کرده دستورمی‌داد که خیرالنسا به خانه دیگرراهش ندهد! از بس رفوزه‌اش کرده بود چند سروگردن از همه قدبالاتر بود. یک روز که داشت جلق زدن را تهِ کلاس تمرین می‌کرد کیرکیرَکش ناخواسته خودش را به کون ِ یکی ازداستاننده‌های نیمکتِ جلویی مماس کرد و پسره‌ی کون نشورهمین که چشمش به کله‌ی مار افتاد، قشقرقی راه انداخت که نگوبعدها می‌خواهد نامش را بگذارد نیمه‌ی پنهان و باعث وبانی شود تا دیگر از سلمانی درهمه اطراف خبری نشود!

نشد!

تنهاهزارویک شب و خُرده‌ای بعد که زمین هرچه کیرش را به کون ِماه زد خورشید جُم نخورد و من دیپلم گرفته کنکور داده دانشجو شده بودم شهرزاد ِ خوب نکرده گاییده‌اش را توی کوی دانشگاه دیدم که حال و حواس ِ آدم را می‌گرفت و با خود می‌برد به راسته‌ای که طرف خیاط خانه داشت. داستان می‌دوخت و شلواری که هزارویک شب پا می‌خورد و ازاین چیزها. وضع ِ مالی ش همچین بدنبود! خانه‌اش کامپیوتر داشت که هنوزهیچ خیاطی در جهان نداشت. شبها رادیوگوش می‌کرد و گاهی که دستورمی‌فرمود یک کاره بارِ کاغذ را با قاطر در ِمغازه‌اش خالی می‌کردند، تازه جاکش هم بود! توی سایتش جنده آورده دعوت کرده بود همه را. من نمی‌خواستم ولی آخرش رودرواسی کیرم را به زور آنجا برد! وقتِ کتابتِ همسایه‌ها که انقلابی‌ترین رُمان ِکیری ِ فارسی‌ست چرخ ِخیاطی ِرنگ ورورفته‌ای از این دستی‌ها که از بس می‌چرخاندش شانه‌اش می‌افتاد خریده بود که باهاش همیشه‌ی خدا شورتِ مامان‌دوز می‌دوخت و بعدش که خسته می‌شد یکی از آنها را دورِ دودولش پیچانده جلق می‌زد طوری که وقتی دوات کم می‌آمد قلمش را توی مَنی کرده برصفحه جوری درز وا می‌کرد که بعدها مخاطب کون ِلق‌اش سفیدخوانی کند.

این چرخ را یک روز که حضرتِ احتجاب تا ته کرده بود توُ، بهش هدیه داده بود. وقتی سوارش می‌شد احساس می کرد کیرِاستاد را روی زینش کار گذاشته‌اند، اصلا همین رکاب باعث و بانی شد که جنابِ وزیر جنبِ یک زیرگیری درجشنواره‌ی اهواز چرخ سواری کرده وادارش کند بنویسد که البته لیسنده‌ی بدی هم نشد! خودکار را که دستش می‌گرفت قرقره می‌چرخید و برصورتش بند می‌انداخت ونخ مثل ِ کیری که پیچ وتاب خورده باشد آنقدر دور ِانواع ِ ماسوره می‌چرخید که یک کاره از سوراخ ِ سوزن برّه‌ی گمشده راهی می‌کرد. منی که عمری خوابم را همه جا با خود می‌بردم واز هرسنخ دیده بودم این یکی را حتی در خواب ندیده بودم مثل ِ کسی که تازه راهی ِفرنگ شده در مستراحی که می‌کند آب وآفتابه‌ای در کار نبوده مجبورباشد بعدِ ریدن سوراخ ِکونش را با دستمال پاکیزه کرده درکوچه پسکوچه‌ها بازباز راه برود طوری می‌نوشت ببخشید می‌داد که انگار جنده‌ی کارکشته‌ای را از اعیانی‌ترین روسپی‌خانه‌ی برلین پیشکش کرده باشند. تازه پایش را این ور ِباغ ِبلوغ گذاشته نگذاشته با دوچشم ِشهلا، موی طلا، مثل ِشما بی پدرآنقدر خوشگلی می‌کرد که ناغافل ازخانه‌ی خالی سردرآوردیم. همین که لخت شد طوری که لبِ پرده‌ی سینما نشسته باشی و تازه پایت را آن ور ِ پرده توی فیلم ِچشمهای کاملا بازِ نیکول کیدمن گذاشته باشی وکیرت از درزِ زیپ بزند بیرون، ناگهان چشمم به خطی افتاد که سلمانی ِداستاننده در ختنه سوران ِ توپی که برایم گرفته بودند سرِ کله‌اش انداخته بود. زنها دایره دُنبک می‌زدند و کم که می‌آوردند طشت وجفتک! دوسه‌تاشان هم که شکر ِخدا پسرنزا بودند بیشتر سنگِ خودشان را به سینه مالش داده می‌خواستند پوستِ کیرم خورده خایه‌های جنابِ دکتر را که همنرخ ِکوس ِ مَدّونا  ویزیت می‌کرد نمالند.

 پدرو دوعمو، بچه را که در آغوش ِ مادر بزرگ گم شده بود از هر طرف گرفته برای اینکه جُم نخورد چمبک لبِ حوضی نشاندند که از ترس داشت توش می شاشید! مابین ِهمین چه کنم نکنم کیرش را دودستی گرفته بود که سلمانی ِریغماسی تیغش را درآورده چپ و راست روی سنگِ مصقل کشیده برقی سر ِکیرم  را قاپید و تراشید و درچشم به‌هم زدنی اشتهای زنها طوری آن پاره پوست را بالاکشید که لاکردار ردخور نداشت، چیزی نگذشته بود که دیدم توی کوچه پسکوچه های شیراز همه‌ی بچه‌ها نام ِشهری را کش رفته‌اند. همان شهری که در پایتختِ یکم خشونتی حسّی داشت وفامیلیّتی با خایه‌مالی نداشت، نه اینکه پیش ِرویم عزیزی می‌کرد و پشتِ سرم آبروریزی و تازه تقیّ به توقیّ نخورده پنجشنبه‌ی روزنامه‌نگارِجوانی را کش رفته بود و مثل ِ خرمگسی که روی گُه نشسته باشد باعثِ تحریکِ حس ِچندش درپایتخت می‌شد.

البته من خیلی با این نظر موافق نیستم، قبول دارم که خوانش ِسطرسطر ِ پایتختِ یکم چندش آور است. زبان به سمت های زیادی الکی می‌رود درست! اما این زیادی نویسی درباره‌ی سکس، چرا به اندازه‌ی کمی هم سکسی نیست؟

معلوم است که راوی عصبانی‌ست چون باخته‌ست. مشخص است چون نشانی از بُرد، حتا در سطری از متن نیز پیدا نیست. این را فقط دانای کل که من باشم می‌داند. من حتا می‌دانم همین حالا تویی که درحال ِخوانش ِ پایتختِ بعدی هستی به چه فکری و در چه حالی! داری دستت را که روی سینه‌ات خواب رفته می‌لغزانی پایین، انگشتِ سبّابه‌ات روی نافت مکث می‌کند، دوری توی سوراخش چرخ خورده درمی‌آید. دارد می‌رود پایین‌تر... جون ِمادرت ول کن! در پایتختِ بعدی راوی علاقه ندارد حتا به اندازه ی کمی تا قسمتی سکسی گری کند! چون باخته‌ست. پس دوباره برمی‌گردد که برگشت خورده باشد به شهری که از آن آمده بود. شهری که هرچه بیشترپیش می‌آمد پیشآمدِ تازه‌ای باعث می‌شد که پیشاپیش ازیاد برود. شهری که دستهای کودک را از سرِناچاری به چادرِ تن‌نمای مادرگیر می‌داد تا همیشه‌ی خدا متلک‌های چندش‌آوری که اثبات می‌کرد زنی جنده‌ست کوچه پسکوچه‌های محل را در اشغال داشته باشد. مادرش جنده بود چون زیبایی ِغیرقابل توصیفی داشت! جنده بود چون همیشه‌ی خدا مژه‌های قدبلندی چشمهاش راکه بین ِ سبزوآبی معطل مانده بود محاصره می‌کرد. فاحشه بود چون دوسه نخ از موهاش که دائم بین انتخابِ دورنگ دستپاچه می‌شد یک روز از زیر ِروسری رفت بیرون و حسادتِ یک فاطی کماندو چنان تحریک شد که ناگهان از پاترول ِثارالله پرید پایین وفوری سوارش کرد تا در کمیته نهی ازمنکری شنیده کتک‌های امر به معروفی نوش ِجان کند. کتک‌هایی که همیشه‌ی خدا دختر را به عنوان ِیک خطر به شهری گوشزد می‌کرد وهشدار می‌داد خودش را هرچه زودترگم کرده گورکند کشوری را که نمی‌دانست هرگز نمی تواند بی حال و هوای چندین فصلی‌ش تعلقی به زندگی، به این مُردگی داشته باشد.

شهری سیستانی بود، یعنی همیشه دوست داشته همشهری ِرستم باشد تا فضا را برای حضورِ سوشیانت که وعده‌اش را پیش‌تر زرتشت داده بود وبعدها مهدی شد آماده کرده حال ِ چنگیزگرفته ضرب ِ شصتی به تیمورنشان داده طوری ترتیبِ ژنرال گلد اسمیت را بدهد که دیگر جرأت نکند تکه‌ای از سیستان و هیرمندش را به عقدِ جایی در بیاورد که پیش ترازایران فراری شده بود.حیف که سیستانی نبود وگرنه دربندِ رستم که سدّی از سنگ بود طوری آبگیری می کرد که تیمورِ لنگ دست به آب رفته سدّ و خودش را با هم خراب نکند یا لااقل کاری می کرد این دولت هایی که بعدِ تیمورآمده اند و مثلا ارواح ِ کونشان ایرانی اند، دستی به سرو روی این سدّ بکشند.

شهلی بلوچ بود. گرچه نیاکانش ازحوالی ِ گیلان به آنجا آمده بودند و سدِّ باهو کلات را دودستی روی رودخانه‌ی سرباز که بعدها عوضی‌ها راهش را عوض کردند، گذاشتند، بااین حال گرچه کمی لوچ اما بلوچ نبود وگرنه حتمن ترتیبِ احتشام الوزرا را که قبلن انگلیسی ها توی چادر ترتیبش را داده بودند می‌داد و اجازه نمی‌داد کون گشادی چون ناصر ِقاجار تکه‌ای از پوست و گوشتِ بلوچستان را به سرزمین ِ پاک بی دروپیکری بفرستد که قدرش را نداند و مثل ِ بخشی از کارداکا که هنوز در بلاد ِعثمانی اسیری می‌کند تلف شود. طفلی می‌خواست، ولی نشد! پدرش که سیستانی ِ چارشانه‌ای بود، نوزده سالش که شد به کارداکا رفته با کردو زنی ازدواج کرد و بعدِ عمری ضرب و تقسیم شهری به دنیا آمد که قوم ِ آمادا از نتایج ِایرانی ِاوست. شهری ماد بود و شهلی کردو، ولی هیچکس نبود. وگرنه هرگز اجازه نمی دادند تن و بدن ِ کارداکا را که قلبش هنوز در ایران می تپد پنج تکه کرده بزرگش را به سرزمین ِغلامان وصله کنند که تازه در سرحدّاتِ وقاحت ترکهای کوهستان بخوانندشان و پُررویی را به حدّی برسانند که نام ِ آتورپاتکان ِ شمالی را به اران داده مدّعی شوند خودِ مادِ کوچک که همان آذربایجان ِ امروزین است و تا پیش از سلاجقه ششدانگ به هرچه عثمانی می گفت سیک تیر، نسَبی عثمانی دارد!!! شهری آذربایگانی بود اما نمی دانم چرا اجازه داد ترکان ِ سلجوقی آتش ِزبان را در سرزمینی که از اسر در فارسی غلت می خورد، خاموش کرده زبانی انیرانی را درخاکِ مهر رواج دهند. این را دیگر همه می دانند که رودِ ارَس زن ِسربه راهی ست که بین ِ دو مرد نخوابیده و هرگزنمی خوابد. این زن از اسَر جغرافیای آذر را ازهربلادی جدا کرده ست. مقصّر البته آنانند که آذربایجان را دو شقّه کردند تا شرقی و غربی گری درهمین ایران کند! کم بود شمالی را هم وبال کردند! رو رو باش!

قفقازباید برودغازش را بچراند! همانطوری که عراق خودش را به اراک می‌رساند، ایران دوباره تا ته در اران خواهد راند! و مثل ِپاره‌ی دیگرِخوزستان که از وقتی به عراق رفت، عرب شد...

می‌بینید چه گیری کرده‌ام؟ توی رُمان هم دست از سرم برنمی‌دارند لعنتی ها! مجبورم می‌کنند هی راوی را کنار بزنم دانای کل را صدا کنم تا روشنگری کند. انگار مردم قاق‌اند! بابا این سرزمین شناسنامه دارد، شوش که در قلبِ خوزستان کار می‌کند پایتختِ باستانی ِ ماست. غلط که نکردیم اگرچند کشتی سیاهِ آفری- یمنی را که از بدِ روزگار، برده به ایران آمده بودند آزاد کردیم  و خانه دادیم تا با ایران و در ایران تازه انیرانی باقی بمانند. وقاحت به حدّی رسیده که این پایتختِ کهن را عربستان ِصغیرمی نامند... رو رو... بگذریم!

داشتم می‌گفتم که شهری باز گشته بود، ازکوچه می‌گذشت بی آنکه ردّپایی ریخته باشد بر خاک، چنان آرام که حتی به خُرده برگهای زرد تهِ پاییزآسیبی نمی‌رسید. پشتِ دری ایستاد و مثل همان سالها، سه بار به شاسی فشار داد اما کسی به خانه بود که دیگر نمی‌شنید! پای همان در نشست وفکر کرد چقدر این سالها را ندیده حتی نگذرانده تنها از رویشان پریده بی آنکه چیزی به دست آورده یا برده باشد زندگی را از دست داده بود...

 

که چی؟ چُس ناله آغاز شد پاپتی نویس!؟ باچند جمله زبان ریزی، فلسفه بافی ِ یک من سه شاهی شروع کردی که خواننده قُر زده باشی!؟ بی خیال مشدی!

نیست که نیست، پاشو! نیمکتی انتخاب کن در همین پارکِ جدید ِپشت شهرداری، نگاهی به آدمها بینداز! هیچ چیز فجیع تر ازاین نیست که بی آنکه ببینی نگاه کنی. من نوّه ی خانم ِ همین خانه وهمان شهلی سیتی سُماقی‌ام که هر روزه پنج تا هفتِ عصرِ خودش را با خیال ِ راحت در پارکِ روبرو می‌گذراند. به سلامت!

 

شباهتی باورنکردنی داشت به دخطری که سالها معلم ِسر ِخانه ام بود.الفبا را او یادم داده بود. آب را که بخش می‌کرد چنان حالی پخش می‌کرد که از خدا می خواستم لب‌هایش هرگز به «ب» نرسد. چه می‌شد اگر در حال ِ«آ» برای همیشه همانطور وا می‌ماند و منظره‌ای که ردیفِ دندانهاش پشتِ سرخی ِ لبهای قلوه‌ای‌ش درست می‌کرد خراب نمی‌شد. گاهی که دستم را می‌گرفت تا «آ»ی آب را بنویسم الف را آنقدرکش می‌دادم که کاغذ فوری تمام می‌شد. همیشه دلم می‌خواست کاغذی داشتم این هوا، تا دستهای ظریفش وقتِ بیشتری را به دستم اختصاص دهد. دستهای گرمی که از قرص ِ سرماخوردگی زودترعمل می‌کرد. «آ» را که می‌کشیدم کلاهش را سرش نمی‌کردم هرچند که گاهی احتمال می‌رفت سرما بخورد بااین حال دلم نمی‌خواست سرش کلاه بگذارم.

سرتان را درد نیاورم این خانم ِمعلم که حالا دارم برای دخترش خواب می‌بینم! بین ِ همه زنهایی که تاکنون دیده‌ام یک استثناءِ عزیز بود که دیروزتوی پارکِ پشتِ شهرداری از بدِ روزگارچادر نمازی گُل بِهی سرکرده بود، قدّش به تقریب نصف و نیمه شده بود. از دور که می‌آمد، به من زُل زده بود. نزدیک‌تر که شد، مرا نگاه می‌کرد و از پیش ِپایم که رد شد، مرا ندید! صدایش زدم برنگشت!

 

اللهُ اکبر! باز هم نُه جمله تلف کردی که بگویی شهلی به پیری ِ کلاغ رسیده کور و کر شده است که چی!؟ رُمان‌نویسی ریزنویسی‌ست درست! اما قرار نیست چیزی را که می‌شود با جمله‌ی ناقابلی به خوردِ خلق‌الله داد، اینهمه کِش بدهی.

 

شما با این پاترول ِاسقاطی و یک مُشت ریش وپشم دیگر شورش را درآوردی با ورودِ بی‌اجازه راوی را سردر گم می‌کنی و نه‌ای بزرگ را در پاسخ به سوالی که نمی‌کند، کوچک می‌کنی دل داشته باش! الله یا ال لا که چیزی به جزلا نیست. راوی دارد زور می‌زند بگوید برای اطلاع از دلایل ِ نه ِ اکبری که سالها پیش شنیده عقب گرد کرده  خُب حالا که تیرش به سنگ خوردو بقایایی از گذشته باقی نیست، برگشته آن سالها را دوباره آغازکرده با مکثِ کوتاهی پشتِ دروازه‌ی تخته‌ای زنگ می‌زند!

 

کیه!؟

 

منم دیگه خُب، بازش کن!

 

داخل که شد باغچه‌ای به استقبالش آمد که تا نداشت. زیبایی ِ قد بلندِ گلهای آفتابگردان ظرافتِ صورتی ِ گلهای رُز را محو کرده بود. درخت پُربارِسیب، موجودی ِخود را با کمال ِرضایت پای کاج ِ قدبلندی که همیشه‌ی خدا میوه در مخفی داشت ریخته بود.

ضمن ِعرض سلام ای بکارتِ زیبایی دوسه گامی برداشت و وارد ِحیاطِ آشنایی شد که جزآسمان ِ بالای سرش همه چیزش را تعویض کرده بود، ماه چون گرده‌ی گُهی که خیلی هوا خورده طعمه‌ی خرمگس شده باشد وازش شاش بچکد، آن بالا، بین ِرنگهای سفید و خاکستری مستأصل مانده بود و هرآن هراس می‌رفت کسی ولش کرده این پایین بر سروکله‌ی آدم افتاده آن را عنی و خونی کند. پشتِ باغ، توی بزرگراه، ماشین‌هایی که مثل ِردیفِ مورچه با نظمی اجباری می‌گذشتند حکم ِفحش ِرکیکی را داشتند که هر دم حواله‌اش می‌شد وشب که آسمان ِ بدگِلی داشت تکه تکه ابرها را می آورد و سر ِشهر طوری پخش می کرد که خدا را شکر برف در سرش ببارد و بختِ سیاه و نکبتی‌ش را کم کم سفید کند . هوا گرچه تاریک اما هنوزنورِ مهتاب  به برف می‌خورد وشن‌ریزه‌هایی که می‌توانستند خودی نشان بدهند مثل براده‌های طلا می‌درخشیدند. بالاخره بعدِ سرفه های خشکی که درگلویش که وکه  می کرد یکهو تصویر ِ باغ ِ بهشتی و استخر ِکون لخت و ران ِقرقاول وآبِ روان مثل ِبرق از خاطرم گذشت وناگهان از پیله‌ی امن ِ استخوانهام که شوفر ِلاغرمردنی‌ش، دنده‌اش را قُرچ قرچ جا می‌انداخت  پریدم بیرون ودرصفحه‌ی هفتاد و هفت ِبیگانه‌ی آلبرکامو با جنده‌ای قرار گذاشتم.

پادری که پا خورد در ِورودی کنارکشید و به بوی تن ِعرق کرده‌ای رسیدم. دیدم چه دختری چه کوسی عجب بدنی توی اون دکولته لختی شده هوش از سر ِآدم می برد! چشمهاش آبی عین ِدریا، هیکل خدا، قد بالا، کمر فلوتی، مو بلوطی عینهو تو بگو شارنستون! زبونم بند بند، بند اومد. لبها رو که بِهِم داد فقط تونستم بگم جووووون!

بااینکه همچی بفهمی نفهمی ترس ورم داشته بود گفتم ول کن! این تیکّه توی خواب هم گیر ِآدم نمی‌آد. نمی دونستم به چه مستمسک و بهانه‌ای استارت بزنم. نیگاهی به اینور اونور انداختم و تا دیدم که حواسش نیست پریدم توی تخت و ترمز دستی‌م رو کشیدم و دِبرو!  از این اتاق که کاناپه داشت به اون یکی بالاخره همه جا را تمرین کردیم! خانه‌اش که چه عرض کنم کاخش با روکار ِصورتی رنگ ونمای باروک نسبتِ نزدیکی با خانه‌ی آلپاچینو توی فیلم ِ کازینو داشت اصلا آجرهای هر دوشان توی یک کوره خشک شده بودند ودیوارهاش حضرتِ عباسی فامیل ِهم بودند. پدرسگ آنقدر خوشگل بود که به هر فنی نمی‌توانستی توی صورتش نگاه کنی! پوستش چنان شفاف بود که انگار هرگز شلاق نخورده کمیته نرفته صیغه و طلاق نکرده ونگرفته اصلا خطا نکنم مثل ِماشین دایی عباس آکبندو صفر کیلومتر بود.

 

راستی مثل اینکه طرف جیم شده پیداش نیست اما خودمانیم! خیلی هم الکی وِر نمی‌زد! خب حق داشت! تعریف کردن ِ قصه یعنی تحریف‌کردن ِغصه‌ی همه ی گُه‌های تمام قدّی که صبح تا شب جلوی آینه‌ای که نامش دیگری‌ست، ایستاده اند.

 

 بچه که بودم البته منظورم تا یازده سالگی‌ست همیشه با دختربچه‌های همسایه پلاپوتِی می‌کردم و کون ِمحمد پسرخاله‌ام که تازه از من قدّش بلندتر بود، شدیدن از این بابت می‌سوخت . او همیشه شوهر دختری می‌شد که ناخوش بود. لاجرم دائم باید پی ِ دکتر و دارو از خانه خارج می‌شد. من ولی مثل ِ زین العابدین ِ بیمار که ناخوشی ِ واگیر کم نداشت، مجبور بودم در بسترم استراحت کنم. بنابراین از مراسم خونه‌بازی فقط بخش های مربوط به خواب را خوب به اجرا درمی‌آوردم، و همین کفرِمحمد را درمی‌آورد. اصلن من مادرزاد دخترباز به دنیا آمده بودم. همه‌ی نازداران ِدرس ندیده را حیوانات خطاب می‌کردم که قربانشان گردم به دو دسته اهلی و وحشی تقسیم می‌شد. همسایه لاکوها و دختران ِ فامیل اهلی و الباقی همه وحشی بودند. یک روز تهِ کوچه  با یکی از همین اهلی‌ها که چند پیراهنی بیشترازما دریده بود خانه بازی می‌کردیم که کم کم فیلش هوای هندوستان کردوبه خانه‌شان رفتیم تا مثلا لباس تازه کند.موهای بلند وبلوطی‌ش راکه روی گلهای سرخ ِرُبدوشامبرش ریخته بود با روبان ِ سفیدی بسته بود. رنگش پریده وگونه‌هاش کبود بود و گاهی پلکهاش ناگهان روی ابرومی‌پرید و اصلن همین کردنی‌ترش می‌کرد. ماهم که باکله‌ی تراشیده  وتن و بدن ِ آفتاب خورده‌ی ساحلی و البته یک جفت پیژامه‌ی نخ نما و رنگ و رو رفته یازده سالی بیشتر نداشتیم روی لبهاش که دوروبَرش خوشمزه‌ترین بستنی ِدنیا را می‌فروختند با سینه‌هاش گردوبازی می‌کردیم و روی کون ِسفیدش سُرمی‌خوردیم و می افتادیم دم ِدرز ِکوس ِبادکرده‌اش که تازه‌گی‌ها علفهای جلوی قنادی‌ش سبز شده بود. دیگرعادت کرده بودیم کیرمان را هرروزه گرم ِظهر به چرای این علف‌ها برده سیرکه خوردند مثل ِچوپانی در ِزیپ را باز کرده دم ِغروب به خانه‌شان هی کنیم.

خلاصه بچه که بودم خیلی با غریبه‌ها نمی‌پریدم، پانزده سالم که شد گذرم به لانه‌ی وحوش افتاد، پیش از آن فقط اهلی باز بودم، نه احتیاجی به کاندوم بود، نه نیازی به التفات. مجبور نبودم هفته‌ای هزار تا خرج ِ این ناجنس کنم که تازه اغلب پاره می‌شود...

 

ای کاش پاره می شدم و یک سوشی ِ دیگر پس می‌افتاد. ای کاش چنین مقاوم نبودم و در حین ِ پایین و بالا رفتن، منتظر نمی‌ماندم تا سرِکیر گیج رفته بالا بیاورد. ای کاش لااقل بعدِ اتمام، مرا و دوستانم را که پخش ِ اتاقیم، روانه‌ی سطل ِ آشغال می‌کرد و مجبور نمی‌شدیم اینهمه آدم و الباقی را حمل کنیم و دستی در این جنایتِ مخوف داشته باشیم. از وقتی که در بسته‌های سه تایی جفت و جور شدیم در فشار بودیم. چه می‌دانستیم این فشار بیشتر شده به نهایت که می‌رسد، چنین بی مصرف در گوشه‌ای می افتیم و فروغی در نمی‌آید که بنویسد، آنگاه خورشید سرد شد! و یا حافظ که نگوید توانا بُودهرکه دانا بُود! منی که حالا اینهمه می‌دانم چه توانی دارم؟ کاش پایی داشتم و اینهمه بی گناهی را پای چاهِ کسی می‌بردم و در خانمی می‌ریختم و کودکی مثل ِهمان سوشی که مهدی شد...

 

مامانی ببین باز بابا باتکُنک آولده لیخته کفِ اتاق، مامانی خوابی؟

 

سیب‌های رسیده‌ی شاخه‌ای که از سر ِشهوت پنجره را باز کرده بود مثل ِخوابِ شهلی نرم و سنگین به اتاقش آمد و لطفِ یکی از برگهاش را شامل ِحالش نکرده کرده باعث شد خانوم غلتی خورده  ملافه‌ی گلگلی که روی صورتش با آهنگِ نفس‌ها بالا و پایین می‌رفت ناگهان برکنار شده کوس ِبادکرده‌اش درحال ِِ تاق بازخودنمایی کند.

  درهمین حین وبین، سوشی ببخشید مهدی با دستهای کوچکی که تازه از سوراخ ِ بینی‌ش داشت درمی‌آمد و عن دماغی خیس خورده بر نوکِ سبابه‌اش سبزی می‌کرد، از زمین بَرم  داشت و در لبه‌هام آنقدر فوت کرد که مجبورشدم ازشدّتِ خشم بترکم و قطره ای اُریب لای واژن ِ شهلی  پاشیده شود...

 

چخد این باتکُنکا بو دالن!؟

 

مهدی ببخشید سوشی تو هنوز بیداری پسرم؟  مادرت خسته‌س بذا آروم بگیره پاشو بریم اتاق ِ بابا

 

بابایی واسه چی این باتکُنکا لو همیچه خیچ می‌کنی؟

 

بابا قربون ِاون دودول ِطلات بره اگه خیس نمی‌کردم توکه هرگز پیدات نمی شد کاپوت پاره!

 

همین که آمد بغلش کند تا به اتاقش ببرد، شاش و گه ِ ترکیبی از زیر ِلاستیکی که دیگر شُل شده بود روی دُشکِ شهلی سرازیر شده نواری قهوه ای حاشیه ی پایینی ِ آن را آذین کرد. دیدی چه شد؟  اعتنایی نکرده فوری بچه را به دستشویی برده تمیز وبعد دراتاقش پهن وخواب کرد. بعدش هم برای رفع ِملال سی دی را در ویدئو فرو می‌کند که از قرار ِمعلوم نسخه‌ی تحریف شده‌ی زندگینامه‌ی اسکندرمقدونی‌ست وحکایتِ اینکه جنابِ حرامزاده چگونه در این جهان چشم پیدا کردو چطوری چون عُمر به ایران لشکرکشی کرد وباقی ِقضایا که دروغی تاریخی‌ست با اینهمه من مانده‌ام چرا کارگردان ِ جاکش ِ این فیلم اینهمه چشمهاش را کور کرد وتکه پاره‌های کاخ ِکورش و داریوش را تازه درموزه های کشورش ندید که چنین احمقانه در چندین سکانس ِ فیلمش به کپرنشینی ِ این شاهان تاکید می‌کند! جاکش آنقدر گاو تشریف دارد که نمی‌داند وقتی ارابه‌های مدرن ِایران ِ باستان برای اخذِ باج وخراج به یونان می‌رفتند همه‌ی اهل ِ آتن جهتِ تماشای  تکنولوژی ِ تمدنی که به ساختِ آن ماشین های جنگی منجر شد از درو خانه می‌زدند بیرون. دریغا که فیلمسازان ِ اخته و جشنواره‌ای و اُپورتونیستِ وطنی نیز بهتر عمل نمی‌کنند و برای اینکه توی سر ِ فرهنگی دیرسال زده باشند آب توی آسیابِ انیرانی جماعت می‌ریزند وتازه سنگِ مخالفت با حکومتی فرهنگ‌کُش را که همان جمهوری اسلامی باشد نیزبه سینه می‌زنند. برآیندِ تمام این تلاش‌هاست که سبب شده دم ِ بازرسی ِ هرفرودگاهی همین که سروکله‌ی یک ایرانی پیدا می‌شود در کمال ِ وقاحت توی ماتحتش نیز دست می‌کنند  تا مبادا که این وحشی آلتی ضدّ ِ فرهنگی واردِ خاکِ بی تاکِ ِ کشورشان کند. مانده‌ام چگونه ایرانی جماعت اینهمه تحقیر را تحمل می‌کند و دَم نمی زند! من نمی‌دانم این حکومت‌های انیرانی که طی ِ سده‌های اخیر در ایران بر مسندِ حکومت تکیه زده‌اند چرابه همین افتتاحیه‌ی المپیک که باادعای ایجادِ دوستی بین ِ ملتها و فرهنگها برگزار می‌شود وهدفی جزایران‌کُشی ندارد، اعتراض نمی‌کنند. بابا بیشتر از هزار سال پیش، ارتش ِ باشکوه وچندصدهزار نفری ِ ایران که تازه بمبِ اتم هم نداشت در دریا غرق شدو  دونده‌ای کون لخت صحرای ماراتن را دوید و خبر ِمرگش به اهل آتن رساند تا پایکوبان جشن بگیرند و بعدش ازفرطِ خستگی گوشه‌ای افتاد و کون ِلقّ‌اش مُرد! حالا بعد از گذشت اینهمه قرن، هنوزدنیا دست بردار نیست و همایشی جهانی را که همان المپیک باشد مشعل به دست به یادِ این مردک با دوی ماراتن آغاز می‌کند تا به آتشی که دارند روح ِ مهر را در آن می‌سوزانند میدان بیشتری بدهند. دریغا که تصور چنین آوشویتسی از عهده‌ی تخیل هم برنمی‌آید! جنبِ این وانفسا چقدر ابله است مُلایی پاپتی که مفتخر است  باب گفتگوی تمدن‌ها را باز کرده‌ست!!! مردک توی دهان ِ تمدنی که ربطی به شمایی که سنگش را به سینه می زنید ندارد، خشکاخشک تا ته کرده اند! نایی نمانده حرف کند چه گفتگویی!؟امثال تو که عمّامه‌ی سلمان ِ از فارسی دررفته سرکرده‌اید و ناگهان مسلمان شدید چه می‌دانید که ایران چیست و ایرانی کیست تا سخنگوی تمدنش باشید!؟

مثل اینکه بازم زدم به صحرای کربلا که لابد صحرا نبود وکوهِ قدکوتاهی بود که تازه پایش رودخانه‌ی عریض و طویلی جریان داشت و من مانده ام چکونه اهالی ِخیمه درآن حوالی بودند و از تشنگی هلاک شدند!چقدر بعضی ها ول معطل اند و سالی هزار بار این کشکیّاتِ پراز تضاد را سرهم می کنند ویکی نیست بپرسد آخر خرت به چند!!!؟ چقدر رُمان‌نویسی کار احمقانه و چیپی ست.وقتی می شود طی دوجمله حرفشان را بزنند چرامثل ِمن اینهمه کوس کش می‌دهند که ذهنشان کش بیاید و چرند بنویسند تا تازه سینما و تئاتر را هم به گُه بکشند! واقعا کارگردانی که فیلمش متکّی به داستان باشد و بلد نباشد دوربین را کولش کرده مثل ِدیوید لینچ حرکت نویسی کند به دردِ فاک هم نمی‌خورد. اصلا چه معنی دارد صداکُشی کردن و دیالوگ‌نویسی برای چند تا شخصیت که هرچه بهشان بپردازی یک نفر بیشتر نمی‌شوند! مثل همین شهری و شهلی ِ خودمان که تازه بعد از اینهمه پرت و پلا نویسی خودم هم نفهمیدم چه سروسرّی باهم دارند! کم کم داره حالم از این  اسامی ِشینآغاز هم به هم می خوره اصلا کی گفته شهلا باید اسم زن باشه و شهریار اسم ِ مرد؟ کیرم به هرچه قانون وتئوری ِ نویسشی وخودِ شهریار ِ کاتبان که توی قوطی ِهیچ عطاری پیدا نمی‌شود! ازاینجا به بعد اسم مرتیکه را اهریمن می‌گذاریم و نام اهورا را جایگزین شهلی می‌کنیم تا ببینیم چطور می‌شود این فرهنگِ اسلامی که دائم زن را روح شیطان می‌نامد، غلط خوانی کرد. پس پیش از آنکه برای کون و کپل ِ اهورا، هورا بکشیم و بنویسیم که کیر ِ اهریمن مثلا چند من است فکری به حال استراتژی ِ این حمله‌ی فرهنگی کنیم.

 

1- فرض کنید که اول اهریمن از کون ِ مادر یا کوس ِ پدرش افتاده باشد بیرون، خب! در این صورت باید دید  دمر افتاده یا رو بالا؟ اگر دمر افتاده باشد می شود نتیجه گرفت که اول دنیا دیدش زده و اگر رو بالا به فاک رفته باشد به هیچ قطعیتی نمی‌توان رسید و این یعنی اول ِ پرسش یا آغاز ِ بدبختی و به عبارتی شروع ِ یک رُمان ِ سر ِکاری...

 

1-پیش از پردازش ِشخصیت ِ اهورا و اهریمن پیشنهاد می‌کنم ، داستان سه برادر را بخوانید که اشاره‌اش به نفراتِ سوم تمهیدی‌ست برای ورود به رُمانی که از حالا اهورا اهریمن عهده‌دار ِروایتِ آن خواهد بود 

 

1- بعدِ اخراج ِ شهریار کاتبان از اداره‌ی این رُمان که بی شک پای مرا هم توی دو خواهد کشید و با هم تمام خواهیم کرد! در کتابِ کیری سفر کنید که اهورا اهریمن آن را با خطِ میخی خط خطی کرد، بفرمایید!

 

 

                    

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.