
ماضیی بعیدِ مرگم که
به دستِ کاغذ
میافتاد، ماضیئی را
میدیدم که از مرگام
چهره میگرفت. چهرهی
مرگم، گذشتِ من بود،
گذشتهی من بود،
مرگهای دیگرِ
من بود. با این همه،
مرگ مستقبلی بود که
از
گذشته مُرده
بود. حالا که مستقبل
به استقبال مرگِ
گذشتهام پا میشد،
حالای من به
استقبالِ کدام گذشتهی
آیندهام طی
میشد؟
مرگِ من در گذشته
مُرد و این کتابیست
که رگهایم نوشت،
قصهست، متنیست که
نوشتاش هنوز قطره میکند
خونام را، خوانشاش
در برابرِ گذشتهای
میایستاندم که
وحشتاش را وحشی
میکند
و همسایه با من،
جایی به من رسیدن را
میمرگاند.
دربرابرش، برابرِ
نامام، نامیست که
نامهایمان یکی و
خودمان، یکی چندتاست.
و روزهایمان که از
فعلنهایمان فعل شده،
همیشه شده.
ماضی بعیدِ مرگم
کتابیست که به
فرانسه نوشته شد. در
ونیز چاپ شد. و حالای
مرگ من را دوبار
میبیند. دوباره.