دوستِ من، شهریار
کاتبان،
پروندهی مانا
نیستانی به دادگاه
انقلاب ارجاع شد. قلب
قضیه همینجاست.
مابقی، حرفِ
اضافیست. مابقی،
سوءاستفادهست، مابقی
کلاهبرداریست، و در
یک مورد خاص، آنجا
که رضا براهنی دست به
قلم میشود، کار به
پوپولیسم
کشیده میشود.
چرا؟
اوٌل تکلیفمان را با
زبان فارسی / پارسی
(هرکدام را که
پسندیدند، برعکساش
را درنظربگیرید) روشن
کنیم. این زبان که
فقط زبان ِ ما نیست،
وطن ِماست (حتا اگر
من و تو ما باشیم)،
خانهی ماست، وقتی که
خانه دیگر خانه نیست،
حافظهست وقتی که
حافظه را تحریف
میکنند، زندهگیی
ماست، تپش ماست،
خََلَجان ماست، همهی
ماست. اما رضا براهنی
مینویسد:
روزنامه
اي كه او(مانا
نیستانی) در آن
كاريكاتور را كشيده،
روزنامه ي رسمي كشور
است، و دستگاهي كه او
را زنداني كرده، همان
دستگاهي است كه
روزنامه ي رسمي كشور
به آن تعلق دارد. هم
روزنامه، هم دستگاه
قضايي، هم زندان، به
سيستم خاصي تعلق
دارند كه نامش جمهوري
اسلامي است. روزنامه
هم فارسي است، فارسي
هم زبان رسمي جمهوري
اسلامي است و پيش از
آن نيز زبان رسمي
سلطنت دو پهلوي بوده
است (1)
این شوخیست. باید
خودت را به سخره
گرفته باشی، یا
خواننده ات را، یا هر
دو را. زبان ِ فارسی
را زبان ِ حکومت
معرفی کردن، و از
قَبَلِ آن حکومت ِ
زبان ِ فارسی را،
بالندهگیی زبان ِ
فارسی را زیر سوآل
بردن، چیزیست در حدِ
عوامفریبی. زبان ِ
فارسی زبان ِ امروز و
دیروز و هشتاد سال ِ
پیش نیست، این زبان
قرنها زندهگی پشت ِ
سر دارد، (باری،
خوشایندت هم که
نباشد، این زبان
ریشهای دارد که
انگار ریشهی مشکلات
آنجاست: هند و
اروپایی… به این جا
برمیگردیم)، امروز
با بازیهای حاکم و
محکوم، ظالم و مظلوم،
قاتل و مقتول، این
زبان ازجایش تکان
نمیخورد. اما این که
حرف از روزنامهی
رسمی میشود، خودش
حرفیست. مگر در کشور
روزنامهی غیررسمیی
هم پیدا میشود؟
مثلا" نمیدانیم پشت
ِ سرِ «شرق» کیست؟ و
جالب این که «شرق» هم
به جرم ِ اهانت به
ستارخان در خطرِ
نیستیست. آیا
روزنامهی رسمیی
کشور با اصول ِ
اخلاقیی رضا براهنی
تناقض دارد؟ چه وقت
تناقض دارد، چه وقت
ندارد؟ وقتی که در
«ایران» به باباچاهی
پاسخ میداد (پاسخ یا
... تبلیغ؟) «ایران»
چه بود؟ و آن
«شهروند»ی که از
همیشه تا همیشه
دستگاهِ
سخنپراکنیی
هیجاناتِ براهنی
بوده، مال ِ کیست،
مال ِ کجاست؟
قلب ِ قضیه، مانا
نیستانیست، که
پروندهاش به دادگاه
انقلاب ارجاع شده.
براهنی به مانا
نیستانی که میرسد،
کارش به اما و اگر
میرسد:
در صورتي كه حقوق بشر
بر كشور ايران حاكم
بود، در صورتي كه او
شاكي خصوصي و عمومي
نداشت، و در دادگاه
صالحه محاكمه و محكوم
شناخته نمي شد، هرگز
نبايد زنداني مي شد.
شاكي خصوصي عمومي او
ممكن بود من باشم،
ممكن بود، طبق آمار
رسمي 4/37 درصد جمعيت
ايران، يعني ترك هاي
آذري سراسر آذربايجان
و بيش از نيمي از
جمعيت تهران، و نيز
ميليون ها تركمن و
قشقايي و ساير ترك
زبانان ايران باشند.
اما علت اينكه او در
زندان است، اين نيست
كه دولت مخالف اين
است كه مبادا به
آذربايجاني ها و ترك
ها سوسك گفته شود.
علتش ترسي است كه
دولت از همه ي مردم
ايران، بويژه
آذربايجاني ها دارد،
و به همين دليل به
رغم اينكه آنان را به
محروم شدن از داشتن
هويت و زبان و فرهنگ
و آزادي انديشه و
بيان به زبان ملت
خود محكوم كرده است،
توهين كننده به آنها
را هم به موضوع خود
آن كاريكاتور تبديل
مي كند، يعني او را
هم مثل سوسك مي گيرد
و مي اندازد توي
زندان، و از آن بدتر،
تعداد عظيمي از
آذربايجاني هاي معترض
به چاپ آن كاريكاتور
و آن كلمات را هم مي
گيرد و زنداني مي
كند. تعدادي را هم به
قتل مي رساند، كساني
كه به جد با محتواي
كاريكاتور نيستاني
مخالفت كرده اند،
وضعي بدتر از او
داشته اند. (2)
یعنی اگر حقوق بشر بر
ایران حاکم نباشد،
طبیعیست که مانا
نیستانی زندانی شود،
و طبیعیست که رئیس
سابق انجمن قلم، خودش
را شاکیی بالقوهی
مانا نیستانی معرفی
کند. عدم دموکراسی
در ایران، شکایت ِ
بالقوهی براهنی را
گوش کرده، به اجرا
گذاشته است. حقوق
بشری در کار نیست، در
عین حال، براهنی از
این وضعیت ناراضی به
نظر نمیرسد: «او را
هم مثل سوسک میگیرد
و میاندازد توی
زندان.»
اُبسهسیونی بنام ِ
سوسک. تهییج توده با
کمک ِ سوسک. بهانه
قرار دادن ِ سوسک. با
سوسک بازی کردن، سوسک
بازی کردن. از این
بازی، با این بازی،
با احساسات ِ مردمی
بازی کردن. اینها
متردافهای تازهای
است برای سوسک. کافکا
پیغام میفرستد که:
«یک روز صبح، گرهگور
سامسا از خواب
آشفتهای بیدار شد و
فهمید که در
تختخوابش به حشرهای
عظیم بدل شده است.»
مسخ! باری، مسخ. اما
کیست که مسخ میشود؟
اما باید از مانا
نیستانی حرف زد. باید
از کارنامهی مانا
نیستانی حرف زد. باید
از کارهایش گفت. باید
از هنرش نوشت.
باید
به فکر مانا نیستانی
و سلولاش باشیم،
باید احساس مسوولیت
کنیم اگر شاعریم، اگر
نویسندهایم. و
میشود ننوشت، میشود
مثل ِ همیشه، همیشهی
براهنی، به جریان ِ
موافق پیوست، میشود
طرفدار جمع کرد،
میشود مغلطه کرد.
بله آقای براهنی،
میشود مغلطه به راه
انداخت، شما که این
بازی را خوب بلدید،
کسانی هم مسحور
میشوند، غش میکنند
و از هوش می...
من اما به نیچه فکر
میکنم که مینویسد :
چرا این چنین
فرزانهام؟
فرزانهگیام آذرخشی
شد
با دشنهی الماس
هر آنچه سیاهی را از
میان برداشت ! (نیچه،
از مستانهسراییهای
دیونیزوسی)
در تمام ِ متن، تنها
دل مشغولیی براهنی
ملت ِ (ملت!!!)
آذربایجان است. پس
سرنوشت مانا نیستانی
چی؟ این قضیه من را
یاد چند سال قبل می
اندازد که باز هم
براهنی چنان ِ نگران
ِ «آبروی» اقوام ترک
بود که شکنجه و درد و
لگدمال ِ حقوق ِ یک
انسان را از یاد برده
بود. در مقالهای به
آن اشاره کردهام:
اين عشق به «اصل» و
روياهای قومی نزد
روشنفکر و منتقد
ادبی ما چنان است که
در قضيهی محاکمه و
شکنجهی عبداله
اوجالان و شکنجهی او
با صورت کوفته و خون
آلودش بر پردههای
تلويزيون، روشن فکر
ما ناراحت از اين
نيست که در شکنجه
دادن يک انسان،
عبداله اوجالان، اصلی
بنام حقوق بشر پايمال
شده است، بل که
ناراحتی بيش تر او
اين است که "دولت
ترکيه با اين کارش
دارد با آب روی اقوام
ترک بازی می کند"
(شهروند 397، 1999).
(3)
این یعنی همه جا به
دنبال منافع ِ شخصی
رفتن. یعنی دنیا را
فقط از زاویهی نفع و
شهرت و منفعت ِ قومی
دیدن. این نگاه، این
اندیشه، این فکر، این
نحوهی بیان، راهش به
قهقراست، ربطی به
تحجّر دارد و زماناش
به قرون وسطا مربوط
میشود.
و در همین قسمت است
که میبینیم براهنی
آذربایجان را یک ملّت
میبیند، یک ملت
میخواهد. از این خطر
بالکانیزه شدن نباید
به سادهگی گذشت،
بهخصوص وقتی که در
سخنان ِ این و آن،
مثلا" یکی از رُجال
سیاسیی اسرائیل
میخوانیم که ایران خیلی
بزرگ است و تجزیهی
ایران را راهی برای
مقابله با ایران
میبیند، یا وقتی که
آمریکاییها اعلام
میکنند که تنها درصد
کمی از مردم ایران
فارس هستند،(یادمان
بماند که در جنوبِ
ایران چه گذشته، چه
میگذرد.) حرفهای
براهنی، گیرم در
لفافه و زینتهای
کهنهی کلامی و
بیانی، تخمِ نفاق و
تجزیه را میپاشد:
میگوید:
جمعیت آذریهای
ایران، طبق آمار بین
المللی سه درصد از
جمعیت فارسی زبانان
بیش تر است.
(4)
می گوید:
كساني كه مي خواهند
نوعي هويت مشترك كامل
بر تمام مليت هاي
ايران تحميل كنند،
دچار نوعي
باستانگرايي هستند.
(5)
می گوید:
در راس تاريخ، بيش از
هر قوم و هر سلسله،
قوم ترك و سلسله هاي
ترك بر ايران حكومت
كرده بودند. (6)
می گوید:
اگر جانبداري
پادشاهان ترك از زبان
و ادب فارسي نبود، چه
بسا كه امروز چيزي به
نام زبان و ادبيات
فارسي وجود نداشت، و
اگر آنها زبان مادري
قومي خود را بر سراسر
كشوري كه بر آن سلطنت
مي كردند، تحميل كرده
بودند، چه بسا كه
امروز ما با زبان و
ادبيات تركي سروكار
داشتيم. (7)
منتقد باتجربهی
ادبیات ِ فارسی
«نمنه» را به بازی
گرفته، خواننده را به
بازی گرفته، شعر ِ
حافظ را به بازی
گرفته، خواننده را هم
به بازی گرفته. این
تحلیلهای دم ِ دستی
مگر خود ِ براهنی را
مُجاب کند، وگرنه ما
فرهنگ زبان فارسی را
میشناسیم، حضور ِ
واژهگان زبانهای
دیگر را هم. «نمنه»
را میتوان از زبان
ِهر فارسی زبان که
کوچکترین آشنایی با
زبان آذری و ریشهی
آلتائیکاش ندارد،
شنید. چرا براهنی
علاقه دارد قشقرق به
پا کند ؟
مانا نیستانی بهانه
است، دست ِ کم برای
براهنی بهانهست تا
حرفهای تاریخ
گذشتهاش را در تاریخ
ِ مدُرن چندباره
تکرار کند. میگویم
تکراری، میگویم
بهانه، چون در آوریل
2006، پیش از اینکه
از جریان ِ کاریکاتور
مطرح شود، به «بی بی
سی» اعتراض میکند و
مینویسد:
فکر می کنم در نقشه
تقسیمات کشوری تان در
رابطه با ایران و گروههای
قومی ایران اشتباهات
جدی مرتکب شده اید و
به این وسیله راه را
برای هرنوع سوء تفاهم
باز گذاشته اید، در
حالیکه بی بی سی می
توانست به آسانی و با
مراجعه به ” اتنو لوگ
دات کام ” از این
اشتباه اجتناب کند.
در این نقشه تمامی
آذربایجان غربی
بعنوان سرزمین مردم
کرد قلمداد شده است و
ارتباط آذربایجان
شرقی با دریای خزر
قطع شده است، در
حالیکه مردم آستارا
تا صد ها مایل به طرف
جنوب آن شهر
آذربایجانی زبان اند
و طبق آمار جمهوری
اسلامی ایران بیش از
نصف جمعیت تهران
مردمی هستند که به
زبان آذربایجانی سخن
می گویند. در مورد کل
متکلمین به زبان
آذربایجانی در ایران
شما باز می توانید به
” اتنو لوگ دات کام ”
مراجعه کنید. (8)
براهنی بحث ِ آمار را
در مورد ِ قضیهی
مانا نیستانی هم پیش
کشیده است با این
تفاوت که این بار،
چون میخواهد خودش را
در مقابل ِ رژیم نشان
دهد، دیگر رویش نمیشود
که به آمار همان رژیم
رجوع دهد...
ادامه می دهد:
هرگونه تغییری در این
واقعیت و دیگر واقعیت
ها بوسیله بی بی سی
تماما غیر مسئولانه
است و بایستی هرچه
زودتر تصحیح گردد.
این اشتباه و
اشتباهات مشابه دیگر
می تواند تاثیر
نادرستی بر روی گروههای
قومی مربوط داشته
باشد، در حالیکه با
مراجعه به منابع درست
همچون دیگر موارد می
توان از آن اجتناب
کرد. زیرا در آینده
ممکن است آنها به جای
مراجعه به متن های
تحقیقی موجود، به بی
بی سی مراجعه کنند و
این اشتباهات ممکن
است هر نوع دشمنی
قومی در منطقه و بویژه
ایران را دامن زند.
(9)
یادمان بماند:
دشمنی قومنی در منطقه
و به ویژه ایران.
و
دست آخر:
باید خاطر نشان کنم
که من یکی از فعالین
حقوق برابر برای گروههای
قومی ایران بوده ام.
(10)
شهریار گرامی،
باید هوشیار بود، اما
کیست ؟ باید مطلع
بود، اما کیست ؟ باید
رو راست بود، اما کیست
؟ باید حقیقت را گفت،
باید حقیقت را نوشت،
اما کسی میگوید؟ اما
کسی مینویسد ؟
چرا
براهنی مانا نیستانی
را که زندانیست و
زندهگیاش در خطر،
آلت ِ دست قرار میدهد
تا به خرده حسابهایش
با شاملو و نادرپور
برسد؟
براهنی یا سهلانگار
است یا خودش را به
سهلانگاری میزند (به
این مساله هم برسیم).
در وهلهی اوّل و با
لحنی حق به جانب مینویسد:
احمد
شاملو در شعري رسما
از داشتن نام احمد، و
نام خانوادگي شاملو
ابراز نفرت ميكند،
چرا كه اولي عربي است
و دومي تركي
اگر
براهنی منتقد است،
اگر بی غرض است، اگر
دنبال ِ روشنگریست،
باید با دقت بخواند،
باید با دقت بنویسد،
وگرنه قلب ِ حقیقت
کار سادهایست.
شاملو مینویسد:
نام
کوچکم عربیست
نام قبیلهئیام ترکی
کُنیتم پارسی.
نام
قبیلهئیام شرمسار
تاریخ است
و نام کوچکم را دوست
نمیدارم (11)
عنوان این شعر «در
جدال با خاموشی»ست و
در دفتر «مدایح
بیصله» منتشر شده.
در سال 1371
بهوسیلهی انتشارات
آرش در سوئد چاپ شده
و در انتها «توضیحات»
دارد. در مورد این
شعر شاملو مینویسد:
نام قبیلهئیام
شرمسار تاریخ است...
قبیلهی شاملو یکی از
قبایل هفتگانهئی
بود که صفویها را به
سلطنت رساندند.
سلسلهئی که به
خونریزیهای
دیوانهوار آغاز کرد،
با خونریزی و جنایت
و بیداد ادامه داد و
سرانجام در باتلاق
حماقت و بیعرضهگی
فرو رفت. (12)
در جلد دوم مجموعه
آثار شاملو که توسط
انتشارات زمانه در
تهران چاپ شده، در
صفحهی 1068 دقیقا"
همین توضیح آمده.
دو حالت دارد:
براهنی این توضیح را
خوانده. پس چرا برای
خواننده بازگو
نمیکند و بحثِ تُرک
ستیزیی شاملو را پیش
میکشد؟
نخوانده، در این
صورت، یاد ِ جملهی
خودش میافتم:
به نظرم بی سوادی جرم
نیست، ولی نگارش از
روی بی سوادی جنایت
است (13)
و نادر نادرپور،
شاعری خوشفکر و
درخشان، یکی از
بنیانگذاران
ایماژیسم در شعر
فارسی، که به علّت
عدم توجه به اصالت
او، در داخل و خارج
از کشور حرام شد، و
منتقد ِ ما که وظیفه
داشته نوآوریهای
نادرپور را کشف کند،
تنها چیزی که از او
به یاد دارد، «درخت ِ
عرعر است».
منتقد باشی و رُمان
بنویسی و شعر بگویی و
نخواهی نیمایی باشی،
بخواهی پسا باشی اما
پسای کسی نباشی،
امّا، امّا، امّا، و
امّا.
از یک طرف به قومیت و
نژاد بچسبی، از یک
طرف به مذهب و دین و
ایمان. از یک طرف در
قید ِ ملّت ِ آذری
باشی، از آن طرف در
بند ِ دین، مذهب. که
اقتضای زمان چه باشد
که پایی به این ببندی
و پایی به آن. براهنی
در طول ِ دهههای
اخیر، موضعهای سیاسی
– اجتماعی گرفته که
مجموعهی آنها
میتواند تصویری از
وضع ِ
سالوسمآبانهی
منورالفکر ما بدهد:
اگر امروز من دارم
برمیگردم، اگر امروز
تبعیدیها
برمیگردند.... بدلیل
آنست که من و ما از
برکت انقلاب بزرگ
ایران روئین تن
شدهایم. اگر
برمیگردیم از برکت
بیست و نهم بهمن
تبریز است، از برکت
اربعینهای متوالی
است، از برکت عید فطر
است، از برکت خونی
است که دیکتاتوری در
جمعهی سیاه بغلیان
درآورد، از برکت
میلیونها مبشر
آزادی، دموکراسی و
انقلاب در تاسوعا و
عاشورای حسینی است...
(14)
در زمانی که مذهب مُد
ِ روز بوده و توده را
به هیجان میآورده
(میآورد) منوّرالفکر
ما شانه به شانهی
دین راه میرود. و
بیخود نیست که برای
علی شریعتی هم مداحی
میکند...
مینویسد:
عدهای از ایرانیان
مقیم پاریس نامهای
نوشته، اظهار نگرانی
کرده بودند که در
آینده دیکتاتوری
اسلامی بر ایران حاکم
بشود. آنچه در این
نگرانی ممکن است
نادیده گرفته شده
باشد ماهیت انقلاب
امروز ایران است. در
این هیچ تردیدی نیست
که مذهب در بسیج
اذهان عمومی نقش
بسیار مهمی بازی کرده
است.
(15)
بی دلیل نیست که در
کتاب «حدیث تشنه و
آب» وقتی صحبت از
مراسم یادبود ساعدی،
کسرایی و ... در مسجد
میشود، و توهینهایی
که قاری از بالای
منبر نثار حاضران
میکند، پیشنهاد
مبتکرانهی براهنی را
میخوانیم :
«براهنی گفت: «ما
میتوانیم از تریبون
مسجد با مخاطبانمان
حرف بزنیم.» »
(16)
یعنی از هر تریبونی ؟
بله از هر تریبونی؟
یعنی به هر وسیلهای؟
بله، با هر وسیلهای.
یعنی به هر قیمتی؟
بله، به هر قیمتی.
«تریبون» هم
خواندنیست !
میقلمد که : (ترجیح
دادم ِ نام ِ «خ» را
همینطور خفیف
بیاورم، براهنی
کاملاش را ادا
میکند...)
امام خ، این تبعیدی
پانزده سال دور از
ایران میداند که
تبعید چگونه چیزی
است.... شاه با تبعید
کردن امام خ، فکر و
زبان و معنویت وی را
هم تبعید کرد. علت
محبوبیت بینظیر
تاریخی امام در
ستمدیدگی و مظلومیت
وی نهفته است. ازین
دیدگاه امام شباهت به
مردم فلسطین دارد که
بوسیلهی اسرائیل از
سرزمین آباء و اجدادی
خویش رانده شدهاند.
شاه بهمان اندازهی
اسرائیل غاصب است و
امام خمینی باندازهی
یک فلسطینی، مظلوم. (17)
رضا براهنی که لابد
تنها کسیست که به
کُنه فمینیسم پِی
برده، از این نظر هم
دیدگاههای «جالبی»
دارد:
در مورد آزادی زنان
هم بهتر است به
پروندهی شاه بنگریم.
آیا کسی که از دوران
نوجوانی تا بامروز
طاق و جفت، زن جوان
بدربارش برده،
میتواند مدافع آزادی
زنان باشد؟ ...
کاسه کوزهی اسارت زن
ایرانی را تنها سر
ملایان نباید
شکست.... مشتهای گره
کردهی آنان در دفاع
از حقوق کارگران نفت،
و بدنهای سوراخ
سوراخ آنان با
گلولههای مسلسلهای
شاه نشانهی آن است
که زن نقش انقلابی
خود را به خوبی ایفا
میکند. آیا امام خ.
با این نقش زن مخالفت
کرده؟ ما تا این ساعت
سندی در دست نداریم
که مربوط به این
مخالفت باشد. ولی
کلیهی اسناد این سی
و هفت سال گذشته نشان
میدهد که شاه با این
تصویر آزاد از زن
مخالف بوده است.
(18)
اینها مُشتیست
نمونهی خروار از
ارزیابیها، از
نگاهها،
ازدیدگاههای براهنی
که همانطور که تاریخ
معاصر نشان داده، از
شتابزدهگی، از کوته
نظری و هیجان ِ
بیهودهی متکلماش
خبر میدهد.
در همین حوالی،
میخوانیم:
بخوبی میدانیم که
رهبری ملامصطفی
بارزانی یک رهبری
ارتجاعی بود. و
تردیدی نیست که این
رهبری باید از بین
میرفت و در زمان خود
خلق کرد این رهبری را
برمیداشتند. ولی ما
از آمال و آرزوهای
خلق کرد، که به دنبال
خودمختاری
میجنگیدند، صحبت
میکنیم و نه از رهبر
مرتجع آن. سلاح گرفتن
کردها از کشورهای
دستنشاندهی
امپریالیسم نیز قابل
توجیه است، چرا که
این سلاح علیه قدرتی
بکار گرفته میشد که
حق دموکراتیک کردها
را از آنان دریغ کرده
بود.
(19)
پس مبارزهی مسلحانه؟
بله، چرا که نه؟
بهخصوص وقتی که
اسلحه را از دست ِ
دستنشاندهی
امپریالیسم بگیری،
بهخصوص وقتی بخواهی
برای خودمختاری
بجنگی، بهخصوص وقتی
که اندیشه پایش را
کنار بکشد و تو را با
توهّم چنان تنها
بگذارد که هذیان
قلمی کنی.
ش. ک عزیز !
بینامتنیئی را دوست
دارم که به چیزی منجر
شود. وقتی که شیرین
عبادی جایزهی نوبل ِ
صلح را گرفت، یک بار
ِ دیگر براهنی ذوق
زده شده بود:
تاريخ ايران ورق تازه
اي خورد. تا حال چنين
ورقي نخورده بود. با
يك رأي زني بر تارك
اين تاريخ ايستاد.
(20)
و عبادی چه شیرین
اسلام و دموکراسی را
آشتی میداد، و
براهنی در چهرهی
نورانیی او چه چیزها
که نمیدید:
«زنی فروتن، با چهره
ای دل نشین، شاد و
شادی بخش...» (21) و
«چنان وجد آور است که
آدم می خواهد به همه
تبریک بگوید». (22)
در همان دوران در
مقالهای زیر عنوان
«جامعهی نمایش»
نوشته بودم:
غم بزرگ او، که دل
مشغولی دیگر اوست،
مشغلهی قومیت است،
تبار، نژاد. اصل و
اصلیت. آیا این
دیگرانند که او را
«بالکانیزه» میکنند
و یا خودش خود را این
طور میخواهد ؟
روشنفکری که هنوز در
پس ِ قوم و تبار پرسه
میزند چه میتواند
بگوید ؟ چه دارد که
بگوید ؟ جز این که :«
مایهی مباهات همهی
ترک تباران در همه
جاست....
به رغم ستمی که بر
ترک تباران ایران از
لحاظ زبانی، ادبی،
فرهنگی و حقوقی رفته
است،
چه تسلای خاطری برتر
از
این که زنی از همان
تبار
جایزهای به این
گرانقدری را در سایه
کاردانی، همت و
استقامت در خدمت به
انسانیت از آن خود
کرده است.» (23)
تاریخ ِ پیش از نوبل
ِ عبادی را میدانیم،
تاریخ ِ بعد از نوبل
ِ عبادی را هم.
اظهارات ِ پیش از
نوبل ِ عبادی را
میدانیم، بعد از
نوبلاش را هم.
شهریار ِ عزیز،
وقتی مجلهی میسیو
در فرانسه چاپ شد، با
آن ترجمهها، با
انتخابها، باید چیزی
نوشته میشد. نوشتم.
وقتی که کسی سعی کرد
فعالیتهای مستمر و
مهم ترجمه از فارسی
به ترکی را به بازی
بگیرد، نوشتم. وقتی
که بالماسکهی شعر
ایران و فرانسه برپا
شد، نوشتم. آن موقع،
وقت ِ سکوت بود،
لابُد کسی نمیتوانست
پا جلو بگذارد و حرفی
بزند، یا اصلا" حرفی
نداشت که بزند. و
بعد، وقت ِ مصاحبهی
براهنی بود، که با
رادیویی مصاحبه کرد و
دوستم علی عبدالرضایی
آگهی استخداماش
(24) را منتشر کرد.
من فردا خودش
میداند (25)
را. در همانجا
نوشته بودم:
پس
در این سرزمین، در
این زبان، در این
زمان، منتقدی یافت
نمیشود نه؟ چطور
میتوان از بحرانِ
رهبریی نقد ادبی
صحبت کرد و بعد،
شاهدی ساکت بر این
بحران باقی ماند؟ و
حتا سکوت را که صوت
میکنی، طوری موضع
میگیری و موضعات را
طوری بیان میکنی که
مواضعات مصون بماند.
کاری
کن که مصون بمانند تا
مصون بمانی، این
قانونیست که این
سالها خوب از پساش
برآمدهای، پس پسای
هرچه، پسای هر که
باشی، پسای این یکی
نیستی. و این واست و
این پس است، این واپس
است. حفظِ مواضع کنی
و مواضعات حافظِ
بحران شود و تو در
بحران، بحرِ طویلی در
وصف عاجزانِ ادبیاتِ
این زبان، این زمان،
بشفاهی. پس تو شفاهی
میمانی، تو شفاهیدنی
نه شفائیدن، نه شفاء.
باری، عاجزان را از
دور، از نزدیک، دورِ
خودت جمع کنی که
حافظ ات شوند. و ما
چهقدر وقت کم داریم،
و تو که در وقتِ کم
میخواهی دست کم دل
خوشخنک شوی برای
اختههای این زبان،
این زمان، و
فراموشات میشود
حرفهای مهم،
بحرانهای مهم و
موضعگیریهای مهم،
وقت کم است، و تو فقط
به فکر ماندنی،
میخواهی بمانی، حالا
به هر قیمتی که شد.
اما یادت باشد که
ماندآب هم میماند.
یادم
باشد که این روزها
ضعف بهتر است از
قدرت. ضعیف که باشی
بیخطری، بی خطری
برای کلانسالان و بی
خطری برای نظمِ، برای
حاکم، بی خطری برای
ارشاد وبی خطری برای
حُمق.
(26)
باید شعر ایران را،
شعر چند زبان را
بشناسی. شعر فرانسه
را. شعر انگلیسی زبان
را.
و میدانیم:
این را خوب می دانیم،
که شعر ما، شعرِ
امروز ما، چه پهلویی
به شعرِ امروزِ جهان
میزند، همان شعری که
افقهای تازهای را
پیش روی ما گسترده،
پیشنهادهای تازهای
را عرضه کرده که در
زبانِ ما تازهست و
در زبانِ دیگر، و
زبانهای دیگر هم.
(27)
بعد از این نوشته
بود که سایت مجلهی
شعر فیلتر شد. بعد از
این نوشته بود که هر
کس این حرف را به
خودش گرفت و فکر کرد
که شعر او هم از شعر
ِ جهان جلوتر است.
براهنی هم دو ماه بعد
نامهای نوشت به خانم
ف.غ و فکر کرد بهتر
است از قَبَل ِ این
جریان، خودش را به
جریان بیاندازد و
حالا که وضعیت امن
است، او هم هورآیی
بکشد. کشید:
و به صراحت بگويم كه
شعر بيست ساله اخير
ايران، از شعر همزمان
خود در اروپا و
آمريكا پيشرفته تر
است (28)
اما شعری که من
در حد ِ شعر ِ جهان
می دانم، نه شعر
سیدعلی صالحیست که
در عصر دیگری سیر
میکند، نه شعر
باباچاهیست، نه شعر
براهنیست و نه شعر
آن یکی مداح حکومت
علیرضا قزوه ! که یکی
پس از دیگری نطقی
دربارهی برتریی شعر
امروز ایران ایراد
کردهاند. اینکه من
از برتریی شعر ایران
حرف میزنم ربطی به
هر شعری پیدا
نمیکند. مدتیست
مشغول ترجمهی شعر
یکی از شاعران دههی
هفتاد به زبان فرانسه
هستم. کسانی که جایگاهی
جدی در ادبیات فرانسه
دارند، این ترجمهها
را خواندهاند و
جملهگی معتقدند که
این شعرها از شعرهای
اوپورتونیست ِ دهههای
پیش ِ ایران رها شده
و به یک پروسهی مهم
جهانی پیوسته، شعری
که معاصر ِ جهان شده
و فاصلهی زبانی –
زمانی را از میان
برداشته. و این
شعریست که با یکی دو
سه شاعر هفتاد شناخته
میشود. حالا دیگر
قضیه روشن است.
این نامه را این جا
با تو در میان گذاشتم
تا حقیقت را مامن
کرده باشم. ادامه با
توست. ادامهاش را
ادامه بده.
حاشیه ها